« هوا، عالی! | Main | شم شمیم مشام شامه... شام چی دارین علیبی؟ »

چهارشنبه ۲۰ آذر ماه ۱۳۸۷

*

راست می‌گه -داداشه- حالا که یه چند روزی گذشته از اومدن‌ش، تازه داره از خواب بیدار می‌شه. تازه داره از بهتِ اول درمیاد. حالاست که می‌تونیم به هیجان و زبونِ بند‌اومده‌ی تو فرودگاه‌ش قاه‌قاه بخندیم، به همه‌ی اون اشک‌ها، به همه‌ی اون "پسر! چقد همه‌تون عوض شدین" و "آخه اول کدوم‌تون رو بغل کنم؟" ها. روی پله‌های ورودی به سالن فرودگاه که دیدم‌ش با یه ذوق و البته تردیدی به پسردایی‌م که کنارم وایساده بود گفتم: اوناهاش! گفت: نه بابا تو هم ها! انگار که آب سرد ریختن روم، اشتباه کردم؟! یعنی نمی‌شه به عکس‌ها و وب‌کم‌ها اعتماد کرد؟ فقط یه‌کم لاغرتره خب. با ناامیدی سرمو برگردوندم سمت مامان که دومتری اون‌ورتر وایساده بود، وقتی دیدم داره تقریبن پرواز می‌کنه مطمئن شدم که اشتباه نکردم و یه  "دیدی گفتم؟!" ِ جانانه تحویل علی دادم. مامان، از لحظه‌ای که رو اون پله‌ها دیدش و خیالش راحت شد که سالم رسیده، رفت جلوی در خروجیِ مسافرین، ما وایساده بودیم و هم‌چنان برو-بیا و چمدون گرفتن‌هاش رو از پشت شیشه‌ها می‌دیدیم و گاهی با لال-بازی یه حرفایی هم رد و بدل می‌کردیم، مامان ولی جُم نخورد! انگار می‌خواست لحظه‌ی اول دیدارش، دل و دست و چشم و آغوش همه باهم ببینن‌ش.

حالاست که وقتی که بی‌هوا می‌ریم خونه‌ی مامان، نشسته وسطِ هال، کفِ زمین، معرکه گرفته بین همه، وارد که می‌شیم از جا می‌پره، بغلم می‌کنه رو هوا چند دور می‌چرخونه و با یه دونه از اون "ای‌‌ی‌ی جوونم" های همیشگی که از قبل از این‌که بره و تا رفته بود و اون‌جا بود هم لابه‌لای چت‌ها و تلفن‌ها تیکه‌کلام همیشگی‌مون بود، می‌ذارتم زمین. بعد، من، یه خلینه‌ی مامان کم بودم (خب خواهره مجبوووره تو حال و هوای بچه‌داری از خلینگی‌های باهم-در-گذشته-داشته‌مون‌ اش کم کنه :ي) داداشه هم اضافه می‌شه به هوار-هوار خوندنِ زلف برباد مده‌ای که از آی‌پادش ول شده تو خونه. دیگران؟ شک نکنین که حال‌شو می‌برن!

حالاست که وقتی حواسش نیست و نگاه‌ش می‌کنی می‌بینی چه عمیق خیره شده به تک‌تک آدم‌های جمع و بیش‌تر از همه به مامان، که با این همه خستگی مهمون‌داری از اومدنِ چند روز پیش‌های مادربزرگه و حالا هم داداشه، برق از چشم‌ها و خنده از لب‌هاش  دور نمی‌شه.

Comments (9)

خب الان که تو حواست نیس من یه عالمه گفتم برات که چرا هر وقت ادم دلش تنگ میشه برا زنده گی یهویی مزه ی مک کافی میاد زیر دندونش و یادش میره اون طعم گس ازارنده ی این روزای کشدار که انگاری نمیخوان تموم بشن-گیرم تو همه ی کتابای علوم از شیش سالگی تا حالا هی خوندیم اذر کوتاهترین روزای سالو داره-حالا تو داری با پونه میچتی/داداشه اومده و حال مامان خیلی خوبه...خب منم گیرم هی چشام تر میشه که جواب ایمیل دارا رو چی بدم ولی بازم یادم میاد که زنده گی یه جایی یه ریزه اونور تر جریان داره هنوز و خوب و عمیق اگه نفس بکشی حالت بهتر میشه لابد از عطرش مرسی مکین مرسی حتی واسه روزمره هات مرسی دختره
به به! داري حال مي كني ها ننه مكين! داداشه اومده هوش از سرت پريده ;)
چشم و دلتون روشنا :)
little Angel:
چقددددددددددددددددددددر خوبه این دور هم بودنای بعد از مدت ها نمیشه حتی بهش حسودی کرد اونقدر که قشنگه وبا خوندن تک تک کلماتت حست قشنگت منتقل میشه و آدم ته قلبش قنج میره از این همه دلخوشی . همیشهههههههههههه جمعتون جمع باشه و دلتون خوش مکین جونم هوارتا ماچ
اصل کاری رو نگفتی از چمدونا و سوغاتی چه خبر
فرانکلین:
چشمتون روشن. پس بگو چرا اینقدر کم پیدائی. خوش باشین.
مکین:
مرسی از همگی. و اما سوغاتی‌ها... :ي
بابا کلی چشم و دلت روشن مکین بانو.. میگم چرا ناپیدایی... پس بگوووو! حالشو ببرین کلنی! :*
چقدر ساده و روون. چقدر گرم و داغ. چقدر محبت.