« سبز ِ چمنی! | Main | ما بت‌شکنیم، شیشه‌شکن نیستیم! »

پنجشنبه ۱۴ خرداد ماه ۱۳۸۸

سبز غیر چمنی

آخرش هم نتونست تو ثانیه‌های باقی مونده‌ی چراغ قرمز  یه دونه از یه مشت روبان‌هایی رو که تو دستش بود به آنتن ماشین ببنده، از پنجره‌ی باز ماشین انداختش رو پای من. چهار راه رو که رد کردیم دوپس دوپس اول آهنگ که پخش شد، با یه جیغ و تکون-تکون‌های روبانه و واای چن‌وقت بود نشنیده بودمش، صداشو زیاد کردم، صدای خودم تو صدای موسیقی گم شد: آآآآی یارُم بیا!

حرص خوردن‌های ده و نیم تا نزدیک دوازده شب پای تلویزیون، خونه‌ی مامان، آخرش بدجور شیرین می‌شه. بستنی کره/گردوی بعدش می‌چسبه حسابی. هنوز هی با خودم زمزمه می‌کنم از بدخشانُمه آرام جانُمه...

وقتی که دیگه بعد از کلی فَوران هیجان، همه دارن تقریبن با زبون خوش متفرق می‌شن، می‌ریم می‌بینیم با ماشین‌هایی که دور و برِ ماشین (دقیقن دور و بر ماشین) پارک شده نمی‌شه اومد بیرون، برمی‌گردیم سر بلوار ِ هنوز شلوغ. خانومی که دست یه دختربچه رو گرفته میاد کنارمون و انگار همین الان از فضا اومده می‌پرسه چه خبره؟! براش که توضیح می‌دم دختر کوچولوئه بادکنک قرمز توی دستش رو تکون-تکون می‌ده که: من که عاااشق آقای احمدی‌نژادم! زودی سرمو براش یه تکون می‌دم با یه لبخند محو و رومو برمی‌گردونم. به تاریکی شب امیدوارم و این که بچه‌هه تاحالا لبخند واقعی منو ندیده که بخواد دلش بشکنه.

TrackBack

TrackBack URL for this entry:
http://www.worldof.us/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/1918

Comments (2)

منم به روشنی روز امیدوارم و به این که بچه هه یه روز بزرگ بشه! کاش لبخند واقعی تو دیده بود، شاید یه ذره یه بادکنکش شک می کرد. ها؟
jk:
همه با هم محكوميت كودتاي انتخاباتي امروز 2 شنبه ميدان آزادي 4 عصر

Post a comment