« February 2009 | Main | April 2009 »



March 2009 Archives





شنبه، ۱۷ اسفند ۱۳۸۷

Bibbidi-Bobbidi-Boo

پنج تا آدم گنده، با میانگین سنی سی و سه و خورده‌ای، به هوای این‌که دور همی و گپ و گفت‌شون قاطی شه با یه بک‌گراند از تصویرها و موسیقی‌های نوستالژیک کودکی‌شون، دی وی دی سیندرلا می‌ذارن، بعد رسمن و عملن هرکدوم‌شون ولو می‌شن یه گوشه‌ای به (دقیقن) تماشاکردن. یکی تمام ساندافکت‌ها رو همراهی می‌کنه، یکی تمام ساندترک‌ها رو باهاش می‌خونه، یکی دوبله‌هه رو میاد رو زبان ِ اصلی، هر از گاهی هم یه «آآآخی»ای، «اَی پدسسگ»ی، «نامرد»ی چیزی ول می‌شه تو هوا نصیب ِ برونو و گاس و لوسیفر.

*

از پیش‌ش که برمی‌گردم عمیق‌ترین حسی که دارم سنگینی ِ نفسمه روی سینه‌م، بغض دارم، یه بغض پر از حس حقارت، زخم‌خوردگی، بی‌دفاع شدن و توان مبارزه و رقابت نداشتن. دلم می‌خواست راحت گریه کنم داد بزنم دلم می‌خواست رو به روم بود دستم رو روی بازوهاش می‌ذاشتم و به‌ش می‌گفتم... نه. گمون نمی‌کنم حالاها بتونم چیزی به‌ش بگم.

*

اصن حرف
زدن‌ش درد داره، نزدن‌ش پشیمونی؛
نزدن‌ش درد داره، زدن‌ش پشیمونی.

*

به همین بی‌ربطی...

کامنت‌های این مطلب

فرانکلین:
یادش به خیر. یه مدت تو بچگی اینقدر تحت تاثیر این کارتون بودم که به همه می گفتم خواهش می کنم منو سیندرلا صدا کنین. راستی مکین!!! تو که انقدر دختر خوب و مهربونی هستی، چرا دیر به دیر آپدیت می کنی؟؟؟
brief encounter:
ممنونم از تبريکت مکين جان از خود سيندرلا که بگذريم من ديوونه پکيج حيووناش واون شاه ملنگش بودم بعد هردفه که به اون قسمت تست کفش تو خونشون می رسم خدا خدا می کنم سيندرلا بتونه درو وا کنه و بياد پايين :ي
الهام خضرایی منش:
خوب دیگه ! جرمای سنگینتر هم هست!
موفق باشید
المیرا:
ووووااااااــــــــی... وووووووااااااااـــــــــــی... وووووووووووووووووااااااااااااااااااااااــــــــــــــــــــــــی ... فقط همون بند اول. همین!




چهارشنبه، ۲۱ اسفند ۱۳۸۷

D:

وقتی اون گیتار ِ شروع آهنگ پخش شد یهو تو ماشین با یه هوم خندیدم و گفتم یادش به خیر! سانی هم با یه هه! می‌گه: جالبه که با قبلیها نمی‌گی یادش به خیر با این می‌گی! راست می‌گفت خب. گفتم آخه خب اون خیلی قدیمی‌ترهاش، آهنگ‌های دوران نوجوونی و کشف نوار‌کاست‌های بزرگ‌ترها تو قحطی موسیقی بود ولی خاطره‌ی من نبود. این اما خاطره‌ی خودمه. خاطره‌ی خودمونه...
با شماهام اراذل سال هفتاد و هشت-هفتاد و نه، خونه‌ی قبلی ما و پیتزا آوا، که یا اون‌جا تلپ بودیم شب تا صبح یا باغ‌فیض یا درکه. که روی قماربازا رو کم می‌کردیم با بیست‌یک-پوکرامون. که از بی‌موبایلی، و اوه‌اوه حتا بی‌تلفنیِ خونه‌ی ما، ول می‌شدیم تو جزیره‌مون با یه کامپیوتر دسک‌تاپ و یه مشت روزنامه‌ی ممنوع-بعد-از-اون و یه جعبه شیرینی مادر و ... هی ی ی...
که وقتی این آهنگه منتشر شد، با تمام وجود، به مسخره و ترجیحن با زِق‌یتِ و با لهجه‌ی مشهدی می‌خوندیم:  تَکَه تَکَه‌های قلب منه که بارون می‌شه و می‌باره...





