« November 2008 | Main | January 2009 »



December 2008 Archives





پنجشنبه، ۲۱ آذر ۱۳۸۷

*

راست می‌گه -داداشه- حالا که یه چند روزی گذشته از اومدن‌ش، تازه داره از خواب بیدار می‌شه. تازه داره از بهتِ اول درمیاد. حالاست که می‌تونیم به هیجان و زبونِ بند‌اومده‌ی تو فرودگاه‌ش قاه‌قاه بخندیم، به همه‌ی اون اشک‌ها، به همه‌ی اون "پسر! چقد همه‌تون عوض شدین" و "آخه اول کدوم‌تون رو بغل کنم؟" ها. روی پله‌های ورودی به سالن فرودگاه که دیدم‌ش با یه ذوق و البته تردیدی به پسردایی‌م که کنارم وایساده بود گفتم: اوناهاش! گفت: نه بابا تو هم ها! انگار که آب سرد ریختن روم، اشتباه کردم؟! یعنی نمی‌شه به عکس‌ها و وب‌کم‌ها اعتماد کرد؟ فقط یه‌کم لاغرتره خب. با ناامیدی سرمو برگردوندم سمت مامان که دومتری اون‌ورتر وایساده بود، وقتی دیدم داره تقریبن پرواز می‌کنه مطمئن شدم که اشتباه نکردم و یه  "دیدی گفتم؟!" ِ جانانه تحویل علی دادم. مامان، از لحظه‌ای که رو اون پله‌ها دیدش و خیالش راحت شد که سالم رسیده، رفت جلوی در خروجیِ مسافرین، ما وایساده بودیم و هم‌چنان برو-بیا و چمدون گرفتن‌هاش رو از پشت شیشه‌ها می‌دیدیم و گاهی با لال-بازی یه حرفایی هم رد و بدل می‌کردیم، مامان ولی جُم نخورد! انگار می‌خواست لحظه‌ی اول دیدارش، دل و دست و چشم و آغوش همه باهم ببینن‌ش.

حالاست که وقتی که بی‌هوا می‌ریم خونه‌ی مامان، نشسته وسطِ هال، کفِ زمین، معرکه گرفته بین همه، وارد که می‌شیم از جا می‌پره، بغلم می‌کنه رو هوا چند دور می‌چرخونه و با یه دونه از اون "ای‌‌ی‌ی جوونم" های همیشگی که از قبل از این‌که بره و تا رفته بود و اون‌جا بود هم لابه‌لای چت‌ها و تلفن‌ها تیکه‌کلام همیشگی‌مون بود، می‌ذارتم زمین. بعد، من، یه خلینه‌ی مامان کم بودم (خب خواهره مجبوووره تو حال و هوای بچه‌داری از خلینگی‌های باهم-در-گذشته-داشته‌مون‌ اش کم کنه :ي) داداشه هم اضافه می‌شه به هوار-هوار خوندنِ زلف برباد مده‌ای که از آی‌پادش ول شده تو خونه. دیگران؟ شک نکنین که حال‌شو می‌برن!

حالاست که وقتی حواسش نیست و نگاه‌ش می‌کنی می‌بینی چه عمیق خیره شده به تک‌تک آدم‌های جمع و بیش‌تر از همه به مامان، که با این همه خستگی مهمون‌داری از اومدنِ چند روز پیش‌های مادربزرگه و حالا هم داداشه، برق از چشم‌ها و خنده از لب‌هاش  دور نمی‌شه.

