« * | Main | یه‌جور دیگه‌های جمعه* »

پنجشنبه ۲۱ آذر ماه ۱۳۸۷

شم شمیم مشام شامه... شام چی دارین علیبی؟

کیسه‌ی نون-فانتزی‌ها رو که داد دستم و نشست پشت فرمون،‌ کله‌مو با لذت فرو بردم توی همه‌ی اون بوهای داغ و شیرین: یه نون پُف‌پفیِ گرد و برشته و کنجد‌دار و یه‌کم شیرین، دو تا نون مثلثی خرمایی و برشته و کنجد‌دار، چند تا گردالوی چین‌چینی کیک‌یزدی، چند تا تیکه‌ی نازک و برشته نونِ تخمه‌دار -و انگار همه‌شون از همون تخمه آفتاب‌گردون‌هایی که هر از گاهی یکی میون ِ چند تا درمیاد و چنان بوی خوشی رو تو دهنت پخش می‌کنه که حیفت میاد چیز دیگه‌ای بخوری. گرسنه نبودم اما دلم از اون همه بوی داغ و شیرین و برشته‌ی درهم ضعف رفت. خوردن یه تیکه از هرکدوم هم هیچ فایده‌ای نداشت، عطشِ بوئه تموم نمی‌شد، انگار بوی یه چیز دیگه رو می‌شنفتی و یه چیز دیگه به‌خوردت می‌دادن. دلم به حال حس بویایی‌م سوخت که هیچ‌جوری سیراب نمی‌شد.
(مثل حس دیدن فیلمی بود که توش یه نفر داره با ظرافت و حوصله قهوه می‌خوره، بخار داغی رو که روی فنجونِ خوشگل و دهن‌‌گشاد و لب‌نازکِ قهوه داره می‌رقصه، می‌بینی، هم‌زمان بوی داغ و غلیظ قهوه می‌پیچه تو بینی‌ت ولی حتا اگه همون لحظه هم پاشی واسه خودت یه قهوه‌ی فرانسه -یا حالا اگه می‌خوای تُرک- غلیظ هم درست کنی و بینی‌ه هم واسه خودش عیشی به‌پا کنه از بویی که پیچیده تو خونه، ولی باز هم مزه‌ش هیچ اون حس و مزه‌ای رو که داری تو فیلمه می‌بینی نداره.)

اصلن این حواس پنج-شیش‌گانه‌ی ما یه کم-ربطی‌ای دارن باهم. باید یه‌جوری با یه عصب مشترکی همه‌شون به یه‌جا وصل می‌شدن، که تو هم‌زمان که یه‌چیزی رو می‌بینی و هوس می‌کنی و دستت هم به‌ش نمی‌رسه، بو و مزه‌ش بپیچه تو کله‌ت، مغزت هم فکر کنه اوکی دیگه اونی رو که می‌خواستی خوردی و یه‌راست بره هوسی رو که کرده بودی، پاک کنه از تو فایل‌هاش. یا مثلن اون هوس بوی‌ناکی که دمِ دستته و داری می‌خوری‌ش حتا، دقیقن همون مزه‌ی بوی خودش رو بده. یا فکر کن یه‌چیزی رو لمس کنی، مزه‌ی احتمالی‌ش پخش شه تو دهنت. حالا اصن مزه رو ول کن، موسیقی‌ه رو که داری گوش می‌دی، اون داغی‌ه که می‌لرزه زیر پوستت، بیاد بیرون از تن‌ت و لمس‌ت کنه. یا صدا که می‌کنی طرفت رو ها، صدات -اگه دلت خواست- با بوی حسِ همون لحظه‌ت به‌ اون آدم، به گوش و بینی‌ش برسه...
چه‌می‌دونم یه چیز تو همین مایه‌ها خلاصه، من که طراح و سازنده‌مون نبوده‌م که، برین یقه‌ی خودشو بگیرین اصلن!

کلن هم سلام فربد!

Comments (4)

little Angel:
الان من بگم دلم خواست یعنی اشکال داره آیا؟؟ خب مکین آب از لب و لوچمون راه انداختی با این تعریفت که آخه ... خوب آدم است دیگر و دلش گاهی همه چی میخواد اصلا خب یه کم به حال دل ما رحم کن دیگه آپچی :ی
مردیدم یهووو از دل خاستن خوب:(
حالا این چیزی رو که در مورد قهوه گفتین رو خوب خوب درک می کنم ولی در مورد من یکی از بزرگترین حسرت های اینجوری زندگی م بر می گرده به هوار سال پیش که داشتیم این سریال آرایشگاه زیبا رو می دیدم و توش نشون داد که یکی از اون آدما نشست سر یه کاسه ی آش رشته و با ولع تا تهش رو خورد و من هنوز که هنوزه اون حسرته داغ و زنده روی دلمه.
ها ! پس بگو چرا هرچی لینا لوله ای می خورم جواب نمیده . راستی این اسما چیه میذارن رو پفک ها ؟ متوجه هستی که ؟ به لحاظ دیوار !