« October 2008 | Main | December 2008 »



November 2008 Archives





دوشنبه، ۲۰ آبان ۱۳۸۷

می-شوپَن-ایم!

یادته آیدا نوشته بودی که وبلاگ نوشتن (یا نوشتن‌ت) مالِ روزهای معمولیِ معمولیه؟ نه حتا معمولیِ خوب یا معمولیِ بد؟ برای من اما این‌جوری نیست، وقت‌هایی که معمولیِ معموی‌ام، در سطحی‌ترین ِ خودم دارم زندگی می‌کنم. همه چیز قشنگه، زندگی خوش‌مزه است، پیشرفت‌های کوچولو-کوچولو هست و نماسیده‌ام هنوز، دل‌بری و خوش‌گذرونی هست، همه چی ولی در رویی‌ترین لایه‌ی احساس من اتفاق می‌افته، معمولی -شاید مگر وقت‌هایی که با ساز و نت و کلید و هارمونی سر و کله می‌زنم و غرقم- هرمس هم گفته بود که یه بویی، کلمه‌ای، یه هُلی خلاصه می‌خواد برای نوشتن، اصن خب همه لازم دارن، من اما برای روتین‌ترین و روزمره‌ترین و معمولی‌ترین نوشته‌ها، عمق‌ام رو لازم دارم، شکستنِ این سدی رو لازم دارم که انگار عمدن کشیده‌ام‌ش بین رویه‌ی اول‌م و لایه‌های دیگه‌ام، شاید برای این‌که فکرکنم که معمولی‌ام.
(مرض دارم ها! خودم که دارم می‌نویسم هی یاد این بهزاد محمدی و «از اعماقِ تهِ‌م» ش می‌افتم و هی به خودم پوزخند می‌زنم! وای به حال شماها که دارین می‌خونین).
خلاصه همینه که نمیام از بوهای هوس‌انگیزِ ول‌شده تو خونه‌ی آش‌پزی‌هام بنویسم یا از خودلوس‌کردن‌ها و ریز-لطافت‌های عشقولانه‌مون، همون‌ها که مثل قالی کرمون پاخورده و مثل شراب چندین ساله کهنه‌شده است و فقط مالِ خودِ خودمونه، یا هم از رفیق‌بازی‌ها و بهونه برای جمع‌شدن‌هایی که خاطرات خوش این روزها رو می‌سازن یا حتا از درس و کلاس و ساز و مدرسه؛ چون معمولیِ معمولی‌ام.

 

می‌گم: تو چرا انقد همیشه نگران حق‌ت‌ای؟
می‌گه: خب همه نگران حق‌شون‌ان.
می‌گم: آره خب راست می‌گی. ولی با خودم فکر می‌کنم که آخه در مقابل ِ من هم حتا؟

 

دیروزها نوشته بودم:
      دلم سیب می‌خواد.
      تو بگو سمبلیک!
      من اما می‌گم زرد، شیرین و سفت و آب‌دار.
الان دیدم می‌شه که بچپونم‌ش لابه‌لای همین سطحی‌هام!

 

بزرگ‌ترین ذوق زندگی عجالتن روزشماری برای اومدنِ داداش دُردونه‌هه است. دم‌دم‌های بیست و یک سالگی‌ش، تو اوج سن و سالی که همه‌ی جوونی‌ها و شیطنت‌ها و برق چشم‌هاش رو میاد باهاتون قسمت می‌کنه و قهقهه‌تون رو به آسمون می‌بره، با اشک‌های بدرقه راهی بلاد جهان‌خوار کنین و حالا بعد از پنج سال که فقط صدا بوده و عکس و کلمه، منتظر باشین که برگرده و هی بشینین فکر کنین که توی یک ماه چقدر باید نگاه‌ش کرد و بویید و بوسید و حرف زد تا هم جبران اون پنج سالی که هیچ مَرد شدن‌ش رو حس نکردین باشه و هم ذخیره‌ی ماه‌ها و شاید باز هم سال‌هایی که برمی‌گرده پی زندگی‌ش و شما رسیدن به پختگی و دهه‌ی چهارم زندگی‌ش -اون وقتی که این هفت هشت سال اختلاف سنی دیگه به چشم نمیاد- رو از دست خواهید داد؟ چقدر می‌شه تو این یک ماه ایران بودن‌ش ری‌سِت بشه که باز به یه زبان مشترک برسید و حتا شوخی‌ها و جوک‌هاتون هم دوباره برای هم‌دیگه قابل فهم باشه؟ من و ما که هیچ! مامانم چی؟
هاه مامانم! بس‌که از نوجوونی‌هاش فوتبالی بوده و حالاها هم دوباره به بهونه‌ی دوماد و برادرزاده‌های دور و برش همه‌ی لیگ رو دنبال می‌کنه، به خواهرزاده دو سال و نیمه‌هه شعار فوتبالی‌های دهه پنجاه رو یاد داده که بخونه:
حالا که توپ گِرد، زمین هم درازه؛ بچه‌ها گل بزنین تو دروازه! (یادتون باشه خواهرزاده‌هه رو بیارم ملودیک براتون بخونه!)
عاشق‌ش نمی‌شین خدایی؟