کامنت‌های این مطلب

خب الان که تو حواست نیس من یه عالمه گفتم برات که چرا هر وقت ادم دلش تنگ میشه برا زنده گی یهویی مزه ی مک کافی میاد زیر دندونش و یادش میره اون طعم گس ازارنده ی این روزای کشدار که انگاری نمیخوان تموم بشن-گیرم تو همه ی کتابای علوم از شیش سالگی تا حالا هی خوندیم اذر کوتاهترین روزای سالو داره-حالا تو داری با پونه میچتی/داداشه اومده و حال مامان خیلی خوبه...خب منم گیرم هی چشام تر میشه که جواب ایمیل دارا رو چی بدم ولی بازم یادم میاد که زنده گی یه جایی یه ریزه اونور تر جریان داره هنوز و خوب و عمیق اگه نفس بکشی حالت بهتر میشه لابد از عطرش مرسی مکین مرسی حتی واسه روزمره هات مرسی دختره
به به! داري حال مي كني ها ننه مكين! داداشه اومده هوش از سرت پريده ;)
چشم و دلتون روشنا :)
little Angel:
چقددددددددددددددددددددر خوبه این دور هم بودنای بعد از مدت ها نمیشه حتی بهش حسودی کرد اونقدر که قشنگه وبا خوندن تک تک کلماتت حست قشنگت منتقل میشه و آدم ته قلبش قنج میره از این همه دلخوشی . همیشهههههههههههه جمعتون جمع باشه و دلتون خوش مکین جونم هوارتا ماچ
اصل کاری رو نگفتی از چمدونا و سوغاتی چه خبر
فرانکلین:
چشمتون روشن. پس بگو چرا اینقدر کم پیدائی. خوش باشین.
مکین:
مرسی از همگی. و اما سوغاتی‌ها... :ي
بابا کلی چشم و دلت روشن مکین بانو.. میگم چرا ناپیدایی... پس بگوووو! حالشو ببرین کلنی! :*
چقدر ساده و روون. چقدر گرم و داغ. چقدر محبت.




پنجشنبه، ۲۱ آذر ۱۳۸۷

شم شمیم مشام شامه... شام چی دارین علیبی؟

کیسه‌ی نون-فانتزی‌ها رو که داد دستم و نشست پشت فرمون،‌ کله‌مو با لذت فرو بردم توی همه‌ی اون بوهای داغ و شیرین: یه نون پُف‌پفیِ گرد و برشته و کنجد‌دار و یه‌کم شیرین، دو تا نون مثلثی خرمایی و برشته و کنجد‌دار، چند تا گردالوی چین‌چینی کیک‌یزدی، چند تا تیکه‌ی نازک و برشته نونِ تخمه‌دار -و انگار همه‌شون از همون تخمه آفتاب‌گردون‌هایی که هر از گاهی یکی میون ِ چند تا درمیاد و چنان بوی خوشی رو تو دهنت پخش می‌کنه که حیفت میاد چیز دیگه‌ای بخوری. گرسنه نبودم اما دلم از اون همه بوی داغ و شیرین و برشته‌ی درهم ضعف رفت. خوردن یه تیکه از هرکدوم هم هیچ فایده‌ای نداشت، عطشِ بوئه تموم نمی‌شد، انگار بوی یه چیز دیگه رو می‌شنفتی و یه چیز دیگه به‌خوردت می‌دادن. دلم به حال حس بویایی‌م سوخت که هیچ‌جوری سیراب نمی‌شد.
(مثل حس دیدن فیلمی بود که توش یه نفر داره با ظرافت و حوصله قهوه می‌خوره، بخار داغی رو که روی فنجونِ خوشگل و دهن‌‌گشاد و لب‌نازکِ قهوه داره می‌رقصه، می‌بینی، هم‌زمان بوی داغ و غلیظ قهوه می‌پیچه تو بینی‌ت ولی حتا اگه همون لحظه هم پاشی واسه خودت یه قهوه‌ی فرانسه -یا حالا اگه می‌خوای تُرک- غلیظ هم درست کنی و بینی‌ه هم واسه خودش عیشی به‌پا کنه از بویی که پیچیده تو خونه، ولی باز هم مزه‌ش هیچ اون حس و مزه‌ای رو که داری تو فیلمه می‌بینی نداره.)

اصلن این حواس پنج-شیش‌گانه‌ی ما یه کم-ربطی‌ای دارن باهم. باید یه‌جوری با یه عصب مشترکی همه‌شون به یه‌جا وصل می‌شدن، که تو هم‌زمان که یه‌چیزی رو می‌بینی و هوس می‌کنی و دستت هم به‌ش نمی‌رسه، بو و مزه‌ش بپیچه تو کله‌ت، مغزت هم فکر کنه اوکی دیگه اونی رو که می‌خواستی خوردی و یه‌راست بره هوسی رو که کرده بودی، پاک کنه از تو فایل‌هاش. یا مثلن اون هوس بوی‌ناکی که دمِ دستته و داری می‌خوری‌ش حتا، دقیقن همون مزه‌ی بوی خودش رو بده. یا فکر کن یه‌چیزی رو لمس کنی، مزه‌ی احتمالی‌ش پخش شه تو دهنت. حالا اصن مزه رو ول کن، موسیقی‌ه رو که داری گوش می‌دی، اون داغی‌ه که می‌لرزه زیر پوستت، بیاد بیرون از تن‌ت و لمس‌ت کنه. یا صدا که می‌کنی طرفت رو ها، صدات -اگه دلت خواست- با بوی حسِ همون لحظه‌ت به‌ اون آدم، به گوش و بینی‌ش برسه...
چه‌می‌دونم یه چیز تو همین مایه‌ها خلاصه، من که طراح و سازنده‌مون نبوده‌م که، برین یقه‌ی خودشو بگیرین اصلن!

