« ما بت‌شکنیم، شیشه‌شکن نیستیم! | Main | * »

یکشنبه ۲۵ مرداد ماه ۱۳۸۸

در پهلوی ما نشسته همسایه شوی

دو هفته است که منفعل شده‌ام. دست و دلم به کاری جدی‌تر از خوندن و گودریدن -که جدی اگه نبود دق می‌کردیم نازلی- و روزمره‌های زندگی نمی‌ره. ساز نمی‌زنم. من بودم گفته بودم گیتار رو هم دوباره شروع کنم کاوه؟ باورم نمی‌شد که دوکیلو لاغر شده باشم. به موهای سفید شده‌ی بالای پیشونی‌م نگاه می‌کنه و می‌پرسه اینا هم تو همین دو سه هفته سفید شده‌ن؟ می‌خندم که نه چندان ولی تو همین روزها دیگه بی‌خیال‌شون شده‌ام. بیشتر از وقت‌های دیگه بهونه‌گیر شده‌ام و به سانی نق می‌زنم. هه! چه روزهای خوشی داشتیم روز و شب‌های قبل از اون شنبه‌ی سیاه. چه به هم نزدیک‌تر شده بودیم. چه یه ور ِ دیگه‌ای از عشق رو تجربه می‌کردیم. باهم و کنارِ هم فریاد کشیدن.
مامانم با ناامیدی ازم می‌خواد که با جمع زنونه-دخترونه‌ی ده-دوازده نفریشون برم سفر، اون بیش‌تر از بقیه حرصمو می‌خوره. معلومه خب مامانه، و نمی‌تونم اغراق نکنم که مامان‌تر از همه‌ی مامان‌های دیگه. دوست ندارم برم خودش هم می‌دونه می‌دونه تو این بلاتکلیفی‌ها دلم نمی‌خواد دور باشم. کلن هم یادم گرفته که  تا ولم کنن سرم می‌ره تو لاک خودم و می‌چِپم تو خونه. یه تجربه‌ی تلخِ تلخ تو زندگی‌ش - زندگی‌مون- دلش رو می‌لرزونه که کله‌خر بازی ببینه از دخترش. خوبه حالا همچین کاری هم نکردیم مای جون‌عزیز! ولی همین که حرص خوردن‌ها و زار زدن‌هام رو می‌دید گمونم ترجیح می‌داد که منم مثل خواهره سرم به لاک و زندگی و بچه و کارم گرم باشه یا مثل برادره دور باشم از اینجا. همینه که وقتی تصمیم می‌گیرم دو روز دور باشم از این گردِ سیاه‌سردِ پاشیده رو همه‌جا و بهش می‌گم که میام، بال درمیاره. همینه که تو سفر بیشتر از خودم حال می‌کنه وقتی می‌بینه که غرق خواهرزاده‌های فسقلی‌م شده‌ام. انگار می‌فهمه که شیرین‌ترین لحظه‌های دور بودن از همه‌ی دنیا و مافیها و اخبار راست و دروغ برام همون وقت‌هاییه که خواهرزاده‌هه با چشم‌های گرد و درشت و سیاهِ سه‌ساله‌اش زل زده به دهن من که قصه و شعرهای حسن و خانوم حنا رو با ادا-اطوار و بی‌ترتیب و سر و ته و وسط به اول ! براش تعریف می‌کنم و هی چشم‌هاش برق می‌زنه و می‌گه بازم بگو خاله. بعد هم تا صبح همون‌جا کنار من بخوابه. همینه که وقتی با ذوق سنگ‌هایی که با خواهره لابه‌لاشون پلکیدیم و حال‌مون سرجاش اومده و خریدیم و انگشتر کبودسنگم رو به‌ش نشون می‌دم و می‌پرسم قشنگه؟ محکم به خودش فشارم می‌ده و می‌گه آره قربونت برم. و ته‌صدای "قربونت برم" ش پر از "خدا رو شکر. کاش همیشه همین‌جور سرخوشِ زندگی باشی و واسه خودت چیز بخری" ه.

دور هم بوده‌ایم هر از گاهی، معاشرتی گپی. درباره‌ی الی دیده‌ایم. خوش هم گذشته. با بچه‌های دایی‌ها سرِ دُردونه‌ی اون یکی دایی رو که از فرنگستون اومده دور همی گرم کرده‌ایم. شام خداحافظی و بدرقه داشتیم. فرودگاه‌های استقبال داشتیم. تو همین دو سه هفته. به زنده‌گی ولی نچ! چندان برنگشته‌ایم. هنوز قرار ندارم. هنوز پر از بغضی‌ام که تلخی سرخورده‌گی و سوسوی امید رو باهم توش داره. هنوز غصه‌های مالِ‌ خودمی ِ بی‌ربط و تلنبار شده‌ی قبل از انقلاب هم یه گوشه‌ی دلم مونده و گاهی قل می‌خوره می‌چکه. هنوز دلم نبودن و ندیدن و نبودن می‌خواد. هنوز دست و دلم به نوشتن نمی‌ره چون می‌دونم پر از غر و نق و تلخی و "ایش باز این اومد"ه، نه آوازی در بارانی...
عروسی‌ای دعوتیم که روزهای قبل فکر می‌کردم حتمن خوش می‌گذره، حالا که تاریخ دقیقشو فهمیدم مونده‌م که اصن بریم یا نه. هیجده تیر.

TrackBack

TrackBack URL for this entry:
http://www.worldof.us/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/1924

Comments (5)

ای وای شما هم
ای وای شما هم
مکین:
البته این مال قبل از هیجده تیر بوده پابلیش نکرده ورش داشته بودم :ي تو حلق لایو رایترم گیر کرده بود!
Mona:
salam sahar hoooy! dige az hamin hoyam byad befahmi kodum monam dige.:D age beduni cheghad delam barat tang shode. ruzaye badie.nemidunam chi begam.baraye manam enghad bad bude ke fek mikonam aslan nistam dige.nemidunam.engar kheili vaghte mordam.koli moshtaghe didar. :*** be ghole Najva delesh tang!
Anonymous:
مووون! دل منم کلی تنگ شده برات دختر :*

Post a comment