وقتی اون گیتار ِ شروع آهنگ پخش شد یهو تو ماشین با یه هوم خندیدم و گفتم یادش به خیر! سانی هم با یه هه! میگه: جالبه که با قبلیها نمیگی یادش به خیر با این میگی! راست میگفت خب. گفتم آخه خب اون خیلی قدیمیترهاش، آهنگهای دوران نوجوونی و کشف نوارکاستهای بزرگترها تو قحطی موسیقی بود ولی خاطرهی من نبود. این اما خاطرهی خودمه. خاطرهی خودمونه...
با شماهام اراذل سال هفتاد و هشت-هفتاد و نه، خونهی قبلی ما و پیتزا آوا، که یا اونجا تلپ بودیم شب تا صبح یا باغفیض یا درکه. که روی قماربازا رو کم میکردیم با بیستیک-پوکرامون. که از بیموبایلی، و اوهاوه حتا بیتلفنیِ خونهی ما، ول میشدیم تو جزیرهمون با یه کامپیوتر دسکتاپ و یه مشت روزنامهی ممنوع-بعد-از-اون و یه جعبه شیرینی مادر و ... هی ی ی...
که وقتی این آهنگه منتشر شد، با تمام وجود، به مسخره و ترجیحن با زِقیتِ و با لهجهی مشهدی میخوندیم: تَکَه تَکَههای قلب منه که بارون میشه و میباره...