کلن هم سلام فربد!

کامنت‌های این مطلب

little Angel:
الان من بگم دلم خواست یعنی اشکال داره آیا؟؟ خب مکین آب از لب و لوچمون راه انداختی با این تعریفت که آخه ... خوب آدم است دیگر و دلش گاهی همه چی میخواد اصلا خب یه کم به حال دل ما رحم کن دیگه آپچی :ی
مردیدم یهووو از دل خاستن خوب:(
حالا این چیزی رو که در مورد قهوه گفتین رو خوب خوب درک می کنم ولی در مورد من یکی از بزرگترین حسرت های اینجوری زندگی م بر می گرده به هوار سال پیش که داشتیم این سریال آرایشگاه زیبا رو می دیدم و توش نشون داد که یکی از اون آدما نشست سر یه کاسه ی آش رشته و با ولع تا تهش رو خورد و من هنوز که هنوزه اون حسرته داغ و زنده روی دلمه.
ها ! پس بگو چرا هرچی لینا لوله ای می خورم جواب نمیده . راستی این اسما چیه میذارن رو پفک ها ؟ متوجه هستی که ؟ به لحاظ دیوار !




جمعه، ۲۲ آذر ۱۳۸۷

یه‌جور دیگه‌های جمعه*

می‌گم آقای دوستِ سانی! می‌شه شما هم‌چنان به قرارهای بدمینتون‌انه‌ی صبح جمعه‌های خودتون با سانی ادامه بدین؟ (سید کجایی ببینی هَوو سرت اومده طفلکک!) حالا درسته که اون‌وقت من مجبورم نُه صبح نشده بیدار شم تا حواسم به اومدن-رفتن‌های پسرک نظافت‌چیِ راه‌پله‌های ساختمون باشه، ولی عوضش بازی شما هم تا اون موقع تموم شده، سانی هم رسیده خونه.
که بعد وقتی داره می‌ره دوش بگیره بگم صبحونه می‌خوری؟ بگه نه. بعد اما من که با دلِ دلا برای خودم چایی ریختم و شیرینش کردم و دارم لقمه‌ی نون-پنیرم رو می‌گیرم بیاد بگه به‌به می‌بینم که می‌خوای برام چایی بریزی... با یه لقمه نون و پنیر!
که بعد رسمن بشینه پشت میز آشپزخونه با من به صبحونه خوردن. خب البته رسم دیرینه‌ایه ولی همیشه همچین صبحِ واقعی هم نیست صبحونه خوردن‌هامون.
که بعد حرفامون سبک و بی‌ربط و صبح‌جمعه‌باشمایانه‌ای باشه که به درد خودمون می‌خوره فقط و خودمون:

...
- تو که ده ساله کلاه سرت رفته از وقتی منو به عنوان شوهر انتخاب کردی.
- (با چشمای گرد) این الان تحقیر خودت بود؟ تعریف من بود؟ یا که چی؟
- تحقیر تو بود بَندن خدا! چون ده ساله منو به عنوان شوهر انتخاب کردی هیچ، عوضم هم نکردی.
- می‌گم هیچ دقت کردی که یازده ساله که همین‌جور هی می‌گیم ده سال؟
- نه بابا! فوقش یه دو-سه سالیه که داریم می‌گیم
...

یا مثلن:

...
- آخ جوووون! برم بگیرم بخوااابم.
- د خب من می‌خوام ساز تمرین کنم. خب البته اشکالی نداره تمرین می‌کنم.
- چی‌چی رو اشکال نداره!
- تو خودت همیشه می‌گی: عزیزم من که خوابم اشکال نداره تمرین کنی... آها نه من می‌گم آخی عزیزم پس من دیگه تمرین نمی‌کنم تا تو بخوابی ولی تو چون خیلی به من لطف داری می‌گی نه عزیزدلم تو تمرینتو بکن.
- (با چشمای گرد) این الان تحقیر بود؟ کاپلیمان بود؟ یا که چی؟
...

