*
راست میگه -داداشه- حالا که یه چند روزی گذشته از اومدنش، تازه داره از خواب بیدار میشه. تازه داره از بهتِ اول درمیاد. حالاست که میتونیم به هیجان و زبونِ بنداومدهی تو فرودگاهش قاهقاه بخندیم، به همهی اون اشکها، به همهی اون "پسر! چقد همهتون عوض شدین" و "آخه اول کدومتون رو بغل کنم؟" ها. روی پلههای ورودی به سالن فرودگاه که دیدمش با یه ذوق و البته تردیدی به پسرداییم که کنارم وایساده بود گفتم: اوناهاش! گفت: نه بابا تو هم ها! انگار که آب سرد ریختن روم، اشتباه کردم؟! یعنی نمیشه به عکسها و وبکمها اعتماد کرد؟ فقط یهکم لاغرتره خب. با ناامیدی سرمو برگردوندم سمت مامان که دومتری اونورتر وایساده بود، وقتی دیدم داره تقریبن پرواز میکنه مطمئن شدم که اشتباه نکردم و یه "دیدی گفتم؟!" ِ جانانه تحویل علی دادم. مامان، از لحظهای که رو اون پلهها دیدش و خیالش راحت شد که سالم رسیده، رفت جلوی در خروجیِ مسافرین، ما وایساده بودیم و همچنان برو-بیا و چمدون گرفتنهاش رو از پشت شیشهها میدیدیم و گاهی با لال-بازی یه حرفایی هم رد و بدل میکردیم، مامان ولی جُم نخورد! انگار میخواست لحظهی اول دیدارش، دل و دست و چشم و آغوش همه باهم ببیننش.
حالاست که وقتی که بیهوا میریم خونهی مامان، نشسته وسطِ هال، کفِ زمین، معرکه گرفته بین همه، وارد که میشیم از جا میپره، بغلم میکنه رو هوا چند دور میچرخونه و با یه دونه از اون "اییی جوونم" های همیشگی که از قبل از اینکه بره و تا رفته بود و اونجا بود هم لابهلای چتها و تلفنها تیکهکلام همیشگیمون بود، میذارتم زمین. بعد، من، یه خلینهی مامان کم بودم (خب خواهره مجبوووره تو حال و هوای بچهداری از خلینگیهای باهم-در-گذشته-داشتهمون اش کم کنه :ي) داداشه هم اضافه میشه به هوار-هوار خوندنِ زلف برباد مدهای که از آیپادش ول شده تو خونه. دیگران؟ شک نکنین که حالشو میبرن!
حالاست که وقتی حواسش نیست و نگاهش میکنی میبینی چه عمیق خیره شده به تکتک آدمهای جمع و بیشتر از همه به مامان، که با این همه خستگی مهمونداری از اومدنِ چند روز پیشهای مادربزرگه و حالا هم داداشه، برق از چشمها و خنده از لبهاش دور نمیشه.

کامنتهای این مطلب
- کامنت نوشته شده توسط فاطمه در روز چهارشنبه، ۲۰ آذرماه ۱۳۸۷، ۱۱:۰۲ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط علي ب در روز چهارشنبه، ۲۰ آذرماه ۱۳۸۷، ۱۱:۲۶ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط hamed در روز چهارشنبه، ۲۰ آذرماه ۱۳۸۷، ۱۱:۵۷ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط little Angel در روز پنجشنبه، ۲۱ آذرماه ۱۳۸۷، ۰:۰۵ صبح
- کامنت نوشته شده توسط brief encounter در روز پنجشنبه، ۲۱ آذرماه ۱۳۸۷، ۰:۱۳ صبح
- کامنت نوشته شده توسط فرانکلین در روز پنجشنبه، ۲۱ آذرماه ۱۳۸۷، ۱۱:۲۴ صبح
- کامنت نوشته شده توسط مکین در روز پنجشنبه، ۲۱ آذرماه ۱۳۸۷، ۹:۱۹ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط المیرا در روز پنجشنبه، ۲۱ آذرماه ۱۳۸۷، ۹:۲۹ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط دودینگهاوس در روز جمعه، ۲۲ آذرماه ۱۳۸۷، ۷:۳۵ بعدازظهر