پنج تا آدم گنده، با میانگین سنی سی و سه و خوردهای، به هوای اینکه دور همی و گپ و گفتشون قاطی شه با یه بکگراند از تصویرها و موسیقیهای نوستالژیک کودکیشون، دی وی دی سیندرلا میذارن، بعد رسمن و عملن هرکدومشون ولو میشن یه گوشهای به (دقیقن) تماشاکردن. یکی تمام ساندافکتها رو همراهی میکنه، یکی تمام ساندترکها رو باهاش میخونه، یکی دوبلههه رو میاد رو زبان ِ اصلی، هر از گاهی هم یه «آآآخی»ای، «اَی پدسسگ»ی، «نامرد»ی چیزی ول میشه تو هوا نصیب ِ برونو و گاس و لوسیفر.
*
از پیشش که برمیگردم عمیقترین حسی که دارم سنگینی ِ نفسمه روی سینهم، بغض دارم، یه بغض پر از حس حقارت، زخمخوردگی، بیدفاع شدن و توان مبارزه و رقابت نداشتن. دلم میخواست راحت گریه کنم داد بزنم دلم میخواست رو به روم بود دستم رو روی بازوهاش میذاشتم و بهش میگفتم... نه. گمون نمیکنم حالاها بتونم چیزی بهش بگم.
*
اصن حرف
زدنش درد داره، نزدنش پشیمونی؛
نزدنش درد داره، زدنش پشیمونی.
*
به همین بیربطی...

Comments (5)
- کامنت نوشته شده توسط فرانکلین در روز شنبه، ۱۷ اسفندماه ۱۳۸۷، ۷:۵۱ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط brief encounter در روز شنبه، ۱۷ اسفندماه ۱۳۸۷، ۸:۴۱ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط الهام خضرایی منش در روز شنبه، ۱۷ اسفندماه ۱۳۸۷، ۱۱:۰۳ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط Hichkas در روز یکشنبه، ۱۸ اسفندماه ۱۳۸۷، ۱:۵۵ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط المیرا در روز سه شنبه، ۲۰ اسفندماه ۱۳۸۷، ۶:۳۲ بعدازظهر