بعد هم کرکر بی‌خودی بخندیم.
بعد من از چشم‌چرونی‌های پای میز صبحونه‌ش سواستفاده کنم...
حالا دیگه! شما چی کار داری اصن، شما هر هفته صبح زود جمعه مجبورش کن بیاد برین باهم بدمینتون.

 

* لابه‌لای حروف عنوانم معلوم نبود که دارم می‌گم سلام آقای اولدفشن؟

کامنت‌های این مطلب

اولدفشن:
سلام از ماست خانم! اما اين سلام، اصلا ً قرار نيست جای آن سلام اساسی و بالابلند را بگيرد كه در تكاپو هستم تا در مقدمه يك بخش تازه وبلاگم اختصاصا ً تقديم‌تان كنم- اگر مشغله‌های پايان سال بگذارد تا تعريف‌هايش را در ذهنم بسازم و راهش بياندازم
سيد:
تقصير من خره كه راكت و توپشو پس دادم. ... باشه هر كي ....
اولن که من عاشق این عشقولانه ی ظریف ده سال و اندیتونم . (هنوز خاطره ی اون "ما ددددده ساله ازدواج کردیم " بغضدارت جلو چشمه ) ثانیا ، دلم تنگ شد برات . آقا جان ، من اعتراف می کنم که یه موجود وابسته ی احساساتی ننر بدبختم ! از این صادقانه تر ؟؟ به قول عمو مره ، بوس و بغل :* راستی دقت کردی کاوه تریپ مهرگانی برداشته ؟




شنبه، ۲۳ آذر ۱۳۸۷

علی تای‌چی

یه هم‌کلاسی داریم خیلی باحاله. ریلکس، همیشه خندون، همیشه آروم (که لابد به‌خاطر تای‌چی کار کردن‌شه)، گیتاریست، نقدپذیر به‌شدت! حالا الان‌ها خیلی خبر ندارم ولی ترم‌های پیش می‌دیدیم که وعده‌های رژیمیِ مخصوصِ بین ِ روز و ناهارش رو چه باحوصله خودش درست می کرد و می‌آورد، با یه ماشین جیپ صحرا-یی که کلی انگ خودشه اصن. این ریلکس‌ای هم که می‌گم نه که خیال کنی شل و ول ها! قبراق و سرحال، از تهِ تهرون‌تون، رسمن (و اقلن) چهل و پنج دقیقه از شروع کلاس گذشته، میاد سر کلاس. استادها دیگه عادت کرده‌ن یا چیزی به‌ش نمی‌گن یا اون سر تکون دادن و لبخند همیشگی رو تحویلش می‌دن یا مث آقای لطفی به‌ش متلک می‌گن بلکه به‌ش بربخوره، اون هم می‌خنده و تأیید می‌کنه و به‌ش برنمی‌خوره.

کپی شدن جزوه‌های من بین بچه‌های کلاس هم که از همون ترم‌های کَف، رسم خوشایندی شده بین‌شون، وقتی میان سر کلاس و سر منو تو قلم-کاغذ می‌بینن با خیال راحت می‌رن یه گوشه یله می‌شن و گاهی یه می‌نویسی دیگه مکین؟ خوش‌خط (تر لابد!) بنویسی ها! هم محضِ دم‌ت گرم از تهِ کلاس پرت می‌کنن برام و یه بعدن‌ی، که می‌تونه آخر همون کلاس باشه یا آخر ترم، جزوه‌ها رو می‌گیرن کپی می‌کنن، یادداشت می‌کنن یا هرچی.

امروز همین علی تای‌چیِ ما که کنار من نشسته بود سر کلاس، آخر کلاس در همون حالت لمیده گفت نوشتی همه رو؟ گفتم آره خب ولی چون تو کتاب نوشتم، خیلی پراکنده است. سخته کپی‌ش. ریلکس (قاعدتن) گوشی اِن نود (نود و پنج؟ نمی‌دونم) رو درآورد، کتاب رو گذاشت جلوش، چلق‌چلق از صفحه‌های نوشته‌های من عکس گرفت، کتاب رو بست و با یه مرسی و یه لبخند پس‌م داد، رفت.

