« غربتِ بارون... | Main | * »

جمعه ۱۴ فروردین ماه ۱۳۸۸

*

دلم از اون شیرینی پنجره‌ای‌ها می‌خواد. نون-پنجره‌ای. از کجا افتاد به جونم؟ چه بویی بود که پرتم کرد به اون تُردهای نازکِ شیرینِ مشبک و سفید از خاکه قند؟ هیچ‌کسی هست این دور و بر که یادش باشه؟ که اصن بِدوندش؟
قدم انقدری نبود که به اجاق گاز و ظرف روغن برسه. ولی چه کیفی می‌کردیم با خواهره وقتی که سر میله‌ی بلند ِ قالب فلزیش رو می‌گرفتیم و سر قالب رو که شکل پروانه بود می‌زدیم تو مایه‌ش، هنرمندی می‌خواست که مایه‌هه از لبه‌های قالب بیرون نزنه. دستمون خط نخوره. وقتی مامان می‌نداختش تو ظرف روغن‌جوش، با پابلندی می‌دیدیم که پروانه‌هه چه سبک از قالب جدا می‌شد و چه زود رنگش طلایی می‌شد. چه عطر داغی می‌پیچید تو آشپزخونه و چه حالی داشت وقتی روشون خاکه‌قند می‌پاشیدیم و طاقت ِ سرد شدن‌شون رو نداشتیم. از کجا این بو اومد امشب؟

TrackBack

TrackBack URL for this entry:
http://www.worldof.us/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/1898

Comments (11)

وای من امروز در وسوسه خوردن دارم دست و پا میزنم و اونوقت اینجا این نوشته رو میخونم. یادم ه. بوش رو هم یادم ه. وای چی بودند.
ساناز:
معلومه که یادمون هست. من هنوز برای شوهرم درست می کنم
منم عاشق اونام! مي‌بيني آدم‌ها بي اين‌كه هيچ ربطي به‌هم داشته باشن چه خاطره‌هاي مشتركي دارن؟! راستي بعضي قنادي‌ها دارن ها ;)
هه! آره منم يادمه با مامانم رفتيم از اين پروانه ها كه گفتي گرفتيم :D
فرانکلین:
مکین جان مگه میشه یادمون نباشه. ایندفعه یادم می مونه خواستم بیام خونتون از شیرینی فروشی دم خونمون برات از این نون پنجره ای ها بخرم. خیلی خوشمزه ان.
آخی...ته نوستل!!
مکین:
من چرا پس انقده فریز شدم تو همون وقت‌ها و دیگه ندیدم از اینا؟! :( بعد همون موقع‌ها هم فقط دست‌پخت مامانم بود هیچ از قنادی‌ای نخریده بودیمشون.
الهام خضرایی منش:
و یاد همه ِ کسانی می کنیم که اون روزا بودن و با این بوها می پیچیدن تو چشم و گوشمون و ....حالا ....نیستن!
ال:
بیا مرا بخوان ...هرچند شاید به کار عاشقانه های تو نیایم.
منم يادمه مكين
یادش بخیر! چقدر عاشقشئن بودیم!!!

Post a comment