پووووف… چه گرد و خاکی! الان چی بیام بگم بعد از دو ماه (دو سال؟ قرن؟) زندگی و انقلاب فقط توی گودر و دردها و غصهها و نیمچه شادیهاش رو همونجا ریختن و گفتن و اینورا نپلکیدن؟ غریبیم میکنه. حرفم باهاش نمیاد. عین حرفها و درد دلهای ماسیدهای که مدتهاست میخوای با رفیقی بزنی و هی نمیشه و هی از دهن میافته. فرصت میخواد انگاری.
آدم مزمزه کردن که باشی دلت نمیخواد تا یه طعم از بستنیهای رنگیت تموم میشه فرتی بری سراغ بعدی، دوست داری تهمزهی قبلی رو با بعدی قاطی کنی، دوست داری طعمها رو حروم نکنی، صبر کنی مهلت بدی به هر کدوم، مزهش رو به یاد ذائقهت بسپری بعد بری سراغ یکی دیگه. همین میشه که با روزگارنمیسازم، نه اون فِید کردن صحنههاش روی همدیگه رو یادمیگیره نه من با این کاتهای سریع لعنتیش کنار میام.

Comments (7)
- کامنت نوشته شده توسط ندا در روز دوشنبه، ۲۶ مردادماه ۱۳۸۸، ۱:۳۶ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط مکین در روز دوشنبه، ۲۶ مردادماه ۱۳۸۸، ۳:۲۹ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط ندا در روز سه شنبه، ۲۷ مردادماه ۱۳۸۸، ۹:۲۱ صبح
- کامنت نوشته شده توسط MaaNoo در روز جمعه، ۳۰ مردادماه ۱۳۸۸، ۱:۱۲ صبح
- کامنت نوشته شده توسط زهره در روز جمعه، ۳۰ مردادماه ۱۳۸۸، ۲:۰۴ صبح
- کامنت نوشته شده توسط ناتالي در روز چهارشنبه، ۴ شهریورماه ۱۳۸۸، ۳:۵۷ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط الهام خضرایی منش در روز یکشنبه، ۸ شهریورماه ۱۳۸۸، ۱۱:۳۸ بعدازظهر