کامنت‌های این مطلب

ببين كجاتي كاري ننه مكين رسمن من با اين آدم حال مي كنم با ماشينش داشتيم مي رفتيم تهران مي خواست موزيك بزاره حال كنيم به نصف ترك نمي رسيد مي زد يه چيز ديگه رسمن من ديونه كرد منم كم نمي اوردم هي ازيتش مي كردم اونم چه حالي مي كنه باهام رسمن كلي وا ميسته تا من ببره تهران ... سر كلاس ذشيفراژ دم به ديقه دستم رو سر كچلش بود هر سرشو مي خاروندم اونم هيچي نمي گفت فك كنم آقاي خيام هم حسوديش شود اونم اومد سر علي خاروند كلاس تركيد ... من كه كلا عاشق اين پسرم ... راستي اين پستت شاهكاره دختر در مورد علي تايچي بيشتر بمويس آمار بلاگت مي ره بالا :))
خيلی با حال بود
می‌گم مکین اگه من برای تو و سانی‌تون پذیرش بگیرم، حاضری بیای اینجا؟ من هم اصولا حس نت‌برداری ندارم! :ی
مکین:
آره وحید، پذیرش اُ هزینهِ‌ش :ي
اصلا قبول نیست که اومدی از علی تایچی نوشتی ، اون وخ من دارم به زباله دان اذهان عمومی می پیوندم . آخه این انصافه ؟؟ اما خداییش منم با این تایچی علی خانتون حال می کنم ، البته با اخلاقش ( خاک به گورم )
عجب گوشییه این ان نود!
چه مي‌كنه اين جزوه‌هاي مكين :D
باز شما منو شرمنده الطاف فرمودید بانو!
hamed:
سرعت عمل را مي بيني داشتم كامنت مي ذاشتم كه ديدم نظري آمد اين عبارت ترم كف، من رو هلاك كرد :)
hamed:
عجب!! :)




شنبه، ۳۰ آذر ۱۳۸۷

شب-چلّه‌تون هم مبارک!

اصلن بهترین موقع‌ش همین وقت‌هاست، شعرخوندن رو می‌گم، تو تب و دردناکی و سوز و گداز مریضی. همین وقتی که انقدر یواش و اسلوموشن شده‌ای که تمپوی تن‌ات با تمپوی وزن شعر یکی شده خودبه‌خود، سر ِدل و بی‌عجله. فرقی هم نمی‌کنه که چی بخونی، لابد فرقی هم نمی‌کنه قبلن چقدر خونده باشی‌ش. همین که بی‌صدا نخونی، بلندبلند هم نتونی که بخونی، همین که ناله‌های ای واای و آآآخ و ای دااادت بشه پچ‌پچه‌های:

کمر پردردش بر دست‌های من لغزید.
موهایش بر گلوگاهش ریخت و ...

بعد انگار داغی تن‌ت یادت بیاد، پات رو بلغزونی روی خنک‌ترهای تشک و غلت بزنی که:

و ناله‌اش میان دو افق سرگردان شد...

آره همین وقت‌هاست. که وقتی می‌خونی و صدای گرفته و خش‌دارت توی گلوت می‌پیچه و به گوش خودت فقط می‌رسه و اون تکون-تکون‌های گهواره‌ایش لذت شعره رو دوچندان می‌کنه بسه برای این‌که یادت بره درد داری.

 

 

پ.ن. و صدالبته که یه سانیِ شما-لوس-کن که ورداره لپ‌تاپش رو با یه حلقه چهارقسمتی فرندز بیاره تو رخت‌خواب‌تون هم جواب می‌ده، گاس که بیش‌تر :ي

کامنت‌های این مطلب

آخ فرندز تو رختخواب، نگو
خوب باشی همیشه مکین جونم مریض نباشی هیچ وقت :* شب چله شما هم خیلی مبارک باشه
ننه مكين مي بينم كه نا خوش احوالي !!! اي اين نوه ت پس كي به دردت مي خوره مي خواي بيام ويروسا رو با هم تقصيم كنيم؟
sepp:
شب یلدای شما هم مبارک! مال ما که مبارک نبود خیلی ببینم دختره تو چهارشنبه می آی کنسرت گلفام خیام تو سالن فارابی؟ مجانیه گویا
مکین:
این استاد خودمون هوشیار-برادرش- هم خیلی تبلیغشو کرد سپ. گمونم برم نمی دونم من قبلن هم کار گلفام رو دیدم دوست داشتم.
بله همون شادی با بچه هاش. تا 16 دی تهرانه.
به روزم...




