میپرسم خوبین بچهها؟
نجوا میگه: هووم آره...
لیلا میگه: نه، دارم به تهی شدهگی معنایی میرسم!
کاوه میگه: اِاِاِی...
شیدا میگه: ابدن نه! حال پاپان نامه ندارم، ساز نمیزنم، هی میگم که خب که چی! حال دوباره درس خوندن واسه فوق رو ندارم که دوباره قبول بشم و از گزینش ردم کنن، بهرنگ و داوود که از بهترین کسایی بودن که تو موسیقی سراغ داشتم از آلمان برگشتهن و نمیخوان که دوباره برن، میگن سیستمی که اونجا دارن هیچ با این چیزی که ما اینجا یادمیگیریم جور نیست، میگن اونجا هم تو خودت رو بُکشی و با بهترین نمره هم وارد بشی بغل دستی تو کسیه که ترمی چهارهزار دلار داره میده و بدون امتحان اومده کنار تو نشسته. حتا انگیزهی رفتن هم دیگه ندارم.
از علیتایچی میپرسم تو خوبی؟ میخنده میگه: آره چرا نباشم. میگم علی توروخدا همیشه منو پیداکن تو دانشگاه که ببینمت فقط حالت رو بپرسم تو بگی خوبم و من دیگه این همه احساس عذابوجدان و درسطحبودهگی نکنم از اینکه این روزا خوبم.
آقای لانگشات نوشته: تنوع زندگیات که برفِ نورسیده باشد و هیجانش کلاغ، یعنی بد اوضاعی شده رفیق.
میبینم که هه! من در همهی زندگیم خوب بودنهام به همین ذوقهای کودکانه بوده، به همین غروبی که انقدر خوشرنگه، که وقتی اون بالاهای دانشگاه که دمِ کوهه، درحال قدمزدن تلفنی گپ میزنم و هی دارم از اون حرفها اعتماد به نفس میگیرم و هی نگاهم از لابهلای نهالهای تُنُک و شمشادها به تناوب کشیده میشه به کوههای سمت راستی که پر برفه و کوههای سمت چپی که نور غروبرنگ روشون پخششده، هی یه چیزی تهِ دلم وول میخوره از ذوق اینکه هنوز هستم و هنوز یه چیزایی برای من هست و هنوز زندگی رو دوست دارم و همین الان دارم میرم استخر! بعد به این فکر میکنم که کلاغ که آره زیاد بوده ولی حتا برف امسال هم هنوز ندیدهم که من.
بعد دوباره با خودم فکر میکنم که نه، به همین سادگیها هم نیست، تو باز بیفلسفه داری عشق میکنی، تو فکر نمیکنی، عمیق نیستی، دیگران لابد دارن بهتر میبینن که این همه به پوچی زندگی رسیدهن و تو هنوز اندرخمِ یک کوچه، با این سن و سال، داری به این ذوق میکنی که چند روزی در هفته صدای چند تا سازِ درحال تمرین یا مثلن دو تا اجرای آماتور ِ سازهای برنجی بهوجدت میاره، که کلکل کردن با دو تا کلید و چار تا نت روی ساز برات میشه هیجانِ زندگی، که ذرهذره نوشیدن و چشیدن از مزههای زندگی برات میشه ذوق کردن به همین هفده-هیجده نفر آدمی که کل خانواده و فامیل نزدیکتان و به بهونهی داداشه این روزها هی جمع میشن، گیرم که با همون حرفها و احوالپرسیها و بازیهای تکراری. که دلتنگیهای زندگیت ندیدن یک ماههی همین سه-چار تا زوج رفیقه. که دلتنگیهای گذشتهای که به اندازهی خودشون عذابت دادهن رو ریختهای دور. که غم عزیزان از دست رفته و مریضیها و نداشتهها و غصههای عزیزان زنده بکگراند همیشهگی زندگیته ولی هی بهونهی از زندگی سیرشدن نمیکنیشون.
بعد دوباره با خودم میگم همین خودِ تو میزنه و باز یه غصه و یه بیتوجهی از هستی کلن میریزدت به هم...
نمیدونم.
*
دیروز استاده میگه: تو درس نمیدی؟
میگم: نه، قبل از اینکه بیام دانشگاه، دو-سه سال پیش درس میدادم.
میگه: خب الان که باید بهتر شده باشی که چرا درس نمیدی؟
میگم: که نه خب اتفاقن برعکس، قبل از دانشگاه گیتار کلاسیک درس میدادم و سلفژ، حالا که اومدهم اینجا و ساز عوض کردهم هنوز انقدر اعتماد به نفس ندارم که مسوولیت شاگرد هم قبول کنم، باید خودم رو درست کنم اول.
