هما گفت ویروسه. گفت وقتی تمام مفاصلت اینجوری باهم درگیر ِ درد شدهن مثل ویروس سرماخوردگی میمونه. سانی کلی سرچ کرد گفت چیز عجیبی نیست شاید از ساعتهای طولانی پشت دسکتاپ نشسننه، نرمش کن. روی هیچکدوم -نه سانیمون نه خانوم دکترمون- رو که زمین ننداختم و قبول کردم و گوش کردم ولی درد عجیبیه که نزدیک یه هفته دارم تجربهش میکنم.
هر لولایی که تو بدنتون میتونین تصور کنین که وظیفهی خمشدگی رو به عهده داره درد میکرد (هنوز گاهی میکنه!) و تمام حرکاتم رو محدود کرده بود. موهام رو نمیتونستم ببندم حتا. خوشمزگیش هم به اینه که بازیگوشه پدرسوخته! انتخاب میکنه که امروز و حالا کدوم مفصل. سوئیچ میکنه روش و همونجا میمونه. یه روز رسمن نمیتونم راه برم بسکه زانوهام درد میگیره، فرداش انگار نه انگار، پاها رو ول میکنه و مثل الان میاد سراغ مچ دستها و بندبند انگشتام و وقت تایپ کردن زیرزیری بهم میخنده. (اعتراف کن مکین! نونت نبود آبت نبود این ترک کردنت چی بود آخه؟ آقا برسونین حَبّ و!)
یادم باشه از مادربزرگم بپرسم قصهی اون پیرزنی رو که سالها پیش تعریف میکرد، که میخواستن شوهرش بدن و بهجای زانو و مو و بر و بازوش، کشک و پشم و پنبه گذاشته بودن و زیر چادر قایمش کرده بودن! که شوهره به هرجاش دست میزده پیرزنه با یه ناله، قلابی بودن ماجرا رو به روش میاورده که: دست نزن کشکه! دست نزن پشمه! دست نزن پنبه است... یادمش رفته و الان فقط همین جملهها که مثل ضربالمثل شده بینمون رو یادم مونده. میپرسم و میگم براتون. لابد ماجرا اروتیکتر از اینها هم بوده!

Comments (4)
- کامنت نوشته شده توسط Azin در روز شنبه، ۲۶ بهمنماه ۱۳۸۷، ۲:۲۹ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط آ مثل کلمه در روز شنبه، ۲۶ بهمنماه ۱۳۸۷، ۲:۳۶ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط مکین در روز شنبه، ۲۶ بهمنماه ۱۳۸۷، ۳:۴۳ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط علي بليغي در روز شنبه، ۲۶ بهمنماه ۱۳۸۷، ۷:۳۳ بعدازظهر