وقتی هرچی بیشتر میشینم با خودم فکر میکنم و خودم رو زیر و رو میکنم بیشتر به این نتیجه میرسم که ریشهی خیلی از اندوههام مال اینه که آدم وابستهی مزخرفی هستم حرصم میگیره. از اینکه خوشی و ناخوشیم، حالِ خوب و بدم، و حالا هرچیز دیگهای که بشه فکرش رو کرد، انقد وابسته به آدمهامه لجم میگیره، از اینکه باعث میشه همیشه یه ترسِ از دست دادن تو وجودم باشه که هی نگران چرک شدنِ رابطههام باشم، هی احتیاط کنم، زیر ذرهبین بذارم، واسه خودم سناریوهای بی سر و ته به هم ببافم، هی وقتی غصهمه بیشتر فروبرم تو لاک خودم، بعد باز دلم تنگتر بشه، میخوام خودمو خفه کنم. خدا عمر بده به فرافکنی، هی دلم میخواد بندازمش تقصیر کودکیهای دورم- که همچی بیتقصیر هم نیست البته- گردنِ روزگار و سرنوشت و رقمی که برام خورده بوده قبل از اینکه چیزی تحت اختیارِ خودم باشه. که حالا هم انگار نیست.
بعد از اینکه تو خیلی از قصهها و فیلمها رفتنِ آدمها، کندن و بریدن و رفتنشون، فقط بندِ یه چمدونیه که همیشه زیر تختخوابشونه، و هیشکی انقد وابسته به محیطش و آدمهاش نیست که من، بیشتر حرصم میگیره!
کوفت بگیرین که وقتی یه چیزی رو میبینین یا میخونین انقد میگین و مینویسین که... منِ کنعان ندیده و مینا-نشناخته، حس میکنم مینا شدهام. لحاظش هم مهم نیست.

Comments (4)
- کامنت نوشته شده توسط علج در روز سه شنبه، ۱۲ خردادماه ۱۳۸۸، ۱۱:۰۳ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط انجل در روز چهارشنبه، ۱۳ خردادماه ۱۳۸۸، ۷:۴۸ صبح
- کامنت نوشته شده توسط غزال در روز چهارشنبه، ۱۳ خردادماه ۱۳۸۸، ۷:۵۲ صبح
- کامنت نوشته شده توسط مکین در روز چهارشنبه، ۱۳ خردادماه ۱۳۸۸، ۷:۲۷ بعدازظهر