آشکارا این ایدهآلگرایی ذاتی و همیشهگیم رو مسخره میکنه و میگه: هیچوقتِ دیگه هم نمیرسی به اونجایی که خودت انقدر بینقص باشی که به یکی دیگه هم یاد بدی، اصن چطور دلت میاد که یه چیزی رو بدونی و دلت نخواد لذت دونستنش رو با کسان دیگه هم تقسیم کنی؟ اصلن مگه نیاز مالی نداری؟
میگم: دارم، میخوام، اصن من همیشهی خدا عاشق یاددادن بودهم، لابد واسه همینی که فکر میکنم بقیه هم از یادگرفتن به اندازهی خودم لذت میبرن، همیشهی خدا هم به همهی دور و بریهام همینجوری درس دادهم، چیزای مختلف.
میگه: بدو، شروع کن، آدم چیزی رو که هنوز خوب بلد نیست درس میده نه چیزی رو که کامل بلده!
(آخر کلاس هم انقدر واقعیت تلخ از بیسرانجامی رشتهمون و اینکه یا باید بتونی بذاری بری یا اگه میخوای سیستم لهات نکنه باید با تنهایی خودت و خودت خودت رو بالاکشیدن کنار بیایی که من دیگه گفتم هی مکین! تو با این آهسته و پیوستگیت به هیچجا نمیرسی تا به اون جنونی که میگه نرسی.)
از کلاس که میام بیرون اون آقاهه که هرازگاهی میبینمش و هیچوقت نفهمیده بودم تو دانشگاه چه کار داره ازم میپرسه: شما همینجا کرجین؟
میگم بله.
میگه: نمیخوای درس بدی؟ (ای بابا!!!) این آموزشگاه ما تازهکاره، من خیلی از بچههای خودتون رو بردم اونجا که همهتون باهم آشنا باشین و محیط اونجا رو خودهاتون بسازین، حالا هم مدرس خانوم میخوام برای فلوت.
شاخهام که هی داره میره بالاتر ولی باز هم وضعیت خودم رو براش توضیح میدم و میگم شاید درست نباشه الان درس بدم. به هر حال باز هم امیدواره که نظرم عوض بشه و بهش خبر بدم.
(یاد تابستون و پیشنهاد تورج برای همکاری با گروه تازهکارشون میافتم و اینکه با ذوق و شوق قبول کردم ولی خورد به بساط فوت پدرزنش و افسردگی خانومش و دیگه گذشت که گذشت)
با تو هم که حرف میزدم گفتی تو نمیخوای دست از این درس خوندنت برداری؟! گفتم ایبابا! یه منم الان تو شماها که دارم خوشخوشان کاری رو که دوس دارم میکنم و دوباره مثل چارسال-پارسالها درگیر سر ِ برج و چک حقوقی و مرخصی و اینا نشدهم هنوز، چی کارم داری؟ عوضش از این محیط این همه آروم و این همه بزرگ دانشگاه لذت میگیرم به شماها هم میدم... یه منو بذار نون و ماست خورون راهم رو برم و اذیتِ نداشتههای زندگیم برام پررنگتر از داشتههام و میخوامبهشونبرسمها نباشه.
چه میدونم.

Comments (13)
- کامنت نوشته شده توسط فرانکلین در روز دوشنبه، ۹ دیماه ۱۳۸۷، ۸:۱۱ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط brief encounter در روز دوشنبه، ۹ دیماه ۱۳۸۷، ۱۰:۲۳ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط علي جونور در روز دوشنبه، ۹ دیماه ۱۳۸۷، ۱۱:۳۷ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط مکین در روز سه شنبه، ۱۰ دیماه ۱۳۸۷، ۰:۲۱ صبح
- کامنت نوشته شده توسط مهشید بهاجه در روز چهارشنبه، ۱۱ دیماه ۱۳۸۷، ۱:۱۴ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط مانولیتا در روز جمعه، ۱۳ دیماه ۱۳۸۷، ۱:۵۷ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط شی رین در روز شنبه، ۱۴ دیماه ۱۳۸۷، ۱:۰۶ صبح
- کامنت نوشته شده توسط مهتاب مفخم در روز شنبه، ۱۴ دیماه ۱۳۸۷، ۸:۲۰ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط الهام خضرایی منش در روز شنبه، ۱۴ دیماه ۱۳۸۷، ۱۱:۲۰ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط ناتالي در روز یکشنبه، ۱۵ دیماه ۱۳۸۷، ۸:۴۶ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط کولی در روز دوشنبه، ۱۶ دیماه ۱۳۸۷، ۳:۴۸ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط sara در روز چهارشنبه، ۱۸ دیماه ۱۳۸۷، ۱:۲۴ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط ترنم در روز شنبه، ۲۴ اسفندماه ۱۳۸۷، ۹:۲۳ صبح