ما را به لذّتّ ِ آخّ!
تنها راهش همینه. همین که هی همهچی رو خاک کنی اون زیر-میرها. خب معلومه که وقتی میشینی حسرته و دلتنگیه و گذشتههه و از دست دادن/ به دست نیاوردنه رو میاری جلو چشمت طاقت نمیاری. بذار همون ته بمونن. لامصصبا انقد حاضر-آماده هستن خودشون که تو هم اگه نخوای یه اُبوا، یه ابوا با امضای بابک بیات تو پسزمینهی صدای شاملو بسه که خودشونو پرت کنن بیرون، انگار نه انگار که تا همون لحظه سرخوش و معشوق به کام و می در کف و فیلان بر لب بودی. اصلن آقا یکی بیاد برای من بگه چرا این صدا، این صدای خوش و خشدار و بم و نفسگیر شاملو اینجوری، اینهمه، این همه سال، دلتنگیآوره. فرقی هم نمیکنه که داره برات میگه اینجوری شد که من با امیرکوچولو آشنا شدم یا داره سنگینسنگین میکشه بار خویش را. صدای یه معشوق از دست رفته است، نه فقط تداعی کنندهش. صدای خود غم و حسرته. اشک ناگزیره اصلن.
همینه که هی با خودم فکر میکنم بابا به خدا که من الان حالم خوبه، آخه چه غمی دارم که اینجوری بکشوندم تو پیلهی خودم یهو، نکنه واقعن دارم خاطرهی یکی دیگه رو خاطرهگی میکنم، لابد دارم جدیجدی لحظهی یکی دیگه رو زندگی میکنم که انقدر حسش برام غریبه و همون قد هم زنده. اونوقت دوباره همهی اون خاککردههایی که خودشونو کشونده بودن بیرون پوزخندی تحویلم میدن و من، خفه.
*
تازگیها دارم میرسم به یه جاهایی از صدای سازم که بگی-نگی دوستش دارم. آی شمایانی که طفلکِ شنیدنِ صدای سازم شده بودید، بهخدا قول میدم که بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم :ي -سلام نجوا! واسخاطر حبیب رضایی ها به جان تو!
…ای وای! حتا نوشتنِ بهبود هم یاد دلریختنها و حالدگرگونیهای این روزهام از شنیدن این حکمهای سنگین برای آدمها میندازتم، اعدامیها…
*
بدجور متناقضم تازگیها، اصن بد گیر ِ ضد و نقیضهای حسهام افتادم، یه کشیش میخوام سراغ دارین؟ با یه اتاقک اعتراف.
*
آها راستی محسن دیشب خوابتو میدیدم! یادم نیست چی بود و کجا بود فقط انگار در حال سلام و بغل کردنت داشتم میگفتم دلم برات خیلی تنگ شده پسر و داشتی با لحن همیشگیت میگفتی چاکرتیم!
حرف زدن از این آلبوم جدیدت و حسهای من که کار به حرف و نقل و نقد ِ هیچ احدالناسی نداره بسکه موسیقیتو با خودت میسنجم، بماند واسه وقتی دیدمت (امیدواری رو حال میکنی!) عجالتن داشته باش که آقا اون بینظیرت بـــــــینظیره، بیاغراق. کلی تر و تازه و جسوره، کلی عاشقانه است، کلی اون ملودی مینیمال گیتارالکتریک پشتش شاهکاره، دکلمهی تو هم که حرفی توش نیست. شعرت هم، بیا در گوشت بگم، خیلی یاد آرزو و شعرهاش انداختنی بود نه؟ نقهام هم باشه تا به خودت بگم ولی این هم عجالتن داشته باش که کاش بیخیال صدای گلشیفته و ضجههای زشتش و رنگ نامتناسبش که هیچ نمیشینه روی صدای تو و آهنگهات میشدی.
*
قربونتبرم هات وقتی یههوا ازم دورتر وایسادی، چونهتو میگیری بالا به طرف من و یه کوچولو سرت رو تکون میدی و با تکیه روی قاف میگیش.
*
آخیش! چه خالی شدم.

کامنتهای این مطلب
- کامنت نوشته شده توسط کنج در روز جمعه، ۲۴ مهرماه ۱۳۸۸، ۵:۴۲ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط بینام در روز شنبه، ۲۵ مهرماه ۱۳۸۸، ۱:۳۴ صبح
- کامنت نوشته شده توسط کولی در روز یکشنبه، ۲۶ مهرماه ۱۳۸۸، ۸:۳۰ صبح
- کامنت نوشته شده توسط الهام خضرایی منش در روز یکشنبه، ۱۰ آبانماه ۱۳۸۸، ۱۰:۲۸ صبح
- کامنت نوشته شده توسط علي مساوات در روز دوشنبه، ۱۱ آبانماه ۱۳۸۸، ۱۰:۳۱ بعدازظهر