تا حالا -یا نه، مدت ها بود که- انقد مشنگیسمم عود نکرده بود که ساعت سه و نیم چهار صبح با کلی خستگی برم که بخوابم، یکی دو ساعت بعد که به خیال خودم خوابیده بودم و هیچ هنوز هم ندونم که خوابم برده بود واقعن یا نه بیدار بشم، فکر کنم که خب مثلن پاشدم برم دشوویی دیگه، کورمال-کورمال که همون نیمچه خوابه هم در نره برم و برگردم که بخوابم، سر راه واسه سانی ای که نشِسته لاس می زنه با لپ تاپش نُنریت به خرج بدم، نیم ساعت بعدش از شدت گشنگی- گشششنگی ها!- پاشم و این دفعه با چشمانی کاملن باز و حتا عینک برم آشپزخونه با بدرقه ی چشمای گرد سانی (هنو بیداره کله پوک!) بشینم تو آشپزخونه نون سنگک و پنیر و ارده و عسل بخورم بعد فکر کنم که اه این همه گرمی! ایول هندونه ی خنک تو یخچال هم به شون اضافه کنم. بعد ظرف های از رو تنبلی مونده ی شام رو با همین صبونه ای ها خوش خوشان بشورم، برم دوش بگیرم و با موهای دونمِ پخش و پلا و با مداد چوبی پاک کن دار (دقیقن مداد چوبی پاک کن دار. خب خیلی وقت بود که هوس کرده بودم و یاسمن هوس ِ هنوز منعقد( :ي) نشده ی منو رو هوا زد و درجا مدادشو داد به م. به قران ادب به خرج دادم و کلی تعارف کردم باهاش زورم نرسید. مرسی دختر!) بشینم تمرین کنترپوان حل کنم، ساعت که شده باشه حول و حوش هفت هفت و نیم به سرم بزنه بیام بنویسم تا یه وقتی هم بگذره و اقلن به یه ساعت آدم واریِ درس و مدرسه ای برسیم که پاشم برم دانش گاه. و از همین الان ولرمی ِ خواب شیرین صبح گاهی داره می شینه پشت پلک هام اون هم توی پُر سازترین روز درسی هفته. خدا به داد برسه! هوای دم صبح بیرون حالمو جا میاره لابد.
پ.ن. این یکی حالا به کنار. ولی اقلن یکی دو تا پست آخرم غمگین که نبودن هیچی شنگول هم بودن که!

Comments (6)
- کامنت نوشته شده توسط brief encounter در روز سه شنبه، ۸ اردیبهشتماه ۱۳۸۸، ۵:۱۶ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط sepp در روز یکشنبه، ۱۳ اردیبهشتماه ۱۳۸۸، ۶:۵۶ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط amir در روز شنبه، ۱۹ اردیبهشتماه ۱۳۸۸، ۴:۲۴ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط رضای روزن ها در روز سه شنبه، ۲۲ اردیبهشتماه ۱۳۸۸، ۱۱:۴۹ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط فرزانه در روز جمعه، ۲۵ اردیبهشتماه ۱۳۸۸، ۸:۱۱ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط mr.bex در روز جمعه، ۲۵ اردیبهشتماه ۱۳۸۸، ۱۰:۰۱ بعدازظهر