دوشنبه، ۹ دي ۱۳۸۷

آیدا همین‌ها قبوله جای "چه‌خبر"؟

می‌پرسم خوبین بچه‌ها؟
نجوا می‌گه: هووم آره...
لیلا می‌گه: نه، دارم به تهی شده‌گی معنایی می‌رسم!
کاوه می‌گه: اِاِاِی...
شیدا می‌گه: ابدن نه! حال پاپان نامه ندارم، ساز نمی‌زنم، هی می‌گم که خب که چی! حال دوباره درس خوندن واسه فوق رو ندارم که دوباره قبول بشم و از گزینش ردم کنن، بهرنگ و داوود که از بهترین کسایی بودن که تو موسیقی سراغ داشتم از آلمان برگشته‌ن و نمی‌خوان که دوباره برن، می‌گن سیستمی که اون‌جا دارن هیچ با این چیزی که ما این‌جا یادمی‌گیریم جور نیست، می‌گن اون‌جا هم تو خودت رو بُکشی و با بهترین نمره هم وارد بشی بغل دستی تو کسیه که ترمی چهارهزار دلار داره می‌ده و بدون امتحان اومده کنار تو نشسته. حتا انگیزه‌ی رفتن هم دیگه ندارم.
از علی‌تای‌چی می‌پرسم تو خوبی؟ می‌خنده می‌گه: آره چرا نباشم. می‌گم علی توروخدا همیشه منو پیداکن تو دانش‌گاه که ببینم‌ت فقط حالت رو بپرسم تو بگی خوبم و من دیگه این همه احساس عذاب‌وجدان و در‌سطح‌بوده‌گی نکنم از این‌که این روزا خوبم.
آقای لانگ‌شات نوشته: تنوع زندگی‌ات که برفِ نورسیده باشد و هیجانش کلاغ، یعنی بد اوضاعی شده رفیق.
می‌بینم که هه! من در همه‌ی زندگی‌م خوب بودن‌هام به همین ذوق‌های کودکانه بوده، به همین غروبی که انقدر خوش‌رنگه، که وقتی اون بالاهای دانش‌گاه که دمِ کوهه، درحال قدم‌زدن تلفنی گپ می‌زنم و هی دارم از اون حرف‌ها اعتماد به نفس می‌گیرم و هی نگاهم از لابه‌لای نهال‌های تُنُک و شمشادها به تناوب کشیده می‌شه به کوه‌های سمت راستی که پر برفه و کوه‌های سمت چپی که نور غروب‌رنگ روشون پخش‌شده، هی یه چیزی تهِ دلم وول می‌خوره از ذوق این‌که هنوز هستم و هنوز یه چیزایی برای من هست و هنوز زندگی رو دوست دارم و همین الان دارم می‌رم استخر! بعد به این فکر می‌کنم که کلاغ که آره زیاد بوده ولی حتا برف امسال هم هنوز ندیده‌م که من.
بعد دوباره با خودم فکر می‌کنم که نه، به همین سادگی‌ها هم نیست، تو باز بی‌فلسفه داری عشق می‌کنی، تو فکر نمی‌کنی، عمیق نیستی، دیگران لابد دارن بهتر می‌بینن که این همه به پوچی زندگی رسیده‌ن و تو هنوز اندرخمِ یک کوچه، با این سن و سال، داری به این ذوق می‌کنی که چند روزی در هفته صدای چند تا سازِ درحال تمرین یا مثلن دو تا اجرای آماتور ِ سازهای برنجی به‌وجدت میاره، که کل‌کل کردن با دو تا کلید و چار تا نت روی ساز برات می‌شه هیجانِ زندگی، که ذره‌ذره نوشیدن و چشیدن از مزه‌های زندگی برات می‌شه ذوق کردن به همین هفده-هیجده نفر آدمی که کل خانواده و فامیل نزدیکت‌ان و به بهونه‌ی داداشه این روزها هی جمع می‌شن، گیرم که با همون حرف‌ها و احوال‌پرسی‌ها و بازی‌های تکراری. که دل‌تنگی‌های زندگی‌ت ندیدن یک ماهه‌ی همین سه-چار تا زوج رفیقه. که دل‌تنگی‌های گذشته‌ای که به اندازه‌ی خودشون عذابت داده‌ن رو ریخته‌ای دور. که غم عزیزان از دست رفته و مریضی‌ها و نداشته‌ها و غصه‌های عزیزان زنده بک‌گراند همیشه‌گی زندگی‌ته ولی هی بهونه‌ی از زندگی سیرشدن نمی‌کنی‌شون.
بعد دوباره با خودم می‌گم همین خودِ تو می‌زنه و باز یه غصه و یه بی‌توجهی از هستی کلن می‌ریزدت به هم...

