جای تو بودم بهجای اینکه وایسم تو درگاهی آشپزخونه و دقیقههای طولانی همینجور زل بزنم به ظرفشستنِ آرومم، میاومدم هی دور و برم میپلکیدم که: چته؟ چیه؟ چرا؟ کی؟ کِی؟
بهجای اینکه وقتِ پاچهبگیریهام فقط نگام کنم و ده دقیقه بعد بیام هی لوسی و ننری جمع کنم و قربونصدقه برم، عصبانی میشدم و دو تا هم من پاچه میگرفتم.
بهجای اینکه برم یه لیوان گنننده آبپرتقال-لیموشیرین بگیرم بیارم برام پای این دسکتاپ، هی میاومدم که بسه دیگه! پاشو بریم فرندز-بینی.
بهجای اینکه شبها دستمو بندازم دورم و آروم آروم شونههامو ماساژ بدم تا بیهوش بشم از خواب و فرداش هی مزمزه کنم خواب عمیــــــق و راحت و طولانی دیشبش رو، بغلم میکردم و با موهام بازی میکردم و میگفتم چیه؟ چته؟ چرا پُست دلتنگ؟ کی؟ کِی؟
چه خوبه که جای تو نیستم... اُگزاز و دیازپامی پسر!

Comments (4)
- کامنت نوشته شده توسط no-name در روز یکشنبه، ۱۳ بهمنماه ۱۳۸۷، ۳:۰۰ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط الهام خضرایی منش در روز یکشنبه، ۱۳ بهمنماه ۱۳۸۷، ۸:۲۳ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط بینام در روز یکشنبه، ۱۳ بهمنماه ۱۳۸۷، ۸:۳۰ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط الهام خضرایی منش در روز شنبه، ۲۶ بهمنماه ۱۳۸۷، ۵:۴۹ بعدازظهر