من مردهی یهوختای اساماس بازیامون با سانیام که یه دو بیت اطلاعات توش نیست. مرض داریم فقط.
مثلن دیروزا:
من: چَککارهای؟ (لابد واسه اینکه یه خبری بگیرم ببینم میتونیم باهم برگردیم خونه یا نه)
سانی: مهندس کامپیوتر
ساعتی بعد...
سانی: کجایی؟ (لابد واسه اینکه اگه زار و زندگیم تو دانشگاه تموم شده، بیاد دنبالم)
من: زیر سایهتون
آخر هم یادم نیست به هم رسیدیم بالاخره یا نه.
یا مثلن امشب:
سانی: گششششنمه.
من: جیگررر
بعد رسیده خونه، من منتظر جیگرهایی که دلمو براشون صابون زده بودم. اون (میدونه ها پدرسوخته ولی) سوتزنون که تو منظورت از جیگر "خودم" بودم!
بعد عاشق این وقتهای خودم میشم که از سر استیصالِ اینکه چه غذایی درست کنم و از کمبود هرنوع مخلفاتی، یهو یَک قرتیبازیا به مغزم خطور میکنه و یک شام خوشمزهی جانانهای میپزم که اعتراف کنه که اصن جیگر ماجرا من خودمام :ي
یه چند تا تیکه فیله و سینهی مرغ دقایقی خوابونده شده در باقیموندهی شرابِ قرمز ِ داییپز و نمک، سرخشده در روغن هستهی انگور... و همین. و به قول تو کامیار یعنی بـِللللا! (راستی بالاخره پرستارها دست از سرت برداشتن بیای بیرون؟)

Comments (4)
- کامنت نوشته شده توسط فرانکلین در روز پنجشنبه، ۲۲ اسفندماه ۱۳۸۷، ۰:۵۳ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط brief encounter در روز پنجشنبه، ۲۲ اسفندماه ۱۳۸۷، ۲:۵۱ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط مکین در روز پنجشنبه، ۲۲ اسفندماه ۱۳۸۷، ۴:۱۰ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط yas در روز شنبه، ۲۴ اسفندماه ۱۳۸۷، ۶:۲۴ بعدازظهر