« اول | Main | سوم »

شنبه ۲۶ بهمن ماه ۱۳۸۷

دوم

شده که از رفاقت‌ها، از رفیق‌ها گِله‌تون بگیره و هی به روی خودتون نیارین؟ هی دل‌آزاریِ کهنه بودن بگیردتون و به خودتون پوزخند بزنین که: الاغ! این چه فکریه و هی توجیه کنین برای خودتون؟ شده که توقع‌مند شده باشین از دوستی، از دوست‌ی، بعد هی فکر کنین که زیادی متوقع‌این لابد و هی بفرستین دل‌تنگی و انتظاره رو ته ذهن‌تون ولی از قلب و روح‌تون پاک نشه و هی تلنبار شه رو هم؟ شده که فکر کنین همه‌ش این شمایین که دارین قوانین بازی رو رعایت می‌کنین و زیادی دارین به "همینه که هست" ها عادت داده می‌شین و اصن خسته شده باشین از این که همه‌ش شمایین که به فکر ِ هر از چندی سراغ رفقا رو گرفتن‌این و دل خودتون لک زده برای یه احوال‌پرسی ِ یهویی و بی‌بهونه؟ (حالا اصن نامه‌ی اسکاتلندی پیش‌کش!) خیلی دلم پره می‌دونم. دلم یه حرف زدن طولانی می‌خواد.

TrackBack

TrackBack URL for this entry:
http://www.worldof.us/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/1887

Comments (2)

اي بابا حيف من به رفاقت قبول نداريد وگرنه خوب رفاقتي داشتيم !! حالا چرا قيلفت اون طوري شد؟ چرا شماها هميشه همه چيز و جدي مي گيرين ... رابطه ي كه تو شناسنامه ميره بهشون ميگن زن و شوهر كلي رابطه ... حالا بماند اين دوستي ها كه ممكنه فقط هم سلولي كنه آدما رو... كجاي كاري ننه؟
اوهوم شدیدا ! اما خب بازم آخرش باید بگی همینه که هست ! :|

Post a comment