همان سیمِ آخر بود. مطمئنم. تهِ تهش. همانجایی که هر بلندیای اگر دمِ دستت میبود چشم میبستی و میپریدی. بیخیال ِ چشم و دلنگرانهایِ دور و برت. سَدّه شکسته بود و هرچه که سالها پشتش انبوه کرده بودی که جلوی چشمِ دلت نباشند، سرریز شده بود. تویی که فکر میکردی که آدمِ نقاب زدن نیستی میدیدی که عریان شدهای، بینقاب. من بودم که همیشه گفته بودم زندگی؟ هاه! حالا بیا ببین که یکپارچه نفرت نفرت و خشم. از زندگی، از هرچه درش، از عالم و آدم. طلبکار. گریزان. بیزار. بیزار.
چقدر تاب آوردی؟ چقدر تابِ پسزدنهایم را آوردی. تابِ نمیخوامت برو! هایم را. میگفتی که بخندانیام، پوزخندت میزدم. دورم میگشتی، بد و بیراه میگفتم. امیدواری را که جرأت نمیکردی بدهی بسکه دیوانهای شده بودم برای خودم! کلافه، سر در گم. کلافِ گوریده. میچرخیدم دور خودم. دور و بر این صفحهی سفید بلکه به نوشتن ِ چیزی، نمیشد. پناه به مثلن خواب، نمیبرد. اشک بود و هیچچیز و هیچکس رو نمیخوام. هرچه که بود من نبودم، این منِ عاشق ِ زندگی نبود. یا بودم؟ من ِ هیچوقت ندیدهام بودم؟ منِ به سیمِ آخر زده؟ منِ یک-هو بریده و خسته؟
تو ولی خودت بودی، بودی و هیچ نگفتی و بودی و بودی...
و چه کردی؟ چه کارم کردی که آن همه لج را در لحظهای به باد دادم؟ ول شدم لابهلای هجوم بوسههای خیس و شور و هرم نفسهات روی گردنم. آب شدم توی جونِ دلم گفتنهات. همین نبود آب شدن در گسترهی افق؟ غرق شدم میانِ پیچ و تابهات دورِ موجِ تنم. که ذرهذره سپردم خودم را و تنم را به دستها و لبها و همهی آغوشت. که زنده شدم و رام شدم و زندگی خواستم و خواستمت...
چه کارم کردی که نگارت شدم؟

Comments (4)
- کامنت نوشته شده توسط brief encounter در روز یکشنبه، ۲۳ فروردینماه ۱۳۸۸، ۶:۲۸ صبح
- کامنت نوشته شده توسط delphica در روز یکشنبه، ۲۳ فروردینماه ۱۳۸۸، ۱:۵۷ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط الهام خضرایی منش در روز یکشنبه، ۲۳ فروردینماه ۱۳۸۸، ۲:۰۷ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط نجمه در روز پنجشنبه، ۲۷ فروردینماه ۱۳۸۸، ۱:۰۵ بعدازظهر