دو هفته است که منفعل شدهام. دست و دلم به کاری جدیتر از خوندن و گودریدن -که جدی اگه نبود دق میکردیم نازلی- و روزمرههای زندگی نمیره. ساز نمیزنم. من بودم گفته بودم گیتار رو هم دوباره شروع کنم کاوه؟ باورم نمیشد که دوکیلو لاغر شده باشم. به موهای سفید شدهی بالای پیشونیم نگاه میکنه و میپرسه اینا هم تو همین دو سه هفته سفید شدهن؟ میخندم که نه چندان ولی تو همین روزها دیگه بیخیالشون شدهام. بیشتر از وقتهای دیگه بهونهگیر شدهام و به سانی نق میزنم. هه! چه روزهای خوشی داشتیم روز و شبهای قبل از اون شنبهی سیاه. چه به هم نزدیکتر شده بودیم. چه یه ور ِ دیگهای از عشق رو تجربه میکردیم. باهم و کنارِ هم فریاد کشیدن.
مامانم با ناامیدی ازم میخواد که با جمع زنونه-دخترونهی ده-دوازده نفریشون برم سفر، اون بیشتر از بقیه حرصمو میخوره. معلومه خب مامانه، و نمیتونم اغراق نکنم که مامانتر از همهی مامانهای دیگه. دوست ندارم برم خودش هم میدونه میدونه تو این بلاتکلیفیها دلم نمیخواد دور باشم. کلن هم یادم گرفته که تا ولم کنن سرم میره تو لاک خودم و میچِپم تو خونه. یه تجربهی تلخِ تلخ تو زندگیش - زندگیمون- دلش رو میلرزونه که کلهخر بازی ببینه از دخترش. خوبه حالا همچین کاری هم نکردیم مای جونعزیز! ولی همین که حرص خوردنها و زار زدنهام رو میدید گمونم ترجیح میداد که منم مثل خواهره سرم به لاک و زندگی و بچه و کارم گرم باشه یا مثل برادره دور باشم از اینجا. همینه که وقتی تصمیم میگیرم دو روز دور باشم از این گردِ سیاهسردِ پاشیده رو همهجا و بهش میگم که میام، بال درمیاره. همینه که تو سفر بیشتر از خودم حال میکنه وقتی میبینه که غرق خواهرزادههای فسقلیم شدهام. انگار میفهمه که شیرینترین لحظههای دور بودن از همهی دنیا و مافیها و اخبار راست و دروغ برام همون وقتهاییه که خواهرزادههه با چشمهای گرد و درشت و سیاهِ سهسالهاش زل زده به دهن من که قصه و شعرهای حسن و خانوم حنا رو با ادا-اطوار و بیترتیب و سر و ته و وسط به اول ! براش تعریف میکنم و هی چشمهاش برق میزنه و میگه بازم بگو خاله. بعد هم تا صبح همونجا کنار من بخوابه. همینه که وقتی با ذوق سنگهایی که با خواهره لابهلاشون پلکیدیم و حالمون سرجاش اومده و خریدیم و انگشتر کبودسنگم رو بهش نشون میدم و میپرسم قشنگه؟ محکم به خودش فشارم میده و میگه آره قربونت برم. و تهصدای "قربونت برم" ش پر از "خدا رو شکر. کاش همیشه همینجور سرخوشِ زندگی باشی و واسه خودت چیز بخری" ه.
دور هم بودهایم هر از گاهی، معاشرتی گپی. دربارهی الی دیدهایم. خوش هم گذشته. با بچههای داییها سرِ دُردونهی اون یکی دایی رو که از فرنگستون اومده دور همی گرم کردهایم. شام خداحافظی و بدرقه داشتیم. فرودگاههای استقبال داشتیم. تو همین دو سه هفته. به زندهگی ولی نچ! چندان برنگشتهایم. هنوز قرار ندارم. هنوز پر از بغضیام که تلخی سرخوردهگی و سوسوی امید رو باهم توش داره. هنوز غصههای مالِ خودمی ِ بیربط و تلنبار شدهی قبل از انقلاب هم یه گوشهی دلم مونده و گاهی قل میخوره میچکه. هنوز دلم نبودن و ندیدن و نبودن میخواد. هنوز دست و دلم به نوشتن نمیره چون میدونم پر از غر و نق و تلخی و "ایش باز این اومد"ه، نه آوازی در بارانی...
عروسیای دعوتیم که روزهای قبل فکر میکردم حتمن خوش میگذره، حالا که تاریخ دقیقشو فهمیدم موندهم که اصن بریم یا نه. هیجده تیر.

Comments (5)
- کامنت نوشته شده توسط brief encounter در روز دوشنبه، ۲۶ مردادماه ۱۳۸۸، ۰:۳۸ صبح
- کامنت نوشته شده توسط brief encounter در روز دوشنبه، ۲۶ مردادماه ۱۳۸۸، ۰:۳۹ صبح
- کامنت نوشته شده توسط مکین در روز دوشنبه، ۲۶ مردادماه ۱۳۸۸، ۳:۲۴ صبح
- کامنت نوشته شده توسط Mona در روز دوشنبه، ۲۶ مردادماه ۱۳۸۸، ۱۱:۳۳ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط بینام در روز یکشنبه، ۱ شهریورماه ۱۳۸۸، ۴:۲۳ بعدازظهر