شده که از رفاقتها، از رفیقها گِلهتون بگیره و هی به روی خودتون نیارین؟ هی دلآزاریِ کهنه بودن بگیردتون و به خودتون پوزخند بزنین که: الاغ! این چه فکریه و هی توجیه کنین برای خودتون؟ شده که توقعمند شده باشین از دوستی، از دوستی، بعد هی فکر کنین که زیادی متوقعاین لابد و هی بفرستین دلتنگی و انتظاره رو ته ذهنتون ولی از قلب و روحتون پاک نشه و هی تلنبار شه رو هم؟ شده که فکر کنین همهش این شمایین که دارین قوانین بازی رو رعایت میکنین و زیادی دارین به "همینه که هست" ها عادت داده میشین و اصن خسته شده باشین از این که همهش شمایین که به فکر ِ هر از چندی سراغ رفقا رو گرفتناین و دل خودتون لک زده برای یه احوالپرسی ِ یهویی و بیبهونه؟ (حالا اصن نامهی اسکاتلندی پیشکش!) خیلی دلم پره میدونم. دلم یه حرف زدن طولانی میخواد.

Comments (2)
- کامنت نوشته شده توسط علي بليغي در روز شنبه، ۲۶ بهمنماه ۱۳۸۷، ۷:۳۵ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط Lillte Angel در روز یکشنبه، ۲۷ بهمنماه ۱۳۸۷، ۹:۲۶ صبح