« October 2009 | Main | December 2009 »



November 2009 Archives





چهارشنبه، ۱۳ آبان ۱۳۸۸

خودتان قضاوت کنید: زندگی. مرگ.

یه‌دفعه هوس سیگار می‌کنم. تو این چندین روز این چندمین دفعه است که هوس سیگار می‌کنم و تو همون لحظه سیگاری در کار نیست. سیگاری که نباشی و سیگار کشیدن روتین ِ زندگی‌ت نباشه و فقط هرچندوقت‌یه‌بار ی بسته به فضا و قاطی رفقا سیگار(های)ی گیرونده باشی، گمونم سخت‌تر می‌شه این هوس کردنه و لابد کشیدنش لذت‌بخش‌تر.
از جا، همین صندلی، می‌پرم به عشق پاکت سیگاری که مدت‌هاست تو یخچاله. سانی خوابه، چند ساعتی هست. از این اتاقِ دربسته با نور سفید و پر از صدای فنِ کامپیوتر - که از سر ِ پهلوهای همیشه لخت و دل و روده‌ی طبق‌معمول بیرونش، صدای هام و هوم ِ فنش هم بیشتره - و ویزویز ِ آروم ِ موسیقی که می‌رم بیرون همه‌جا تاریک‌تر و ساکت‌تر و حتا گرم‌تر می‌شه- مثل همیشه‌های شب‌هایی که او زودتر، خیلی زودتر، می‌خوابه.
به آشپزخونه نرسیده صدای شرشر بارون رو از پنجره‌ی نیمه‌بازش می‌شنوم. از خوش‌شانسی‌م صدای همیشه‌بلند ِ تلویزیون همسایه هم خفه است. در یخچال رو باز می‌کنم و دریچه‌ی پایینی ِ توی درش رو، چشمم به چند تا آب‌نبات‌چوبی می‌افته از باقی‌مونده‌های سوغاتی‌های فرنگی. ایول! چه یادم رفته بود! آب‌نبات‌چوبی آبیه رو هم با سیگارها ورمی‌دارم، بلو رَزبری.
فس‌فسان می‌رم که چایی بریزم تا این تک‌صدای خوشگل شرشر رو بیش‌تر بشنوم. از کنار سه تا مورچه‌ای که دور یه ریزه نون کوچولوی افتاده کف آش‌پزخونه جمع شده‌ن رد می‌شم. چایی می‌ریزم، می‌چشم، سرد شده. تا توی مایکرویو گرم شه آب‌نباتم رو باز می‌کنم و می‌ذارم گوشه‌ی لپم. طعم ترشش دهنمو آب می‌ندازه. از همون کابینت بالای سر زیرسیگاری رو ورمی‌دارم و کبریت رو هم از کنار اجاق‌گاز. همین‌جاست که تصمیم می‌گیرم بیام بنویسم…

انگار مثلن این چار تا قر و قمبیل ِ سیگار و آب‌نبات‌چوبی و چایی و صدای بارون و سکوت و تنهایی می‌شن کرم برای نوشتن. انگار هم نه انگار که هزار بار تو خیابون و تاکسی و اتوبوس به سرم زده بوده که وقتی رسیدم خونه از ماجرا و بی‌ماجرایی، دل‌تنگی و سرخوشی، دانش‌گاه و بساط، بنویسم و هی یه چیزی رو کدشده تو گوشی‌م درفت کرده بودم یا حتا یه‌وقتا نخواسته بوده‌م دیگه هیچ بنویسم با این فکر ِ دایمی و مزخرفِ که چی آقا جان؟ نوشتن/ننوشتن ِ تو، میون ِ این همه آدم‌ِ خوش‌نویس تو وبلاگستون چه فرقی به حال ِ کی داره؟


