« غم‌نامه‌ی هشت | Main | غم‌نامه‌ی دَه »

دوشنبه ۲۸ اردیبهشت ماه ۱۳۸۸

غم‌نامه‌ی نُه

یه‌نفس می‌طلبید هر هفتاد سنگ قبر باهم. اصلن برای همین بود که تاحالا چند بار سه-چار تا سنگ پیش نرفته، می‌موندم. باید حتمن فضاش جور می‌شد، یه آخرشبی که کُل ِخونه تاریک و خواب، ول شده واسه خودش و تنها جای روشن و زنده همین اتاقه و در ِ بسته‌ش- که هوس‌های هر از چندیِ من و با صدای خفه روی ساز، بیرون نره - و تویی که پای لپ‌تاپت لم داده‌ای و بسته به حال و هوا موسیقی سلکت شده پخش می‌کنی و من و "هفتاد سنگ قبر"*. یه‌نفس می‌طلبید با صدایی که خودش کم‌کم سردیِ سنگ و آرامشِ مرگ و گودی و تاریکی قبر رو می‌گرفت، لابد واسه همین بود که گوش‌ت رو به صِدام دادی و به‌جای زخمه‌های تنهاییِ تار و سه‌تار یا حزن ِ نی و بغض کمانچه، یا اصن کلام آشنای فارسی، سوزناک‌ترین و پُرخش و خراش‌ترین یاسمین لِوی رو پخش کردی که لحظه‌ای نفسم رو بند بیاره و بعد دوباره بتونم بخونم که:

روی سنگ طرح جمجمه‌ای با لبخند، و نوری در چشم، کنده شده است. در آرامگاهِ مافان قدح و جام گذاشته‌اند و آیینه‌ای بی‌جیوه. و در آن‌جا به زایر خود مافان می‌گوید: من در تو بی‌مرز شد، من در تو بی‌مرز بود.

آنجا که با تو بودم
آگاهِ مرگ    بودم
این‌جا که بی تو    امّا
یک مرگ ِ آگاهم.

 

حالاهاست که با خیال راحت‌شده از همه‌شون می‌شه هر از گاهی فال-گونه بازش کرد و خوند و حتا نشه غیر از این فال‌گونه‌گی برای این‌جا نوشتن ازش انتخاب کرد. 
مرسی امیربامداد برای کتاب.

هه علیجونور! چه دلم برای بهار رویایی و پیانو زدنش تنگ شد ها!

* شعر، یدالله رویایی

TrackBack

TrackBack URL for this entry:
http://www.worldof.us/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/1913

Comments (1)

منم همچنین احمق خر بدون خدافظی گذاشت رفت!

Post a comment