« * | Main | ما را به لذّتّ ِ آخّ! »

سه شنبه ۷ مهر ماه ۱۳۸۸

بهشت؟

لابد جا نیست که می‌گن نیست دیگه! بهشت خودِ صبح‌های دیر ِ روزهای تعطیله. که نه حس شنوایی یا لامسه‌ت که بویایی‌ت اول بیدار می‌شه، با بوی داغِ نوِنِ سنگکِ داغ‌شده. عینِ تام (یا جری) دنبال بوئه از تخت میای بیرون و مطمئنی که صبحونه‌ای داره چیده می‌شه رو میز چیدنی! بعد ولی دوباره خودتو ننر کنی برگردی تو تخت تا ننرکننده‌هه خودش بیاد بیدارت کنه. که وقتی تو می‌گی لوسم کن تا پاشم بیام صبحونه، در حال چلوندنت بگه لوس هستی. که بعد همونجوری با لباس‌خواب و دست و رو نشُسته و شیطون‌لیس‌زده بشینی به لومبوندن! :ي

*

آشپزخونه‌ی مامان‌ها هم هست، بهشت. همیشه خوردنی‌های هیجان‌انگیز پیدا می‌کنی توش. همیشه اجاق‌شون به راهه. جون می‌ده خسته و گشنه و سرزده بری خونه‌ش. سرنزده‌ها هم که جای خود. با یه دور پلکیدن تو آشپزخونه با یه بشقاب ماش‌پلوی هوسونه و سالاد شیرازی برمی‌گردی کنار خرده-خیاطی‌هاش. همیشه هم یه کیسه پر داری که برگردونی خونه با خودت. از مربای داغ تازه‌پخته‌ی سیب پر از خلال بادوم و هل، یا بسته به فصل، ترشی و شوری بگیر تا همون ماش‌پلوئه و امروز از این خرما خوش‌مزه‌ها گرفتم یه‌کم می‌ذارم ببری و دیروز لوبیاسرخ کردم دو تا بسته برات گذاشتم یادت نره ببری و اِ بیا گفته بودی برگ آلوورا می‌خوای برات گرفتم و … بهشت مامانمه.

TrackBack

TrackBack URL for this entry:
http://www.worldof.us/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/1931

Comments (8)

سورنا:
خیلی این بهشتی که توصیف کردی چسبید مکین بانو :)
همون اولیه ست.
آپاچی:
بهشت مامان تایید می شود، بهشت اولی رو هم که عاقلان دانند ما بی خبریم :)
amr:
ziba bodddd....
amir:
ziba bodddd........bia pish man
شايد هم اصلا بهشت و جهنمي نباشه
مکین عاششششششششقتم حتی وقتی یه خروار تکست ترجمه نشده و کتاب خونده نشده برای فردای سمینار دارم
الهام خضرایی منش:
مگه تورو شیطون هم لیس می زنه؟ خوش به حالش!!!!:)

Post a comment