...دنباله ی کار خویش گیرم

این جا یک عکس ِ فرضی.

توصیف عکس (هااه الان یادم افتاد سلام هرمس ِ هزارتوی عکس؟ تصویر؟ چی؟): یک نمای لانگ لانگ شات از زمینی چمن کاری شده، چمن ها گُله به گُله زرد شده و بقیه هم بگی نگی سبز ِ سرمازده ولی هنوز جون دار و انگار منتظر بهار. کمی جلوتر تک و توک آدم هایی که پشت به تصویر روی زمین نشسته اند و هرچه جلوتر و به عمق عکس پیش می رویم بیش تر می شوند و متراکم تر و منظم تر. ته تصویر، هنوز به آخر ِ زمین چمن نرسیده دو دروازه ی فوتبال بدون تور، عمود بر عرض زمین، بر خلاف حالت عادی و همیشگی، رو به روی هم، با فاصله ای حدود سه متر از، روی دروازه ی سمت راستی که رو به جنوب است پتویی کشیده شده، از میله های افقی دروازه ی سمت چپی هم ادواتی آویزان. کمی دورتر از دروازه ی چپی یک طبل بزرگ که روی محیط ش قرارگرفته و نوشته ی زردرنگ Papilon روی پوسته ی سیاهش یعنی اسم گروه. دو باند بزرگ هم در دوطرف کل این فضا و کانسپت که یعنی سنِ اجرا. توی این فضای سه-چار متری بین دو دروازه هم دو-سه تا گیتاریستِ الکتریک و بیس و یک کامپیوتر و یک خواننده. عمق تصویر، پس ِ پشتِ همه ی این ها هم کوه های شفاف بی برف در زمینه ی آسمون زیادی صاف و زیادی آبی... و آآآرامش.
آرامش از موسیقی زنده، مینیمال و کش دارهای گیتارهای الکتریکش، خلــــسه ای که هر از گاهی با دو تا دوم-دوم طبل یا دیلینگ-دیلینگِ انواع کوبه ای های فلزی و چوبی یه موجی توش میافته، با آواهای کُردیِ خواننده که گیر میکرد لابه لای موسیقی و پرت ترت می کرد به ناکجا...
حیف که نصفه ولش کردیم به خاطر کلاس بعدی و فان آخر ماجرا رو از دست دادیم: نوازنده ها شوخی-شوخی کِیس ِ گیتارشون رو چرخونده بودن و جدی-جدی پول جمع کرده بودن.

کامنت‌های این مطلب

هووووم ! چقدر عکس قنشگ و ملموسی بود مکین
الهام خضرایی منش:
جالبه که تو با اینهمه نکنه سنجی آدم شادی هستی تو ایران این نکته سنجیها آدمو داغون می کنه
اممممممممممممممممممم عکس فرضی شما را فرض نمودیم! اما آخه با این فاصله ی خطوط؟؟؟ چشمام دراومد دختر!




پنجشنبه، ۲۲ اسفند ۱۳۸۷

آشپزی ِ نامستطاب

من مرده‌ی یه‌وختای اس‌ام‌اس  بازیامون با سانی‌ام که یه دو بیت اطلاعات توش نیست. مرض داریم فقط.

مثلن دیروزا:
     من: چَککاره‌ای؟ (لابد واسه این‌که یه خبری بگیرم ببینم می‌تونیم باهم برگردیم خونه یا نه)
     سانی: مهندس کامپیوتر
ساعتی بعد...
     سانی: کجایی؟ (لابد واسه این‌که اگه زار و زندگی‌م تو دانش‌گاه تموم شده، بیاد دنبالم)
     من: زیر سایه‌تون
آخر هم یادم نیست به هم رسیدیم بالاخره یا نه.

