اصلن بهترین موقعش همین وقتهاست، شعرخوندن رو میگم، تو تب و دردناکی و سوز و گداز مریضی. همین وقتی که انقدر یواش و اسلوموشن شدهای که تمپوی تنات با تمپوی وزن شعر یکی شده خودبهخود، سر ِدل و بیعجله. فرقی هم نمیکنه که چی بخونی، لابد فرقی هم نمیکنه قبلن چقدر خونده باشیش. همین که بیصدا نخونی، بلندبلند هم نتونی که بخونی، همین که نالههای ای واای و آآآخ و ای دااادت بشه پچپچههای:
کمر پردردش بر دستهای من لغزید.
موهایش بر گلوگاهش ریخت و ...
بعد انگار داغی تنت یادت بیاد، پات رو بلغزونی روی خنکترهای تشک و غلت بزنی که:
و نالهاش میان دو افق سرگردان شد...
آره همین وقتهاست. که وقتی میخونی و صدای گرفته و خشدارت توی گلوت میپیچه و به گوش خودت فقط میرسه و اون تکون-تکونهای گهوارهایش لذت شعره رو دوچندان میکنه بسه برای اینکه یادت بره درد داری.
پ.ن. و صدالبته که یه سانیِ شما-لوس-کن که ورداره لپتاپش رو با یه حلقه چهارقسمتی فرندز بیاره تو رختخوابتون هم جواب میده، گاس که بیشتر :ي

Comments (7)
- کامنت نوشته شده توسط brief encounter در روز شنبه، ۳۰ آذرماه ۱۳۸۷، ۵:۳۶ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط Lillte Angel در روز شنبه، ۳۰ آذرماه ۱۳۸۷، ۵:۵۸ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط علي جونور در روز شنبه، ۳۰ آذرماه ۱۳۸۷، ۹:۳۶ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط sepp در روز دوشنبه، ۲ دیماه ۱۳۸۷، ۵:۴۰ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط مکین در روز سه شنبه، ۳ دیماه ۱۳۸۷، ۳:۴۴ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط golmaryam در روز جمعه، ۶ دیماه ۱۳۸۷، ۸:۳۸ صبح
- کامنت نوشته شده توسط سلام نمی کنه در روز یکشنبه، ۸ دیماه ۱۳۸۷، ۱۱:۵۹ صبح