نمی‌دونم.

*
دیروز استاده می‌گه: تو درس نمی‌دی؟
می‌گم: نه، قبل از این‌که بیام دانش‌گاه، دو-سه سال پیش درس می‌دادم.
می‌گه: خب الان که باید بهتر شده باشی که چرا درس نمی‌دی؟
می‌گم: که نه خب اتفاقن برعکس، قبل از دانش‌گاه گیتار کلاسیک درس می‌دادم و سلفژ، حالا که اومده‌م این‌جا و ساز عوض کرده‌م هنوز انقدر اعتماد به نفس ندارم که مسوولیت شاگرد هم قبول کنم، باید خودم رو درست کنم اول.
آشکارا این ایده‌آل‌گرایی ذاتی و همیشه‌گی‌م رو مسخره می‌کنه و می‌گه: هیچ‌وقتِ دیگه هم نمی‌رسی به اون‌جایی که خودت انقدر بی‌نقص باشی که به یکی دیگه هم یاد بدی، اصن چطور دلت میاد که یه چیزی رو بدونی و دلت نخواد لذت دونستن‌ش رو با کسان دیگه هم تقسیم کنی؟ اصلن مگه نیاز مالی نداری؟
می‌گم: دارم، می‌خوام، اصن من همیشه‌ی خدا عاشق یاددادن بوده‌م، لابد واسه همینی که فکر می‌کنم بقیه هم از یادگرفتن به اندازه‌ی خودم لذت می‌برن، همیشه‌ی خدا هم به همه‌ی دور و بری‌هام همین‌جوری درس داده‌م، چیزای مختلف.
می‌گه: بدو، شروع کن، آدم چیزی رو که هنوز خوب بلد نیست درس می‌ده نه چیزی رو که کامل بلده!
(آخر کلاس هم انقدر واقعیت تلخ از بی‌سرانجامی رشته‌مون و این‌که یا باید بتونی بذاری بری یا اگه می‌خوای سیستم له‌ات نکنه باید با تنهایی خودت و خودت خودت رو بالاکشیدن کنار بیایی که من دیگه گفتم هی مکین! تو با این آهسته و پیوستگی‌ت به هیچ‌جا نمی‌رسی تا به اون جنونی که می‌گه نرسی.)
از کلاس که میام بیرون اون آقاهه که هرازگاهی می‌بینم‌ش و هیچ‌وقت نفهمیده بودم تو دانش‌گاه چه کار داره ازم می‌پرسه: شما همین‌جا کرجین؟
می‌گم بله.
می‌گه: نمی‌خوای درس بدی؟ (ای بابا!!!) این آموزش‌گاه ما تازه‌کاره، من خیلی از بچه‌های خودتون رو بردم اون‌جا که همه‌تون باهم آشنا باشین و محیط اون‌جا رو خودهاتون بسازین، حالا هم مدرس خانوم می‌خوام برای فلوت.
شاخ‌هام که هی داره می‌ره بالاتر ولی باز هم وضعیت خودم رو براش توضیح می‌دم و می‌گم شاید درست نباشه الان درس بدم. به هر حال باز هم امیدواره که نظرم عوض بشه و به‌ش خبر بدم.
(یاد تابستون و پیشنهاد تورج برای هم‌کاری با گروه تازه‌کارشون می‌افتم و این‌که با ذوق و شوق قبول کردم ولی خورد به بساط فوت پدرزنش و افسردگی خانومش و دیگه گذشت که گذشت)
با تو هم که حرف می‌زدم گفتی تو نمی‌خوای دست از این درس خوندن‌ت برداری؟! گفتم ای‌بابا! یه منم الان تو شماها که دارم خوش‌خوشان کاری رو که دوس دارم می‌کنم و دوباره مثل چارسال-پارسال‌ها درگیر سر ِ برج و چک حقوقی و مرخصی و اینا نشده‌م هنوز، چی کارم داری؟ عوض‌ش از این محیط این همه آروم و این همه بزرگ دانش‌گاه لذت می‌گیرم به شماها هم می‌دم... یه منو بذار نون و ماست خورون راهم رو برم و اذیتِ نداشته‌های زندگی‌م برام پررنگ‌تر از داشته‌هام و می‌خوام‌به‌شون‌برسم‌ها  نباشه.

چه می‌دونم.