…قبل از این‌که وینگ‌وینگ مایکروویو دربیاد خاموشش می‌کنم، یه سیگار روشن می‌کنم و فنجون چاییه رو با باقی مخلفات می‌کشونم با خودم تو همین اتاق. دوباره از اون سکون و تاریکی و دیوارهای خواب برمی‌گردم به زنده-گی ِ این اتاق. شبِ خودم. تلفنِ کم‌صداشده‌ی خونه توی کمد، خب گفتم که سانی خوابه. گوشی ِ رو ویبره‌ی خودم همین پایین صندلی- که یهو رو گوشه‌موشه‌های چوبی ِ میز نلرزه بند دلمو پاره کنه. پوپیتر و نت‌های پراکنده وسط اتاق. فلوت ِ نم‌دار روی میز اتو و باخ پخش تو هوا. می‌شینم ول می‌شم…

آخ! آخرین باری که سیگار کشیدم تو همون دورهمی ِ شبِ طولانی و سرد و خوشِ فشم بود ها. سه چهار هفته پیش.

…باخ رو پاز می‌کنم، بی‌تأمل دنبال محسن می‌گردم رو هارد…

آخرین بار محسن گوش دادن‌ها هم همون چند هفته پیش‌ها بود.

…بی‌نظیر رو پیدا می‌کنم و پلی. لایورایتر باز. کف پا رو صندلی. زانو زیر آرنج. شست و انگشت انگشتر رو پیشونی. وی هم که رو هواست دیگه. می‌نویسم. یه قلپ چایی رو آبنبات ِ گوشه‌ی لپ. گوش می‌کنم. که چشمانم را دستانم را بسته بود او…

چه‌جوریه که شماهایی که سیگاری‌این به هر بار یه دونه راضی می‌شین؟ اصن چرا قدِ سیگارها استاندارد نیست؟

…با دومیه می‌رم سراغ پنجره و چارتاق بازش می‌کنم. توریش رو هم. تنه‌م رو می‌برم بیرون. آرنج‌هامو می‌ذارم رو آجرهای هره. بازوهام مورمور می‌شه از سرما. پایینو نگاه می‌کنم پر از برگ‌های زرد و خیسه. بارون تموم شده. بالا رو نگاه می‌کنم. همین‌جوری ماه دیده نمی‌شه. باید تنمو نود درجه‌ای به چپ و بالا بچرخونم. آسمون صاف شده. چند تیکه ابر که انگاری ادامه‌ی دود منه، با سرعت، به زور ِ باد، از رو ماه گرد و سفید رد می‌شن. خیره می‌شم تو ماه. سرم یه گیج خوبی می‌ره. کلمه‌ی خوش‌آوای «لوناتیک» می‌چرخه تو سرم. لونا، لوکو.
میام تو. هوسم نِشت؟ آره. می‌رم سراغ ساز. بی‌صدا. حالا هرچی هی استاد بگه با صدای کم تمرین نکن. نمی‌شه بابا! هوس دو تا خط تمرین کردنِ هروقت دلت خواستِ شب و نصفه‌شب چی می‌شه پس آخه؟ خودم با سازم که دیگه تو کمد جا نمی‌شم که اون تو بزنم. چند دقیقه‌ای چار تا فیس‌فیس از ساز ول می‌شه تو هوا. کرمم نِشت؟ آره. می‌دونم دیگه تا فردا نمی‌رم سراغش ها ولی بازش هم نمی‌کنم همین‌جوری دوباره می‌ذارمش رو میز اتو. شاید هم رفتم.
برمی‌گردم اینجا. با ملافه‌ی دورم پیچیده. همین جام حالا.

