« May 2009 | Main | August 2009 »



June 2009 Archives





سه شنبه، ۱۲ خرداد ۱۳۸۸

بباید آقا، به خدا که عمری دگر بباید.

وقتی هرچی بیش‌تر می‌شینم با خودم فکر می‌کنم و خودم رو زیر و رو می‌کنم بیش‌تر به این نتیجه می‌رسم که ریشه‌ی خیلی از اندوه‌هام مال اینه که آدم وابسته‌ی مزخرفی هستم حرصم می‌گیره. از این‌که خوشی و ناخوشی‌م، حالِ خوب و بدم، و حالا هرچیز دیگه‌ای که بشه فکرش رو کرد، انقد وابسته به آدم‌هامه لجم می‌گیره، از این‌که باعث می‌شه همیشه یه ترسِ از دست دادن تو وجودم باشه که هی نگران چرک شدنِ رابطه‌هام باشم، هی احتیاط کنم، زیر ذره‌بین بذارم، واسه خودم سناریوهای بی سر و ته به هم ببافم، هی وقتی غصه‌مه بیش‌تر فروبرم تو لاک خودم، بعد باز دلم تنگ‌تر بشه، می‌خوام خودمو خفه کنم. خدا عمر بده به فرافکنی، هی دلم می‌خواد بندازمش تقصیر کودکی‌های دورم- که همچی بی‌تقصیر هم نیست البته- گردنِ روزگار و سرنوشت و رقمی که برام خورده بوده قبل از این‌که چیزی تحت اختیارِ خودم باشه. که حالا هم انگار نیست.
بعد از این‌که تو خیلی از قصه‌ها و فیلم‌ها رفتنِ آدم‌ها، کندن و بریدن و رفتن‌شون، فقط بندِ یه چمدونیه که همیشه زیر تختخواب‌شونه، و هیشکی انقد وابسته به محیطش و آدم‌هاش نیست که من، بیش‌تر حرصم می‌گیره!
کوفت بگیرین که وقتی یه چیزی رو می‌بینین یا می‌خونین انقد می‌گین و می‌نویسین که... منِ کنعان ندیده و مینا-نشناخته، حس می‌کنم مینا شده‌ام. لحاظش هم مهم نیست.

کامنت‌های این مطلب

سخت گیری ننه جون! با هرکی مث خودش باش بعد ببین چه اتفاقی می افته!
میگن یه چیزی؟! گفتی و کردی هلاکم؟؟؟؟؟ نمیدونم خلاصه یعنی که اصن انگار از دل من حرف زدی ! انگار که نه واقعنی حرف دل من بود نااااااافرررررررررم ! لابد اینم از خصلاتای دهه مونه ! ها؟ و مربوط به همون سال های دوری که میگی ...
به نظرت ربطی به خرداد و دوقلوها و اینا نداره؟ یه کم شباهتها داره زیاد می شه وا!!!
مکین:
اون که اصن خیلی غزال! من یه وقتا خودم هم تو کف می‌مونم که ای بابا واقعن انقد یهو از این رو به اون رو! (از لحاظ حال)، انقد لحظه‌ای!




چهارشنبه، ۱۳ خرداد ۱۳۸۸

سبز ِ چمنی!

دیده‌این یه روزهایی چه اندازه تن ِ آدم هوشیار است؟ (با مضمون کلی‌ای هم که الان از شعر به ذهن همه‌تون رسیده کار ندارم ها، فقط همین هوشیار بودن ِ تن) یعنی وااقعن باید با همه‌ی تن و وجودت حسش کرده باشی وگرنه که همون کلیشه‌ایه که همه از سهراب می‌خونن و گاهی فکر می‌کنی چه بی‌اثر شده انگار.
خلاصه که امروز تنم بی‌خود-بی‌خود یک‌عالمه هوشیار بود، حالا البته نه همچین هم بی‌خودِ بی‌خود :ي، عجالتن هم که اندوهی سر نرسیده از پس کوه. می‌دونی که سپاس-خیلی-گزاریم رفیق، چاکریم!