 

می‌گه: خب فلانی خطی پیشرفت کرده، رو به جلو، فقط برای خودش. تو اما ایـــــن‌جوری رفته‌ای جلو -دست‌هاش رو دو طرف بدنش باز می‌کنه- دست بقیه رو هم گرفته‌ای و با خودت برده‌ای.
دروغ چرا! حرفش که به دلم نشست هیچ، هی هم یادم می‌افته و مزمزه‌ش می‌کنم و حال می‌کنم.

 

چقد انگار حرف داشتم خودم خبر نداشتم! عمرن اگه تا دوسال دیگه پست جدید بخواین :ي

کامنت‌های این مطلب

آي ننه دم شما و تمام روز هاي معموليتون گرم ... ولي من هيچ وقت سعي نمي كنم از روز هاي معموليم تو بلاگ بنويسم چون هيچ وقت هيچ كدوم از روز هام معمولي نيست يا شايد منت معمولي نمي بينمشون و شايد خيلي ريز بينم... آق داداشتون خوش مي بينم كه دارن ميان و كلي ذوق داري كاش من بندازه تو ساك شو با خدش ببره به غرب وحشي وحشي... نه خدايش زياد ننوشتي اگه مي توتني بيا ويرايش كن و دوباره بنويس و بنويس
پست جديد می خوايم :ي مرسی بخاطر اجابت زود هنگام
روی رید مور نمی‌شه كلیك كردا :p
ای جانم . با این حرفات که آدم هیچم خسته نمیشه ازشون . حااااااال می کنم من آخه با این نوشتنای تو مکیییین :* چشمت روشن دخمل جون . چشم ما هم به روشنی چشم شما روشن . پس بیا و حالا که داداشت میاد ، یه مهمونی بگیر بلکه امر خیری صورت بگیره (دو نقطه دی همراه وقاحت فراوون ) فقط خداوکیلی قبلش تقویمو چک کن ، شهادتی ، جراحتی ، چیزی نباشه (بازم دو نقطه دی ) امضا : مانولیتای مارگزیده که از ریسمان سیاه و سفید می ترسه ( یادمون باشه بگیم این دفه تو پانتومیم کاوه اینو بازی کنه )
مسعوده:
دلم سیب می‌خواد. تو بگو سمبلیک! من اما می‌گم زرد، شیرین و سفت و آب‌دار. خودش یه عالمه قشنگ بود!‌یه عالمه پست بود!
آخي خونه‌ي آشپزي‌هام :))) خداييش آدم نوشتنش نياد، بعد ببينه يه پست مكيني زرد و شيرين و سفت و آبدار اين‌جاست. اون وقت روحش تازه بشه :))
الهام خضرایی منش:
آره دیگه ! اینجوریه که میان تهران و شلوغش می کنن دیگه
كجايي دخترك؟




شنبه، ۲ آذر ۱۳۸۷

*

الان، که از جلوی آینه میام، چیزی بهتر از برق چشم‌هام -که دلم خیلی تنگ‌شون شده بود- سراغ ندارم که این‌جا بنویسم.

کامنت‌های این مطلب

:D - این نیش باز، برای همان بلاگ انگلیسی است - چشمتون هم روشن بابت اومدن اخوی :) حتما می دانید که این ستاره در سیستم عامل عموما به معنای همه-پابلیک-ALL استفاده می شود. و لیکن اگر مخ ما را تعطیل کنند شاید روزی معنای ستاره به معنای عشقولانه اش به ذهنمان تبادر همی بنوماید
ایشالا که این برقه حالا حالا ها تو چشماتون بمونه. منم این چند روزه به هر کی رسیدم توی چشماش پر از ستاره بوده. از چشمای من فعلا که شهاب سنگم رد نمیشه.
من يادم رفته چه جوري دوباره ميشه نوشت تو وبلاگم.لطفا راهنمايي كنيد مرا




سه شنبه، ۵ آذر ۱۳۸۷

هوا، عالی!