کامنت‌های این مطلب

az inke mikhonamo miresam be tahesho mibinam e alan neveshtish khosham miad keif mikonam engar se sobhi pashode basham rafte basham none sangagke dagh kharide basham ba paniro sabzi ...
کنج:
کرمت خفت؟
مانفرد:
مکین جان میشه همیشه هوس سیگار بکنی و تند تند بیای اینجا و آپ کنی؟؟؟ دلم برات تنگ شده
میرجونور:
شدید دوست داشتم این پست رو!
Anonymous:
سلام صندوق‌پستا که از کار افتاده؛ می‌شه خبر فردا رو همین‌جا بدی لطفا؟
رضای روشنا:
سلام صندوق‌پستا که از کار افتاده؛ می‌شه خبر فردا رو همین‌جا بدی لطفا؟ رضا
مکین:
من شماره‌ی شما رو از امیر می‌گیرم و به‌تون زنگ می‌زنم. خوبه؟
بیداد:
من این نوشته رو خیلی دوست دارم خیلی زیاد نمی دونم ولی احساس همذات پنداری می کنم عجیب نه به خاطر کلماتش ها به خاطر فضاش سیگارش مرسی خیلی خوب بود فکر می کنم در آینده خیلی به این متن بزنم مرسی




پنجشنبه، ۱۴ آبان ۱۳۸۸

از گودر عطا، که از گودرها و وبلاگ‌های دیگه

ـ درد اونیه که دیگه نه دستت رو حس می کنی، نه پات رو، نه هیچی رو. دیگه هیچی رو.
یکی از ما، برنگشت.
ماندانا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مادرم رفته بود بود بیرون امروز. گویا توی مترو نزدیک‌های هفت تیر مردم شعار می‌دادند : " نترسید نترسید ما همه با هم هستیم." مادر گفت : "من نمی‌ترسیدم برای خودم. ولی راستش را بخواهی برای جوان‌ها خیلی می ترسم . دست خودم نیست. می‌ترسم. یاد شصت و هفت می‌افتم. آیدا ما چه نسلی هستیم که شاهد دو انقلاب و یک جنگ و کلی قتل عام بوده‌ایم؟ برای یک‌بار زندگی خیلی زیاد است." من جوابی برای مادرم ندارم.
آیدا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خیلی خندیدیم ، آن‌قدر خندیدیم که یادم بره قد خر ترسیده بودم، همون اول کار یارو با اسپری فلفل زد تو چشم رابی، فقط می‌گفت دارم می‌سوزم، از ترس حلقم خشک شده بود، بعد اومدیم بریم سمت بالای میدون که گیر افتادیم جلوی کرکره‌های یک مغازه بسته، داشتن می‌زدن ، من فقط می‌گفتم نزنین، نزنین تو چشمش اسپری زدن، اونا هم می‌زدن، زن و دختر و پیر و جوون ... چه‌قدر ترسیده بودم خوبه؟ خیلی ... بعد باتوم‌ها رسید به من، یکی رو بازوی راست، یکی پشت کمر، یکی به پا، پشت هم ... اون وقت آن‌قدر درد نداشت، پیچیدیم تو کوچه، یکی با لگد گذاشت تو کمرم، قبلش ولی حواسم بود یکی با لگد زد تو کمر رابی ...
بعدش خیلی خندیدیم، تمام مدتی که از این کوچه می‌رفتیم اون کوچه از این خیابون به اون خیابون من چرت و پرت می‌گفتم که بخندیم که یادم بره چه‌قدر ترسیده بودم و چه‌قدر پر از نفرتم ...
