بعضی روزها آدم خیلی روونه. رله است. تو ریتم ِ درسته. نه که خیال کنی روزهای شانس آدمه یا مثلن اتفاقهای مهم و بزرگی براش پیش میاد ها! نه اتفاقن ممکنه تاکسی هم دیر گیرش بیاد دیر هم برسه. ولی یه جورایی ریتم و هارمونی تنش با در و دیوار و ماشین و خیابون و آدمها یکیه. سر ضربهاش به موقع است. مترونومیکه (هرکس توضیح خواست عاصفه و دانیال حاضرن برای توضیح دادن :ی) مثلن وقتی هوس میکنی بند کفشتو روی پای رو هوات ببندی تلوتلو نمیخوری. یا وقتی بعد از بستن بند کفشت پاتو میذاری زمین شلوارت صاف میافته رو زبونهی کتونیت نه پشتش. یا وقتی با همون ریتم خوشخوشانی که داری راه میری و سوار تاکسی یا ازش پیاده میشی، در ماشین با دست ِ تو توی ریتم حرکتت باز یا بسته میشه، سکته نمیندازه تو حرکتت، مجبور نیستی دوباره بازش کنی و ببندیش، بند کوله و کیف و شال و لباست بهش گیر نمیکنه. اصن همین رخت و لباس تکراری، نیمچه آرایش ِ کرده-نکردهت به تن و صورتت خوب نشسته، طرهموهات خوشپریشونه. یا مثلن دم انجیر یا کاغذ آدامس گولّه شده که تو دستت مونده معطل سطل آشغال، با پرتاب به موقع و زاویهدار ِ دست راستت - و تو همچنان در حرکت - صاف میافته توِ جازبالهایای که سمت چپته و داری ازش رد میشی. جدی نیشت وا نمیشه؟ یا آهان از خیابون رد شدنت، همون موقع که تصمیم گرفتی و زمانبندی کردی که به هیچکدوم از ماشینهایی که دارن رد میشن نخوری، بی نگرانی و سرِ دل رد میشی، انگار پرواز میکنی، هیچ ماشینی به سرش نمیزنه یهو ویراژ بده و تو مجبور شی جلو-عقب شی تو عرض خیابون تا تصمیم بگیرین کی اول رد شه.
بعد شک نکن که تو همچین روزهاییه که آقاهای راننده آمبولانس هم خوشرو و خوشبرخورد و چه بسا خوشریخت و قیافهان :ي و به تویی که واسه خودت بیهوا و نگاه به چپ داری ولیعصر ِ خلوتِ یهطرفه رو رد میشی و یهو انگار یادت افتاده باشه که اهه یه خط ویژهای هم داریم ها یه نگاه سمت راستم بندازم و اینجاست که آقا آمبولانسی که قطعن حواسش بوده که نزنه بهت رسیده نوک دماغت، با اشارهی سر و دست و صورت و لبخند و همه بگه بچه حواست کجاست؟! تو هم تو اون لحظه تنها رفلکست به این جاخوردن، خندیدن باشه و رد شی و رد شه.
توی همچین روزاییه که دلت یه چیزی میخواد، یه کار هیجانانگیز، یه خبر خوب شنیدن، دیدن یه دوست. شاید چار تا اساماس احوالپرسی هم رد و بدل کنی با رفقای دور و نزدیکت و جوابشون ذوقزدهت کنه، ولی نخیر! همهچی هیچی نیست جز همین حواشی ِ ریتمیک. جز بطری آبی که راحت از جیب کوله میاد بیرون و راحت برمیگرده سرجاش. جز دستهکلیدی که تو شلوغ-پلوغیهای تهِ کوله صاف خودشو میندازه تو دستت که مجبور نشی وایسی و همه رو زیر و رو کنی. جز اینکه دمِ غروب تو راه برگشتن یادت به لبخند آقاهه بیفته که میتونست به جاش اخم و نق و بوق و غرزدن باشه و فکر کنی که شاید اون هم تو طول باقیموندهی روز و شبش یاد خندهی خانومه بیفته که میتونست بهجاش جیغ و وای و اخم و فحش باشه.

Comments (14)
- کامنت نوشته شده توسط نسیم در روز دوشنبه، ۳۰ شهریورماه ۱۳۸۸، ۹:۱۸ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط رضای روزن ها در روز دوشنبه، ۳۰ شهریورماه ۱۳۸۸، ۱۰:۴۲ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط مکین در روز دوشنبه، ۳۰ شهریورماه ۱۳۸۸، ۱۱:۱۰ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط انديشه آزاد در روز دوشنبه، ۳۰ شهریورماه ۱۳۸۸، ۱۱:۱۷ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط انديشه آزاد در روز دوشنبه، ۳۰ شهریورماه ۱۳۸۸، ۱۱:۲۰ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط مکین در روز سه شنبه، ۳۱ شهریورماه ۱۳۸۸، ۰:۴۸ صبح
- کامنت نوشته شده توسط غرال در روز سه شنبه، ۳۱ شهریورماه ۱۳۸۸، ۹:۲۲ صبح
- کامنت نوشته شده توسط مکین در روز سه شنبه، ۳۱ شهریورماه ۱۳۸۸، ۸:۵۷ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط رضای روزن ها در روز سه شنبه، ۳۱ شهریورماه ۱۳۸۸، ۱۰:۰۸ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط مکین در روز چهارشنبه، ۱ مهرماه ۱۳۸۸، ۰:۳۹ صبح
- کامنت نوشته شده توسط بینام در روز چهارشنبه، ۱ مهرماه ۱۳۸۸، ۸:۰۸ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط sepp در روز جمعه، ۳ مهرماه ۱۳۸۸، ۱۰:۲۹ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط رضا در روز شنبه، ۴ مهرماه ۱۳۸۸، ۹:۵۲ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط KatinaWelch29 در روز یکشنبه، ۱۷ مردادماه ۱۳۸۹، ۷:۰۳ بعدازظهر