سر-شلوغی‌های این ترمم رو خیلی دوست دارم اگر این چرخ روزگار یه‌کم یواش‌تر بچرخه،‌ همیشه دارم کم میارم.

این استاد بامزه-دوس‌داشتنی‌ه ها، اگه بدون این‌که تلاشی برای عوض کردن صداش بکنه بگه : من به خدا قسم می‌خورم، اگر حرفی بزنم خدا منو بکشه، می‌شه خودِ خودِ اون لاک‌پشتِ کارتون رابین‌هود- مازیار چی بود اسمش؟- کلی اعتماد به نفس داد به‌م برای دوئت ِلالایی فلوت-گیتارمون. کاوه کجایی؟ :ي

دیشب تو هیر و ویری که سانی برای پیداکردن  موسیقی‌هایی که می‌خواستم داشت تو سر و کله‌ی گوگل می‌زد، من خوابیدم. صبح می‌بینم که همه رو پیداکرده ریخته توی یه فولدر روی دسک‌تاپ، آوردش وسط صفحه که تابلو باشه، اسمش هم گذاشته: همین‌جوری اینا رو نریز این‌جا واسه این‌که من یه‌سری از موسیقی‌هایی رو که لازم داشتم دم دستم باشه همین‌جوری رو فولدرهای مختلف گذاشته بودم رو دسک‌تاپ! اسم فولدرو عوض کردم نوشتم: خیلی موقتی‌ان خب!

یواش‌تر بچرخ نامرد!

کامنت‌های این مطلب

فرانکلین:
اون لاکپشته اسمش فرانکلین نبود؟؟؟ چه سانیه مهربونی
تازه با همه اینا من که میگم خوش به حال سانی!
ناتالي:
اون كه چرخش خرابه بابام جان!
خيلي با حال بود. اين بازي جديدتون..مثه اون بازي قند پرتاب كردنتون كه خيلي سرش خنديدم
الهام خضرایی منش:
این خضرایی منشا همه شوم مرام کشن ! چطوری ؟ داداش گرامیتان تشریف فرما شدند؟
الهام خضرایی منش:
اصلاح می کنم : همه شون
چه خوب که تقویمت شمسی ه مکین بانو. من امسال اصلاً نفهمیدم کی آذر شد...
من اشکم در اومد از آخرین ارسال سانی. :D - بس که خندیدم
الهام خضرایی منش:
من بلد نیستم چی کارش کنم که درست شه داداش متخصصم هم وبلاگ بلد نیست واردی ؟ بفرما !
sepp:
خب برنامه کنید دیگه،اصلا من چرت گفتم اونو درمورد وبلاگستان اما بعدا که فکر کردم دیدم پربیراه هم نیست!
Mandana:
ما خیلی مخلصیم کلا!
از اين وبلاگت خوشم اومد. يعنى هم اون آدرسش ، هم اينكه كامنتا همون صفحه اول هستن. البته بعدا كه زياد شد كامنتا ممكنه كه آزاردهنده بشه ولى خوبه يعنى براى من نميشه! بعد هم اينكه اونكه آروم نمى چرخه هيچوقت، بيا ببينيم ميتونيم خودمونو باهاش سنكرون كنيم؟ بعدتر هم اينكه بيا بگو چه موسيقى هايى كه ما هم لذت ببريم!
نمي دونم والا! اوني كه به من گفت اصلا آدم شوخي نبود و روي مد شوخي هم نبود. مي گفت تخلفيه كه ماشين رو مي خوابونند و توي خلافي هم درج ميشه!
دستِ شما درد نکنه خانوم! در این مورد شما جزو مشمولینِ بندِ سه محسوب می‌شید و اگه همین‌جور پیش بره وضع و دوستان یاری نفرمایند و من "مجبور بشم" به توسل به گستاخی و اعمالِ زور، دونفره‌ی شما جزو اولین‌های لیسته!!... بلکه هم تصویرِ مکینِ حامل جالبتون اومد و خاله شدیم و نه ماهِ مدام عکاسیِ بی‌شئونات! __ ببین گمونم پرگننسی که جزو اسمِ عکسمه کلمه‌ی ممنوعه است که شده ندیدنی!! _____ بعدم هوا که عااالیه! اما تو این دو هفته عالی‌تر نشده آیا؟ که شما به قدرِ همون "تر" هم بنویسید راضی‌ایم (به جای هی گودربازی!)