دلم از اون شیرینی پنجرهایها میخواد. نون-پنجرهای. از کجا افتاد به جونم؟ چه بویی بود که پرتم کرد به اون تُردهای نازکِ شیرینِ مشبک و سفید از خاکه قند؟ هیچکسی هست این دور و بر که یادش باشه؟ که اصن بِدوندش؟
قدم انقدری نبود که به اجاق گاز و ظرف روغن برسه. ولی چه کیفی میکردیم با خواهره وقتی که سر میلهی بلند ِ قالب فلزیش رو میگرفتیم و سر قالب رو که شکل پروانه بود میزدیم تو مایهش، هنرمندی میخواست که مایههه از لبههای قالب بیرون نزنه. دستمون خط نخوره. وقتی مامان مینداختش تو ظرف روغنجوش، با پابلندی میدیدیم که پروانههه چه سبک از قالب جدا میشد و چه زود رنگش طلایی میشد. چه عطر داغی میپیچید تو آشپزخونه و چه حالی داشت وقتی روشون خاکهقند میپاشیدیم و طاقت ِ سرد شدنشون رو نداشتیم. از کجا این بو اومد امشب؟

Comments (11)
- کامنت نوشته شده توسط بی تا در روز جمعه، ۱۴ فروردینماه ۱۳۸۸، ۹:۰۲ صبح
- کامنت نوشته شده توسط ساناز در روز جمعه، ۱۴ فروردینماه ۱۳۸۸، ۹:۰۶ صبح
- کامنت نوشته شده توسط ناتالي در روز جمعه، ۱۴ فروردینماه ۱۳۸۸، ۱۱:۲۰ صبح
- کامنت نوشته شده توسط علي جونوزج در روز جمعه، ۱۴ فروردینماه ۱۳۸۸، ۰:۰۷ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط فرانکلین در روز جمعه، ۱۴ فروردینماه ۱۳۸۸، ۶:۱۷ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط مانول در روز جمعه، ۱۴ فروردینماه ۱۳۸۸، ۹:۲۵ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط مکین در روز شنبه، ۱۵ فروردینماه ۱۳۸۸، ۴:۳۳ صبح
- کامنت نوشته شده توسط الهام خضرایی منش در روز سه شنبه، ۱۸ فروردینماه ۱۳۸۸، ۴:۳۳ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط ال در روز چهارشنبه، ۱۹ فروردینماه ۱۳۸۸، ۱:۱۸ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط مهتاب مفخم در روز شنبه، ۲۲ فروردینماه ۱۳۸۸، ۸:۳۰ صبح
- کامنت نوشته شده توسط مهتاب در روز شنبه، ۲۲ فروردینماه ۱۳۸۸، ۹:۴۱ بعدازظهر