یا مثلن امشب:
سانی: گششششنمه.
من: جیگررر
بعد رسیده خونه، من منتظر جیگرهایی که دلمو براشون صابون زده بودم. اون (می‌دونه ها پدرسوخته ولی) سوت‌زنون که تو منظورت از جیگر "خودم" بودم!

بعد عاشق این وقت‌های خودم می‌شم که از سر استیصالِ این‌که چه غذایی درست کنم و از کمبود هرنوع مخلفاتی، یهو یَک قرتی‌بازیا به مغزم خطور می‌کنه و یک شام خوش‌مزه‌ی جانانه‌ای می‌پزم که اعتراف کنه که اصن جیگر ماجرا من خودم‌ام :ي
یه چند تا تیکه فیله و سینه‌ی مرغ دقایقی خوابونده شده در باقی‌مونده‌ی شرابِ قرمز ِ دایی‌پز و نمک، سرخ‌شده در روغن هسته‌ی انگور... و همین. و به قول تو کامیار یعنی بـِللللا! (راستی بالاخره پرستارها دست از سرت برداشتن بیای بیرون؟)

کامنت‌های این مطلب

فرانکلین:
حالا من پیشنهاد می کنم همون فیله مرغ رو گاهی تو کمی خردل، ماست، یک عدد تخم مرغ، چند قطره آبلیمو، فلفل و نمک بخوابون بعد با آرد سوخاری سرخش کن. آخه چرا از مسکرات استفاده می کنی؟؟؟؟ دی دو نقطه
اصلن اس ام اس برای پيغامهای جدی ساخته نشده
مکین:
د همون از هیچ مخلفاتی نداشتنه بود دیگه دختر! وگرنه که اصن من و مسسسسکرات استخفرالله :ي/// دقیییقنگ جناب بریف




چهارشنبه، ۲۸ اسفند ۱۳۸۷

*

دلم می خواد از لا به لای شخصیت های طاق و جفتت،
از بین این همه دم دمی هات،
اون خوش مسته رو جداکنم، نگه دارم یه گوشه واسه تا همیشه.

کامنت‌های این مطلب

الهام خضرایی منش:
اینکه آدم بدونه چی رو دوست داره خیلی مهمه!
سال نو مبارک اينجا دير آپ ميشه واين اصن خوب نيس :ي




دوشنبه، ۱۰ فروردين ۱۳۸۸

غربتِ بارون...

تازه چند روزیه که بهار شده‌ام. و اینو وقتی که از سفر برگشتیم خونه فهمیدم. تازه شروع کردم به به‌هم ریختنِ جاظرفی‌ها. تازه-تازه خودم رو از شَر کلی ظرف و ظروف اضافه که تو این جاتنگی نمی‌دونستم کجای دلم بذارم‌شون -لالا، ارادت!- خلاص شدم. سبک شده‌ام. شده‌ام؟ شاید. فکر کنم. نمی‌دونم.
اون‌جا که بودیم، هی همین‌جوری کلمه بود که سرازیر می‌شد تو ذهنم و وقت و جای نوشتنش نبود. حالا که برگشتیم، راحت، سر ِدل، امن و امان، هیچ طرح واضحی خودشو نمی‌چپونه تو ذهنم تا اقلن بدونم چه جوری بنویسم، همینه که هی کش‌ش می‌دم، هی می‌خوام یه‌جور خوبی بنویسم حس خوبم رو از اتفاقی که توی یه دوستی ِ دیرین می‌افته. که بتونم اون امیدواری‌ای رو که به‌ت دست می‌ده درست-درمون بنویسم، از این که هرچقدر هم که سال و خاک و خش و خراش، و نه فقط خوشی، از روی ِ رفاقته گذشته باشه که فکر کنی لابد به ته‌ش رسیده، رسیده‌اید، باز یه جایی یه وقتی که خودت هم نمی‌دونی، نمی‌فهمی، پیش‌بینی‌ش نکرده‌ای از قبل، خودش رو چنان تازه می‌کنه که حظ کنی.
و خودت می‌دونی که باز و باز و باز مرسی از بودن ِ این چند روز. نه این‌که غر زدن‌ها و درددل کردن (شنیدن) ها و جغد-بیداری‌ها توی اون اتاق بالا، اتاق تو، (ها اتاقت هم کلی نو شده بود خب حتا!)،  چیز جدیدی باشه، ولی تازه بود! اتفاق بود. دوباره بود.