جَو نده آقا! خیلی هم به چه سبز بودنِ ربطی نداره!

 

پ.ن. رأی مي‌دم بقراان.





پنجشنبه، ۱۴ خرداد ۱۳۸۸

سبز غیر چمنی

آخرش هم نتونست تو ثانیه‌های باقی مونده‌ی چراغ قرمز  یه دونه از یه مشت روبان‌هایی رو که تو دستش بود به آنتن ماشین ببنده، از پنجره‌ی باز ماشین انداختش رو پای من. چهار راه رو که رد کردیم دوپس دوپس اول آهنگ که پخش شد، با یه جیغ و تکون-تکون‌های روبانه و واای چن‌وقت بود نشنیده بودمش، صداشو زیاد کردم، صدای خودم تو صدای موسیقی گم شد: آآآآی یارُم بیا!

حرص خوردن‌های ده و نیم تا نزدیک دوازده شب پای تلویزیون، خونه‌ی مامان، آخرش بدجور شیرین می‌شه. بستنی کره/گردوی بعدش می‌چسبه حسابی. هنوز هی با خودم زمزمه می‌کنم از بدخشانُمه آرام جانُمه...

وقتی که دیگه بعد از کلی فَوران هیجان، همه دارن تقریبن با زبون خوش متفرق می‌شن، می‌ریم می‌بینیم با ماشین‌هایی که دور و برِ ماشین (دقیقن دور و بر ماشین) پارک شده نمی‌شه اومد بیرون، برمی‌گردیم سر بلوار ِ هنوز شلوغ. خانومی که دست یه دختربچه رو گرفته میاد کنارمون و انگار همین الان از فضا اومده می‌پرسه چه خبره؟! براش که توضیح می‌دم دختر کوچولوئه بادکنک قرمز توی دستش رو تکون-تکون می‌ده که: من که عاااشق آقای احمدی‌نژادم! زودی سرمو براش یه تکون می‌دم با یه لبخند محو و رومو برمی‌گردونم. به تاریکی شب امیدوارم و این که بچه‌هه تاحالا لبخند واقعی منو ندیده که بخواد دلش بشکنه.

کامنت‌های این مطلب

منم به روشنی روز امیدوارم و به این که بچه هه یه روز بزرگ بشه! کاش لبخند واقعی تو دیده بود، شاید یه ذره یه بادکنکش شک می کرد. ها؟
jk:
همه با هم محكوميت كودتاي انتخاباتي امروز 2 شنبه ميدان آزادي 4 عصر




دوشنبه، ۲۵ خرداد ۱۳۸۸

ما بت‌شکنیم، شیشه‌شکن نیستیم!

