کتابهای تازه خریدهش از نمایشگاه و هنوز تو قفسه نگذاشته رو (کرمش رو همهتون میدونین که!) مرتب میچینم رو هم رو کاناپه، میشینم زمین جلوشون، دستامو دور زانوهام حلقه میکنم و رو مرکز ثقلم تاب میخورم، گوشههای پایین لبم رو میگیرم لای دندونهام و همینجور با چشم شیرازههای رنگی نی و نیلوفر و ماهی و مرکز رو دنبال میکنم: یعقوب کذاب، دوباره از همان خیابانها، دوست بازیافته، گزارش یک مرگ، هیولا، امتحان نهایی، هنر مدرن و و و ... یه نفسِ بردبارانه میکشم و پامیشم، از سرِ چوقالف کتابمو باز میکنم، دفاع لوژین/ نابوکوف، و قبل از دوباره خوندن فکر میکنم که لابد یه روزی میتونم همهی این نخوندههای صعودی با تصاعد هندسی رو بخونم. بعد شیرینی ِ تازه دیدنِ دیشب ِ شکارچی گوزن و اون ملودی محشرش با سولوی گیتار جان ویلیامز (این جان ویلیامز، نه اون یکی) رو که یه زمانی خوراک گیتارهامون بود تو دوران خوش آموزشگاه، مزمزه میکنم ( :ي هنوز منِ هِلِک-هلکوی نون و ماستخور رو نمیشناسین یعنی؟!) و با یه لبخند مطمئنتر میشم که آره.
