این جا یک عکس ِ فرضی.
توصیف عکس (هااه الان یادم افتاد سلام هرمس ِ هزارتوی عکس؟ تصویر؟ چی؟): یک نمای لانگ لانگ شات از زمینی چمن کاری شده، چمن ها گُله به گُله زرد شده و بقیه هم بگی نگی سبز ِ سرمازده ولی هنوز جون دار و انگار منتظر بهار. کمی جلوتر تک و توک آدم هایی که پشت به تصویر روی زمین نشسته اند و هرچه جلوتر و به عمق عکس پیش می رویم بیش تر می شوند و متراکم تر و منظم تر. ته تصویر، هنوز به آخر ِ زمین چمن نرسیده دو دروازه ی فوتبال بدون تور، عمود بر عرض زمین، بر خلاف حالت عادی و همیشگی، رو به روی هم، با فاصله ای حدود سه متر از، روی دروازه ی سمت راستی که رو به جنوب است پتویی کشیده شده، از میله های افقی دروازه ی سمت چپی هم ادواتی آویزان. کمی دورتر از دروازه ی چپی یک طبل بزرگ که روی محیط ش قرارگرفته و نوشته ی زردرنگ Papilon روی پوسته ی سیاهش یعنی اسم گروه. دو باند بزرگ هم در دوطرف کل این فضا و کانسپت که یعنی سنِ اجرا. توی این فضای سه-چار متری بین دو دروازه هم دو-سه تا گیتاریستِ الکتریک و بیس و یک کامپیوتر و یک خواننده. عمق تصویر، پس ِ پشتِ همه ی این ها هم کوه های شفاف بی برف در زمینه ی آسمون زیادی صاف و زیادی آبی... و آآآرامش.
آرامش از موسیقی زنده، مینیمال و کش دارهای گیتارهای الکتریکش، خلــــسه ای که هر از گاهی با دو تا دوم-دوم طبل یا دیلینگ-دیلینگِ انواع کوبه ای های فلزی و چوبی یه موجی توش میافته، با آواهای کُردیِ خواننده که گیر میکرد لابه لای موسیقی و پرت ترت می کرد به ناکجا...
حیف که نصفه ولش کردیم به خاطر کلاس بعدی و فان آخر ماجرا رو از دست دادیم: نوازنده ها شوخی-شوخی کِیس ِ گیتارشون رو چرخونده بودن و جدی-جدی پول جمع کرده بودن.

Comments (3)
- کامنت نوشته شده توسط littleangel در روز چهارشنبه، ۲۱ اسفندماه ۱۳۸۷، ۵:۰۳ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط الهام خضرایی منش در روز چهارشنبه، ۲۱ اسفندماه ۱۳۸۷، ۶:۵۷ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط آی دا در روز چهارشنبه، ۲۱ اسفندماه ۱۳۸۷، ۷:۳۳ بعدازظهر