رکسانا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توی آن هم‌همه و بگیر و ببند یک پسره را گرفتند ... رفتیم جلو و هو کردیم‌شان ... یک نفر از این لباس شخصی‌ها بود که شروع کرد به کتک‌زدن ... پسره می‌خواست فرار کند ... مردم هو می‌کشیدند ... پرتش کرد توی جوب بغل ما ... یک دختره دوید بغلش کرد. تکان نمی خورد ... صدای مردم بالا گرفته بود ... هیچ تکان نمی‌خورد ... با تمام قوا جیغ می‌کشیدم ... جیغ می‌کشیدم ... یارو که پرتش کرده بود را نگاه کردم ... یک لحظه‌ی بزرگ بود ! یارو عقب عقب رفت ، صدای مردم بلندتر از همیشه و من همین طور که می‌لرزیدم و داد می‌کشیدم دیدم ... دیدم که چه‌طور یارو توی تک‌تک اجزای صورتش ترس وحشت زده دنبال مامنی می‌گشت و نمی‌یافت ... نمی‌یافت ... دوست داشتم تا ابد ادامه پیدا می‌کرد ... دوست داشتم اما یکی از همین باتوم به دست‌ها کوفت پشت پام ... زانوم خم شد ... ضعف کرد پام ... چشمم پی افسانه گشت ... هنوز داشت داد می‌زد ، می‌کشیدمش باز می‌دوید پسره از جا جست و فرار کرد ... همه خیال کردند که مرده یا دست کم بی‌هوش است ...
وحشی شدند ... افتادند به جان‌مان اما یک چیزی در من سبک‌سرانه می‌خندید، شاد بود ... آن‌قدر که وقتی دم پاساژ افتخاری که همیشه با طمانینه توش می‌گردم موتوری‌هاشان رسیدند به‌مان مثل آن پسر چاقه دست و پام را گم نکردم ... حتی وقتی موتوری‌ها دنبال‌مان گاز می‌دادند داشتم مقنعه‌ام را با یک دست آزادم روی سرم درست می‌کردم ... وقتی هم صاحب مغازه را هل دادیم تو و پرت شدم روی خرت و پرت هاش خندیدم ... دیدن چهره‌ی آن یارو که سخت ترسیده بود مومن‌ام کرد : ما پیروزیم ... گیرم که نگذاشتند شعار بدهیم، با دوربین‌هاشان فیلم‌مان را گرفتند، کتک‌مان زدند، چند نفر را بردند، عربده زدند، وحشی گری شان را ... ما برنده بودیم ...
پی‌نوشت :
به میمنت این 13 آبان و جمهوری اسلامی! امروز در حال فرار وقتی یکی توی فرار مقنعه‌ام را کشید با موهای افشانی که در باد تکان می‌خورد یکی از حسرت‌هام هم جواب گرفت و من با موی رها دویدم ...
مرجان
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امروز زیاد دیدم مردم را که در همان حال که شعار می‌دادند یا فرار می‌کردند از دست گاردی‌ها، در همان وضعیت داشتند می‌خندیدند. طوری که آدم شک می‌کرد آن‌ها دارند مبارزه می‌کنند یا تفریح دسته‌جمعی! نه این‌که خشم یا حتی نفرت در کار نباشد، نه، ولی آن‌قدر هست که اگر کوچک‌ترین بهانه‌ای برای خنده و شوخی به دست بیاید، لب‌ها همه خندان می‌شود. نوعی اعتماد به نفس جمعی شاید ...
در خیابان ولی‌عصر کمی بالاتر از تقاطع زرتشت، در یکی از آن فراوان نقاطی که عده‌ای از مردم جمع شده بودند و رفته بودند لابه‌لای ماشین‌ها شعار می‌دادند، و ماشین‌ها هم به نشانه‌ی هم‌راهی، صدای بوق‌شان بلند بود، یک آقای سپیدموی جاافتاده رفت حاشیه‌ی پیاده‌رو و شروع کرد مثل ره‌بر ارکستر بوق ماشین‌ها، به‌ره‌بری هم‌نوایی بوق‌ها. خیلی باکلاس. و مردم هم برایش ابراز احساسات کردند حسابی ... یکی دو دقیقه بعد هم اتوبوس شرکت واحد از همین نقطه داشت آرام آرام در ترافیک جلو می‌رفت و در اتوبوس هم مردم و به خصوص خانم‌های نیمه‌ی عقب اتوبوس با جدیت دست می‌زدند و شعار می‌دادند. و مردمی هم که در پیاده رو ایستاده بودند، برای اتوبوس سواران شادان علامت وی نشون می‌دادند ...
