لابد جا نیست که میگن نیست دیگه! بهشت خودِ صبحهای دیر ِ روزهای تعطیله. که نه حس شنوایی یا لامسهت که بویاییت اول بیدار میشه، با بوی داغِ نوِنِ سنگکِ داغشده. عینِ تام (یا جری) دنبال بوئه از تخت میای بیرون و مطمئنی که صبحونهای داره چیده میشه رو میز چیدنی! بعد ولی دوباره خودتو ننر کنی برگردی تو تخت تا ننرکنندههه خودش بیاد بیدارت کنه. که وقتی تو میگی لوسم کن تا پاشم بیام صبحونه، در حال چلوندنت بگه لوس هستی. که بعد همونجوری با لباسخواب و دست و رو نشُسته و شیطونلیسزده بشینی به لومبوندن! :ي
*
آشپزخونهی مامانها هم هست، بهشت. همیشه خوردنیهای هیجانانگیز پیدا میکنی توش. همیشه اجاقشون به راهه. جون میده خسته و گشنه و سرزده بری خونهش. سرنزدهها هم که جای خود. با یه دور پلکیدن تو آشپزخونه با یه بشقاب ماشپلوی هوسونه و سالاد شیرازی برمیگردی کنار خرده-خیاطیهاش. همیشه هم یه کیسه پر داری که برگردونی خونه با خودت. از مربای داغ تازهپختهی سیب پر از خلال بادوم و هل، یا بسته به فصل، ترشی و شوری بگیر تا همون ماشپلوئه و امروز از این خرما خوشمزهها گرفتم یهکم میذارم ببری و دیروز لوبیاسرخ کردم دو تا بسته برات گذاشتم یادت نره ببری و اِ بیا گفته بودی برگ آلوورا میخوای برات گرفتم و … بهشت مامانمه.

Comments (8)
- کامنت نوشته شده توسط سورنا در روز چهارشنبه، ۸ مهرماه ۱۳۸۸، ۵:۵۴ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط فروغ در روز پنجشنبه، ۹ مهرماه ۱۳۸۸، ۹:۱۶ صبح
- کامنت نوشته شده توسط آپاچی در روز سه شنبه، ۱۴ مهرماه ۱۳۸۸، ۳:۴۱ صبح
- کامنت نوشته شده توسط amr در روز پنجشنبه، ۱۶ مهرماه ۱۳۸۸، ۱۰:۳۹ صبح
- کامنت نوشته شده توسط amir در روز پنجشنبه، ۱۶ مهرماه ۱۳۸۸، ۱۰:۴۰ صبح
- کامنت نوشته شده توسط مولي در روز جمعه، ۱۷ مهرماه ۱۳۸۸، ۰:۱۴ صبح
- کامنت نوشته شده توسط فاطمه در روز جمعه، ۲۴ مهرماه ۱۳۸۸، ۱:۴۰ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط الهام خضرایی منش در روز یکشنبه، ۱۰ آبانماه ۱۳۸۸، ۱۰:۲۵ صبح