حالا که انقدر دیرم و دیر بهار شدم (به جان خودم اصن همه چی چندین روز زودتر اومد به من چه) انقدر دیر نشستم عیدی‌های جغل-پغل‌های دور و بر رو کادو کرده‌ام، حتا به بهونه‌ی کنار مامان بودن سر ِ سال‌تحویل و بعدش هم در سفر بودن، هفت‌سین هم نچیدم و ماهی‌مون هم بردیم سر سفره‌ی اونا، الان می‌تونم بگم سال نو مبارک! :ي دیدین؟ عین خریدهایی که آدم می‌ذاره بعد از فروکش کردن هول و ولای قبل از سال‌تحویلی ِ ملت، بی‌عجله، گیگیلی‌وارانه، می‌خره. حال نمی‌کنین خدایی‌ش؟
گفتم گیلگیلی، من که خودمو تو گودر خفه کردم از بس گفتم کلاه‌قرمزی-پسرخاله و مخلفات، این‌جا هم بگم که یه‌وخ چار صباح دیگه یادم نره که عیدمون با چه قهقهه‌ها از دست این عروسک‌های جیگر، خوش‌رنگ و لعاب شده بود، که فکر نکنم مثلنِ خودم بزرگ شدم لابد و باید جدی‌تر و با جدی‌ترها بخندم و مهم‌تر و با مهم‌ترها غصه بخورم. نه آقاجان! نخودی خندیدن‌های پسرعمه‌زا به همون سرعت نیشمو تا بناگوش و تا غش‌غش باز می‌کنه که حسادت‌های کودکانه‌ی به‌نظر ِ بزرگ‌ترها بی‌اهمیت، اشک‌هام رو سرازیر.

*

تو ماشین رو به سانی گفتم این جِغِله‌ها آیدا و کامیار...  امیر بامداد از اون عقب با چشم‌های گرد می‌آد جلو می‌گه جااان؟ کفِ دستمو نزدیکِ نیم‌متریِ زمین می‌گیرم و می‌گم آیدا و بعد کفِ دو تا دستامو رو هوا به فاصله‌ی سی-چهل سانت باز می‌کنم و می‌گم کامیار. می‌گه آها!

*

مرمر زنگ می‌زنه. در حال جواب دادن از تو آینه بغل ماشین، نگاه‌شون می‌کنم که از عقب دارن میان، نزدیک میامی‌ایم، جاده مشهد-تهران دیگه، نه پَ فلوریدا، می‌گه موج فلان، رادیو میامی رو بگیر حال کن! در همون حال سانی می‌گیره، اِلویس پخش می‌شه، کف می‌کنیم، قطع می‌کنم. یه‌خورده که خش‌خش می‌کنه سانی می‌خنده می‌گه آها این اِف اِم ترانسمیتر ماشین‌شونه، می‌رسونیم خودمونو کنارشون، شیشه‌ها پایین، داد می‌زنم: خش‌خش می‌کنه خب یره! درستش کنِن!
... بعد هم دوباره برمی‌گردیم به همون دل‌دل کردن‌هایِ همه باهمِ یک مشت سازِ کوچیک و بزرگِ زهی، که خش‌داریِ یه نِی، محزون و شاد، پر از حرف و بی‌حرفی، تپنده و کش‌دار، می‌شینه روی همه‌ی صداها، می‌کِشدت تا کجاها، می‌کُشدت تا نفس تازه کنه، می‌بره و می‌بره و یهو ولت می‌کنه. نی‌نوا...

کامنت‌های این مطلب

سلام و عرض تبريك سال نو - اميدوارم گاو شما و همه امسال چاق چاق و پر بركت باشه - جواب پست زير پوستي منو خيلي زير پوستي تر دادي :ي
عجب زیرآب‌زنیه این سانی‌تون! :ی سال نو هم همبارک!