« September 2009 | Main | November 2009 »



October 2009 Archives





جمعه، ۲۴ مهر ۱۳۸۸

ما را به لذّتّ ِ آخّ!

تنها راهش همینه. همین که هی همه‌چی رو خاک کنی اون زیر-میرها. خب معلومه که وقتی می‌شینی حسرته و دلتنگیه و گذشته‌هه و از دست دادن/ به دست نیاوردنه رو میاری جلو چشمت طاقت نمیاری. بذار همون ته بمونن. لامصصبا انقد حاضر-آماده هستن خودشون که تو هم اگه نخوای یه اُبوا، یه ابوا با امضای بابک بیات تو پس‌زمینه‌ی صدای شاملو  بسه که خودشونو پرت کنن بیرون، انگار نه انگار که تا همون لحظه سرخوش و معشوق به کام و می در کف و فیلان بر لب بودی. اصلن آقا یکی بیاد برای من بگه چرا این صدا، این صدای خوش و خش‌دار و بم و نفس‌گیر شاملو اینجوری، این‌همه، این همه سال، دلتنگی‌آوره. فرقی هم نمی‌کنه که داره برات می‌گه اینجوری شد که من با امیرکوچولو آشنا شدم یا داره سنگین‌سنگین می‌کشه بار خویش را. صدای یه معشوق از دست رفته است، نه فقط تداعی کننده‌ش. صدای خود غم و حسرته. اشک ناگزیره اصلن.
همینه که هی با خودم فکر می‌کنم بابا به خدا که من الان حالم خوبه، آخه چه غمی دارم که اینجوری بکشوندم تو پیله‌ی خودم یهو، نکنه واقعن دارم خاطره‌ی یکی دیگه رو خاطره‌گی می‌کنم، لابد دارم جدی‌جدی لحظه‌ی یکی دیگه رو زندگی می‌کنم که انقدر حسش برام غریب‌ه و همون قد هم زنده. اونوقت دوباره همه‌ی اون خاک‌کرده‌هایی که خودشونو کشونده بودن بیرون پوزخندی تحویلم می‌دن و من، خفه.

*

تازگی‌ها دارم می‌رسم به یه جاهایی از صدای سازم که بگی-نگی دوستش دارم. آی شمایانی که طفلکِ شنیدنِ صدای سازم شده بودید، به‌خدا قول می‌دم که بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم :ي -سلام نجوا! واس‌خاطر حبیب رضایی ها به جان تو!
…ای وای! حتا نوشتنِ بهبود هم یاد دل‌ریختن‌ها و حال‌دگرگونی‌های این روزهام از شنیدن این حکم‌های سنگین برای آدم‌ها می‌ندازتم، اعدامی‌ها…

*

بدجور متناقضم تازگی‌ها، اصن بد گیر ِ ضد و نقیض‌های حس‌هام افتادم، یه کشیش می‌خوام سراغ دارین؟ با یه اتاقک اعتراف.

*

آها راستی محسن دیشب خوابتو می‌دیدم! یادم نیست چی بود و کجا بود فقط انگار در حال سلام و بغل کردنت داشتم می‌گفتم دلم برات خیلی تنگ شده پسر و داشتی با لحن همیشگیت می‌گفتی چاکرتیم!
حرف زدن از این آلبوم جدیدت و حس‌های من که کار به حرف و نقل و نقد ِ هیچ احدالناسی نداره بسکه موسیقیتو با خودت می‌سنجم، بماند واسه وقتی دیدمت (امیدواری رو حال می‌کنی!) عجالتن داشته باش که آقا اون بی‌نظیرت بـــــــی‌نظیره، بی‌اغراق. کلی تر و تازه و جسوره، کلی عاشقانه است، کلی اون ملودی مینیمال گیتارالکتریک پشتش شاهکاره، دکلمه‌ی تو هم که حرفی توش نیست. شعرت هم، بیا در گوش‌ت بگم، خیلی یاد آرزو و شعرهاش انداختنی بود نه؟ نق‌هام هم باشه تا به خودت بگم ولی این هم عجالتن داشته باش که کاش بی‌خیال صدای گل‌شیفته و ضجه‌های زشتش و رنگ نامتناسبش که هیچ نمی‌شینه روی صدای تو و آهنگ‌هات می‌شدی.

*

قربونت‌برم هات وقتی یه‌هوا ازم دورتر وایسادی، چونه‌تو می‌گیری بالا به طرف من و یه کوچولو سرت رو تکون می‌دی و با تکیه روی قاف می‌گیش.

*

آخیش! چه خالی شدم.

کامنت‌های این مطلب

کنج:
اول از همه بدو برو پول سی‌دی رو به حساب محک واریز کن، دوم این‌که ما کی بشینیم به صدای این ساز شما گوش بدیم؟ سوم این‌که کشیش خواستی سربه‌زیر اگه باشی می‌بینیش، چهارم این‌که یکی بیاد همت کنه، کمک کنه، تشویق کنه این خاک صفحه‌مون‌و بتکونیم، گردگیری کنیم، تارعنکبوت زدایی کنیم، کلی حرف دارم، کلی مطلب نگفته، کلی سوژه تازه، بکر بکر، محسن هم سلام می‌رسونه، می‌گه دیدار تا به‌زودی
Anonymous:
اول که آقا جو نده دیگه! بگو محسن خودش بیاد کامنت بذاره :ي دوم از اون که من تشویقت کردم باور کن. سوم که این ساز فکسنی ما هم اگه سر به زیر باشی می‌شنویش :ي چهارم هم اینکه هااا این محکه رو خوب اومدی. ریختیم آقا.
کولی:
هی مکین مکین مکین کین کین کین . همینطوری به توبگم رامونا که میدونی دوست جونمه میخواد بره کلاس عکاسی مهدی امروز رفته براش دوربین بخره .منم الان دارم میرم ثبته نامش کنم. گفتم که بگم الان که تو رو خوندم حتما تو راه مقایسه میکنم یه چیزاییمو با یه چیزاییتو. کجا؟ خیابونه ولیعصر از این سر تا اون سر آهای دختر چوپون. و حتما بی نظیر رو گوش میدم تو خیابون و به چه چیزهایی که فکر نمیکنم لابد.
الهام خضرایی منش:
چه دلم تنگ شده بود برای اینجا!
خيلي خوبه آدم خودش رو خالي كنه اما نه هميشه