کامنت‌های این مطلب

فرانکلین:
مکین تو بهترین کارو می کنی. هیچ وقت دیگه هم خودت رو درگیر کار کارمندی نکن.
make that coffee to go
اي بابا ننه مكين! كجاي كاري به خودت مي گي نا توان؟! دآخه دختر يه نيگا به من كن ببين دارم چي كارا مي كنم خدايش اعتماد به نفس مي گيري از وقتي رفتم اركستر سمفونيك دانشگاه هنر و اركستر تهران كلي اعتماد به نفسم رفت بالا مي دوني چرا؟ چون وقتي اونجا وارد شدم آدمايي رو ديدم كه به ساز زدن من مي گفتن عالي چون يه پارت زپرتي رو دشيفر مي زدم و بهشون مي گفتم كه چي كار كنن باورت نمي شه كسايي كه 10 سال ساز زدن نمي تونن نصف من ساز بزنن نه اين كه تعريف از خودم باشه مي خواهم اين وضع نا بسامان موسيقي ايران رو واست به نصوير بكشم مي خواهم يه اعتماد به نفس بهت بدم نه چيزي كه همين جوري باشه هو يه چيز الكي تا موقعي كه وارد گود نشدي اصلا نمي دوني چه خبره! نترس به نظر من كه وارد شو اون وقت يه روز مي شه كه با پرويي تمام مي ري رو سن و دشيفر يه قطعه پولي ريتميك مي زني و ملت مي گن چه آدم خفني هستي و نه باز اين كه همچين كاري خيلي سخته منظورم اينه كه توانايهاي خودت رو بهتر مي شناسي همين... راستي اگه حال منم بپرسي منم خوبم :))
مکین:
علی خب تو نبودی که حالت رو بپرسم، کلن که تو پای همه‌ی چای-سیگزهای خوب و خوشی هستی که پسر! ;) ولی تو هم خوب نبودی آخه یه مدت.
من تازه واردم لطفا" مرا هم بخوان./قلمت حال و هوای روزای دلچسب بارونی رو داره
چرا اطلاعات تحریف شده میدی دست مردم خانوم ؟ من که گفتم خوبم . البته که از چهارشنبه که اومدم خونه دیگه نیستم ، چون اوضاع در همیه . منم که کلن اخلاق و اعصابم به مویی بنده ! اما بیا و خانومی کن ، حالا که حالت خوبه ما رو جمع کن خونه ت (دارم زر میزنم ، اصلا حوصله ندارم ، اما کار خیره دیگه به هرحال ) کارت هم درسته در کل ، فلوتیست ِ یوزد تو بی گیتاریست ِ مدرس ! :*
اتفاقا چقدر خوبه که اینجوری هستی هروقت که میام اینجا و نوشته هاتو می خوانم کلی ته دلم ذوق می کنم و آرم میشم.اینکه اینقدر خوب و اینقدر روون می نویسی .مخصوصا با این قسمت پستت خیلی موافقم که "یه منو بذار نون و ماست خورون راهم رو برم و اذیتِ نداشته‌های زندگی‌م برام پررنگ‌تر از داشته‌هام و می‌خوام‌به‌شون‌برسم ها نباشه" این عالیه حفظش کن :-)
خوبه ديگه مكين . درستش همينه . تو ديگه خراب نكن خوشيت رو . ما عادت داريم به غصه انگار .
خودت میدونی که نه فقط برای من برای خانوادهء من برای فامیل خضرایی ممنش نماد سرزندگی و شادابی هستی تو عزیز دلم! بزرگی و عمیق و بزرگواری ... تعارف و تعریف نداریم واقعا" بهترین عروس کهکشان را ه شیری و حومه"لقب مناسبیه که من بهت دادم!!! همین که هستی باش زندگی همونقدر که به بیان غمها اززبان امثال من نیاز داره به نشانه ای از شادیها در رفتار تو و امثال تو محتاجه تو خیلی خوبی
ناتالي:
من خودم هم نمي‌دونم چه مدليم! يه وقتايي با كلاغ‌ها حال مي‌كنم، يه وقت هم مي‌بيني نه برف و نه بارون و نه كلاغ و نه قهوه و نه ....
کولی:
هییییییییییییییی اصا حواست به من نیست ها
sara:
:)
خوش باش ... همیشه ... و نذار هیچی خوشحالیتو خراب کنه ... وگرنه می شی یه آدم افسرده ی از زندگی سیر شده مثل من ... خدا هم زود جوابتو می ده و می برتت ...