تصمیم‌مون جدی بود. ما امروز می‌رفتیم. همه‌ی خونه رو تمیز کردم، حموم رفتم (تمیز و خوش‌بو بریم مبارزه آقا!) چند تا دستمال، کبریت، بطری‌های آب، شال اضافه. لباس مشکی، شال سفید، مچ‌بند سبز. فکر شلوغی و درگیری کرده بودم. ساعت چهار به اسکندری که رسیدیم و ماشین رو پارک کردیم، هنوز دل‌گرم نشده بودم، گله به گله می‌دیدیم سبز‌ها و "وی" ها رو ولی هنوز باورم نمی‌شد که امروز به کجاها ممکنه برسه. فقط چند قدم پیاده‌روی و رسیدن به خیابون آزادی و غللللغله! نمی‌تونم بگم چند تا وی رو هوا و سکوت! وارد سیلِ سکوت شدیم. پر از عکس‌های موسوی بود. هرچند وقت یه بار یه عده شعار می‌دادن یا دست می‌زدن که ولی با هیس هیس بقیه ساکت می‌شدن. متمدنانه بودیم تا به ماشین حامل میرحسین رسیدیم. مردم موسوی رو که دیدن دیگه غیرقابل کنترل شدن و شعار بود که پر شد. بلندگو؟ یه دونه از این نارنجی‌های باتری‌ای و دستی، صدا به صدا نمی‌رسید که. خلاصه فقط دیدیمش و نفهمیدیم چی گفت. دیگه سیله خروشان شده بود تا آزادی. کسی ول کن شعار نبود. مردم یا تو جمعیت بودن یا روی جدول‌های کنار خیابون یا دم پنجره‌ها و همه شعار می‌دادن. دم دانشگاه پلاکارد بزرگ "دولت کودتا، استعفا استعفا" که دست دانشجو‌ها بود جون تازه و شعار تازه به مردم داد. بارون به موقع بود. تا به آزادی برسیم ابطحی رو هم بین جمعیت دیدیم. با قیافه‌ی محزون و سکوت کامل با مردم راه می‌رفت. توی میدون آزادی با این‌که بزرگی‌اش باعث یه کم پراکندگی مردم شده بود ولی بازهم پُر بود پر پر. بعید بود که خود موسوی بتونه به این جمعیت برسه و اصن بتونه حرفی بزنه. قرار فردا هم که با شعار بین مردم پخش شده بود: "فردا پنج عصر، میدون ولی‌عصر". شروع کردیم به برگشتن، دوباره این همه راه رو که با قاطی مردم بودن انگار هیچ به چشم نمی‌اومد باید تا ماشین برمی‌گشتیم. تمام راه نواری از آدم‌هایی بودن که داشتن برمی‌گشتن و بوق ماشین‌ها براشون. دوباره موج شادی چند روز پیش بین مردم افتاده بود، دوباره سبزها هوا شده بود، دوباره بووق‌ها بود. طرشت که رسیدیم با دوباره شلوغ کردنِ جمعیت پراکنده و کروبی گفتن‌شون فهمیدیم که داره رد می‌شه، اومدیم کنار خیابون و وی‌های هوا شده رو براش فرستادیم و لبخند و بوس فرستادنش رو از فاصله‌ی یه متری گرفتیم. نزدیک‌های نُه به ماشین رسیدیم، حالا دیگه کم‌کم وقت الله‌اکبر گفتن‌ها بود، امروز بیرون نیومده بودی؟ خب رو پشت‌بوم الله‌اکبر می‌گی. تو خیابونی هنوز به خونه نرسیدی؟ خب همون‌جا بوق می‌زنی. تو اتوبانه بوق دیگه معنی نداره؟ فلاشر که هست! دیگه بوق‌ها هم ریتمیک شده بود، شعار "احمدی بای بای..." یا "آخر هفته..." رو با بوق می‌زدن. دردسر ترتون ندم. ساعت یازده رسیدیم خونه. همه چی عالی بود، فقط تو راه برگشت بود که یکی دو تا کپه آتیش دیدیم تو طرشت و آقاهایی که با اضطراب ماشین‌ها رو دور می‌کردن که نیایین آقا، اینا دیوانه شدن دارن می‌کشن! مردم یکی از ستادهای بسیج رو آتیش زده‌ن... بعد هی با تلفن بچه‌ها خبر می‌رسید که انگار تیراندازی‌ها جدی شده و مردمو زدن. کاش خبرها جدی نباشه. کاش مردم نذارن به اینجاها برسه. این سیل امروز به اندازه‌ی کافی وحشتناک بود براشون و لابد ادامه‌دار هم هست (کاش باشه). نباید بذاریم بکشن‌مون. نباید خسته و ناامید بشیم. امروز معنی واقعی "نترسین ما همه باهم هستیم" رو فهمیدم. دم همه گرم!

