تصمیممون جدی بود. ما امروز میرفتیم. همهی خونه رو تمیز کردم، حموم رفتم (تمیز و خوشبو بریم مبارزه آقا!) چند تا دستمال، کبریت، بطریهای آب، شال اضافه. لباس مشکی، شال سفید، مچبند سبز. فکر شلوغی و درگیری کرده بودم.
ساعت چهار به اسکندری که رسیدیم و ماشین رو پارک کردیم، هنوز دلگرم نشده بودم، گله به گله میدیدیم سبزها و "وی" ها رو ولی هنوز باورم نمیشد که امروز به کجاها ممکنه برسه. فقط چند قدم پیادهروی و رسیدن به خیابون آزادی و غللللغله! نمیتونم بگم چند تا وی رو هوا و سکوت! وارد سیلِ سکوت شدیم. پر از عکسهای موسوی بود. هرچند وقت یه بار یه عده شعار میدادن یا دست میزدن که ولی با هیس هیس بقیه ساکت میشدن. متمدنانه بودیم تا به ماشین حامل میرحسین رسیدیم. مردم موسوی رو که دیدن دیگه غیرقابل کنترل شدن و شعار بود که پر شد. بلندگو؟ یه دونه از این نارنجیهای باتریای و دستی، صدا به صدا نمیرسید که. خلاصه فقط دیدیمش و نفهمیدیم چی گفت. دیگه سیله خروشان شده بود تا آزادی. کسی ول کن شعار نبود. مردم یا تو جمعیت بودن یا روی جدولهای کنار خیابون یا دم پنجرهها و همه شعار میدادن. دم دانشگاه پلاکارد بزرگ "دولت کودتا، استعفا استعفا" که دست دانشجوها بود جون تازه و شعار تازه به مردم داد. بارون به موقع بود. تا به آزادی برسیم ابطحی رو هم بین جمعیت دیدیم. با قیافهی محزون و سکوت کامل با مردم راه میرفت.
توی میدون آزادی با اینکه بزرگیاش باعث یه کم پراکندگی مردم شده بود ولی بازهم پُر بود پر پر. بعید بود که خود موسوی بتونه به این جمعیت برسه و اصن بتونه حرفی بزنه. قرار فردا هم که با شعار بین مردم پخش شده بود: "فردا پنج عصر، میدون ولیعصر". شروع کردیم به برگشتن، دوباره این همه راه رو که با قاطی مردم بودن انگار هیچ به چشم نمیاومد باید تا ماشین برمیگشتیم. تمام راه نواری از آدمهایی بودن که داشتن برمیگشتن و بوق ماشینها براشون. دوباره موج شادی چند روز پیش بین مردم افتاده بود، دوباره سبزها هوا شده بود، دوباره بووقها بود. طرشت که رسیدیم با دوباره شلوغ کردنِ جمعیت پراکنده و کروبی گفتنشون فهمیدیم که داره رد میشه، اومدیم کنار خیابون و ویهای هوا شده رو براش فرستادیم و لبخند و بوس فرستادنش رو از فاصلهی یه متری گرفتیم.
نزدیکهای نُه به ماشین رسیدیم، حالا دیگه کمکم وقت اللهاکبر گفتنها بود، امروز بیرون نیومده بودی؟ خب رو پشتبوم اللهاکبر میگی. تو خیابونی هنوز به خونه نرسیدی؟ خب همونجا بوق میزنی. تو اتوبانه بوق دیگه معنی نداره؟ فلاشر که هست! دیگه بوقها هم ریتمیک شده بود، شعار "احمدی بای بای..." یا "آخر هفته..." رو با بوق میزدن.
دردسر ترتون ندم. ساعت یازده رسیدیم خونه. همه چی عالی بود، فقط تو راه برگشت بود که یکی دو تا کپه آتیش دیدیم تو طرشت و آقاهایی که با اضطراب ماشینها رو دور میکردن که نیایین آقا، اینا دیوانه شدن دارن میکشن! مردم یکی از ستادهای بسیج رو آتیش زدهن... بعد هی با تلفن بچهها خبر میرسید که انگار تیراندازیها جدی شده و مردمو زدن. کاش خبرها جدی نباشه. کاش مردم نذارن به اینجاها برسه. این سیل امروز به اندازهی کافی وحشتناک بود براشون و لابد ادامهدار هم هست (کاش باشه). نباید بذاریم بکشنمون. نباید خسته و ناامید بشیم. امروز معنی واقعی "نترسین ما همه باهم هستیم" رو فهمیدم. دم همه گرم!
کامنتهای این مطلب
- کامنت نوشته شده توسط علج در روز سه شنبه، ۱۲ خردادماه ۱۳۸۸، ۱۱:۰۳ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط انجل در روز چهارشنبه، ۱۳ خردادماه ۱۳۸۸، ۷:۴۸ صبح
- کامنت نوشته شده توسط غزال در روز چهارشنبه، ۱۳ خردادماه ۱۳۸۸، ۷:۵۲ صبح
- کامنت نوشته شده توسط مکین در روز چهارشنبه، ۱۳ خردادماه ۱۳۸۸، ۷:۲۷ بعدازظهر