« * | Main | * »

دوشنبه ۱۰ فروردین ماه ۱۳۸۸

غربتِ بارون...

تازه چند روزیه که بهار شده‌ام. و اینو وقتی که از سفر برگشتیم خونه فهمیدم. تازه شروع کردم به به‌هم ریختنِ جاظرفی‌ها. تازه-تازه خودم رو از شَر کلی ظرف و ظروف اضافه که تو این جاتنگی نمی‌دونستم کجای دلم بذارم‌شون -لالا، ارادت!- خلاص شدم. سبک شده‌ام. شده‌ام؟ شاید. فکر کنم. نمی‌دونم.
اون‌جا که بودیم، هی همین‌جوری کلمه بود که سرازیر می‌شد تو ذهنم و وقت و جای نوشتنش نبود. حالا که برگشتیم، راحت، سر ِدل، امن و امان، هیچ طرح واضحی خودشو نمی‌چپونه تو ذهنم تا اقلن بدونم چه جوری بنویسم، همینه که هی کش‌ش می‌دم، هی می‌خوام یه‌جور خوبی بنویسم حس خوبم رو از اتفاقی که توی یه دوستی ِ دیرین می‌افته. که بتونم اون امیدواری‌ای رو که به‌ت دست می‌ده درست-درمون بنویسم، از این که هرچقدر هم که سال و خاک و خش و خراش، و نه فقط خوشی، از روی ِ رفاقته گذشته باشه که فکر کنی لابد به ته‌ش رسیده، رسیده‌اید، باز یه جایی یه وقتی که خودت هم نمی‌دونی، نمی‌فهمی، پیش‌بینی‌ش نکرده‌ای از قبل، خودش رو چنان تازه می‌کنه که حظ کنی.
و خودت می‌دونی که باز و باز و باز مرسی از بودن ِ این چند روز. نه این‌که غر زدن‌ها و درددل کردن (شنیدن) ها و جغد-بیداری‌ها توی اون اتاق بالا، اتاق تو، (ها اتاقت هم کلی نو شده بود خب حتا!)،  چیز جدیدی باشه، ولی تازه بود! اتفاق بود. دوباره بود.

حالا که انقدر دیرم و دیر بهار شدم (به جان خودم اصن همه چی چندین روز زودتر اومد به من چه) انقدر دیر نشستم عیدی‌های جغل-پغل‌های دور و بر رو کادو کرده‌ام، حتا به بهونه‌ی کنار مامان بودن سر ِ سال‌تحویل و بعدش هم در سفر بودن، هفت‌سین هم نچیدم و ماهی‌مون هم بردیم سر سفره‌ی اونا، الان می‌تونم بگم سال نو مبارک! :ي دیدین؟ عین خریدهایی که آدم می‌ذاره بعد از فروکش کردن هول و ولای قبل از سال‌تحویلی ِ ملت، بی‌عجله، گیگیلی‌وارانه، می‌خره. حال نمی‌کنین خدایی‌ش؟
گفتم گیلگیلی، من که خودمو تو گودر خفه کردم از بس گفتم کلاه‌قرمزی-پسرخاله و مخلفات، این‌جا هم بگم که یه‌وخ چار صباح دیگه یادم نره که عیدمون با چه قهقهه‌ها از دست این عروسک‌های جیگر، خوش‌رنگ و لعاب شده بود، که فکر نکنم مثلنِ خودم بزرگ شدم لابد و باید جدی‌تر و با جدی‌ترها بخندم و مهم‌تر و با مهم‌ترها غصه بخورم. نه آقاجان! نخودی خندیدن‌های پسرعمه‌زا به همون سرعت نیشمو تا بناگوش و تا غش‌غش باز می‌کنه که حسادت‌های کودکانه‌ی به‌نظر ِ بزرگ‌ترها بی‌اهمیت، اشک‌هام رو سرازیر.

*

تو ماشین رو به سانی گفتم این جِغِله‌ها آیدا و کامیار...  امیر بامداد از اون عقب با چشم‌های گرد می‌آد جلو می‌گه جااان؟ کفِ دستمو نزدیکِ نیم‌متریِ زمین می‌گیرم و می‌گم آیدا و بعد کفِ دو تا دستامو رو هوا به فاصله‌ی سی-چهل سانت باز می‌کنم و می‌گم کامیار. می‌گه آها!

*

مرمر زنگ می‌زنه. در حال جواب دادن از تو آینه بغل ماشین، نگاه‌شون می‌کنم که از عقب دارن میان، نزدیک میامی‌ایم، جاده مشهد-تهران دیگه، نه پَ فلوریدا، می‌گه موج فلان، رادیو میامی رو بگیر حال کن! در همون حال سانی می‌گیره، اِلویس پخش می‌شه، کف می‌کنیم، قطع می‌کنم. یه‌خورده که خش‌خش می‌کنه سانی می‌خنده می‌گه آها این اِف اِم ترانسمیتر ماشین‌شونه، می‌رسونیم خودمونو کنارشون، شیشه‌ها پایین، داد می‌زنم: خش‌خش می‌کنه خب یره! درستش کنِن!
... بعد هم دوباره برمی‌گردیم به همون دل‌دل کردن‌هایِ همه باهمِ یک مشت سازِ کوچیک و بزرگِ زهی، که خش‌داریِ یه نِی، محزون و شاد، پر از حرف و بی‌حرفی، تپنده و کش‌دار، می‌شینه روی همه‌ی صداها، می‌کِشدت تا کجاها، می‌کُشدت تا نفس تازه کنه، می‌بره و می‌بره و یهو ولت می‌کنه. نی‌نوا...

TrackBack

TrackBack URL for this entry:
http://www.worldof.us/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/1897

Comments (2)

سلام و عرض تبريك سال نو - اميدوارم گاو شما و همه امسال چاق چاق و پر بركت باشه - جواب پست زير پوستي منو خيلي زير پوستي تر دادي :ي
عجب زیرآب‌زنیه این سانی‌تون! :ی سال نو هم همبارک!

Post a comment