کامنت‌های این مطلب

ghazal:
دم شما هم گرم! خسته نباشید
saam:
ترفند جديد دولت:دوستی الان نوشته که در عینی که در تظاهرات حضور نداشته به تلفن منزلش زنگ زدن و یک پیغام ضبط شده رو پخش کردن: "شما در تظاهرات حضور داشتید. در صورت حضور مجدد، با شما برخورد میشود." این پیغام داره برای همه میره و میخوان مردم رو بترسونن ولی این تلفنها تصادفیه. لطفاَ پخش کنید...همه بیداریممممممممم
Anonymous:
http://farahmandt.blogspot.com/search/label/Group_Meditation اطلاعیه مدیتیشن گروهی لطفا به دوستان خود اطلاع دهید
y:
http://farahmandt.blogspot.com/search/label/Group_Meditation اطلاعیه مدیتیشن گروهی لطفا به دوستان خود اطلاع دهید
ماهک:
رای مارو دزدیده ,با رای ما پز میده
کولی:
واااااااااای مکین مکین تو هم بودی؟ منم بودم. کلی خوب بود. کلی نور بود . امید بود . تازه همش جوونا نبودن . کلی پیر مرد کلی خانواده .فقط مانتویی نبوئدن . کلی چادری کلی همه چی..... وای مکین خود مردم بودن . نه اراذل اوباش نه خس و خاشاک... من کلی زنده شدم . آلاسکا هم میفروختن. همه چی خوب بود . خودمون بودیم بی ادا. همه شعارا رو نوشتم . همه اتفاقای عجیبو.
فقط گريه كردمااا از تعريفت....!!! ما آرامش ميخوايم.اين حق ماست!
فرهادي:
اين انفجار حرم امام خميني و دستگيري منافقين هر دو فيلمه و كار خودشونه ميخوان با اين بهانه ها سركوب كنند
مسعود:
ديروز حكومت نظامي وحشت در تهران بسيجيها و گارديها ميزدند مردم را با باتوم و كابل و گاز اشك آور مردم اما نترسيدند و آمدند و شعار دادند چند جا از جمله سر يادگار جوونها با سنگ و آجر به گارديها حمله كردند
a.t:
نیستی ؟.... خوبی ؟
جیگر اون غللللغله تو برم
هی. یادش بخیر.
الان دیگه مطوئن نیستم که این آخرین پستته یا نه هنوز جدید تر هم داری چون من پریروز که اینجا بودم هیچکدوم اینارو ندیدم اونی رو بود که نوشته بودی چه کردی که نگارت شدم یادته؟ همون که منصور قربون صدقه ات رفته و آرومت کرده بود. حالا الان اومدم بهت بگم که دیروز خوشمون رو احمقها خراب کردند که دیدم آآآآآآه چقدر مطلب داری که من نخوندم از اون غمنامه نه حالا بگذریم دیروز دوستم شادی صدر در راه رفتن به نماز جمعه توسط چند مرد بی نام و نشان با یک پژوی معمولی ربوده شد!!! هرچی دیروز با شما ها خندیده بودم دیشب با هادی گریه کردم! اینقدر که نرفتم باران رو از خونه مامانک بیارم.
amir:
makin khanom baronesh kheili ahamiyati nadare bishtar khode babaeiye moheme omidvaram ke ...
amir:
makin khanom baronesh kheili ahamiyati nadare bishtar khode babaeiye moheme omidvaram ke ...
amir:
makin khanom baronesh kheili ahamiyati nadare bishtar khode babaeiye moheme omidvaram ke ...
مكين جون چي ميگه الهام؟ اينايي كه گفت رو تو كي نوشتي؟ تو كه خيلي وقته هيچي ننوشتي مثل آقاتون!ا چرا اصلا؟ نمي‌گي تو اين شرايط ما روحيه موحيه‌مون تعطيله مي‌خوايم يه ذره با اون عينك خندون تو دنيا رو نگاه كنيم و از دلخوشي‌هاي كوچولويي كه از يه گوشه و كناري پيدا مي‌كني و نشون مي‌دي لذت ببريم؟
گاندی : ابتدا شما را نادیده می گیرند، بعد به شما می خندند، بعد با شما مبارزه می کنند، آنگاه شما پیروز خواهید شد ! I AM NEDA
MaaNoo:
ghorbune shoma! va merc ke porcdi!
چرا آپ نمی کنی؟ این دفعه ششم یا هفتمه که سر می زنم
الهام خضرایی منش:
بیا شعر نصفه مرا بخوان تا بعد...