خیلی‌ها این سیزده آبان باتوم خوردند، یا گاز اشک‌آور استنشاق کردند، یا حتی خودشان یا نزدیکان‌شان دست‌گیر شدند. ولی این همه نمی‌تواند باعث شود این امید یا سرور جمعی را که به وضوح در میان اهالی جنبش سبز (بخوانید مردم) دیدم از یاد ببرم.
مریم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زمین بازی ابتدای خیابان ویلای جنوبی، ضلع غربی.
احتراما٬ در خاطره‌ام، باز هم بشو همان زمین بازی که توش پسرهای نوجوان جوش‌جوشی و گاهی تک و توک دخترهای ریزاندام، با قیافه‌های غمگین و پسرانه بسکتبال بازی می‌کنند.
نه یک محوطه‌ی کوچک سیمانی، که دور تا دورش را فنس کشیده‌اند و جان می‌دهد برای این که چند نفر، بریزند سر جوانکی نحیف و دست‌هاشان یک لحظه بی‌کار نماند از زدن و زدن و باز هم زدن.
نه جایی که زنی ایستاده کنار فنس‌ها و اندازه‌ی تمام قلبش، اندازه‌ی فاصله‌ی بی‌نهایت این فنس‌های نازک، میان او و آن پسر، اشک می‌ریزد.
نه جایی که زنی دیگر را دارند می‌کشند و می‌برند، چون داد زده که رها کنند پسرک را، این جور بی‌رحم نزنندش.
با تشکر
آذین
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ولی هنگامه‌ای بود حقیقتن. جمعیت که اوّلش ساکن بود؛ یک‌عدّه داد می‌زدند، یک‌عدّه غُر می‌زدند، یک‌عدّه هم بی‌خودی می‌خندیدند که لابُد نترسند. بعد آن‌ها که جلو جلو بودند، داد و بیداد کردند و کشیدند عقب و تا بجنبیم یک جمعیت عظیمی داشت این‌ور و آن‌ور می‌شد. این‌وسط یکی خوش‌مزگی کرد و گفت موج مکزیکیِ ناخواسته همین است دیگر. حالا همه خندیدند. با صدای بلند خندیدند. بعد کف زدند. از آن کف‌های یا حسین، میرحسینی.
ولی هنگامه‌ای بود حقیقتن و من یک عذرخواهی بده‌کارم به همه‌ی دهه‌ی شصتی‌هایی که شجاع‌تر از بقیه، نترس‌تر از بقیه، آن جلو بودند. من معذرت می‌خواهم ازشان رسمن
و چه روزی بود امروز.
سرم درد می‌کند هنوز. پایم هم که چلاق بود و چلاق‌تر شد شُکرِ خدا.
ولی چه هنگامه‌ای بود و چه‌قدر حالم خوب است، با این‌که سرم درد می‌کند هنوز.
آزرم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پدرم را تصادفن توی هفت تیر دیدم. برای این‌که نروم قول داده بود که نرود. حالا ما هر دو روبه‌روی هم بودیم و نمی‌دانستیم که اول کدام‌مان زیر قول‌مان زده‌ایم. اشک آور هم باعث نشد من جلویش سیگار بکشم. یک تکه روزنامه پیدا کردم و آتش زدم. سیگار یا روزنامه؛ چه فرقی می‌کند؟ پدرم می‌گوید پشت کروبی بودیم و می‌رفتیم سمت هفت تیر که زیر پل تخت طاووس اشک‌آور زدند. یکی از اشک‌آورها صاف آمد توی عمامه‌ی کروبی. خبرها می‌گویند اشک‌آور خورده است به محافظش اما. خودش یا محافظش؛ چه فرقی می‌کند؟ می‌گوید گاردی‌ها گرفتند و بردندش. گاردی‌ها! چه بازی غریبی دارند این تشابهات اسمی! خبرها می‌گویند محافظانش کروبی را از صحنه برده‌اند بیرون. گاردی‌ها یا محافظان؛ چه فرقی می‌کند؟ می‌گوید تو راست می‌گفتی؛ کاش من هم به کروبی رای داده بودم. می‌خندم و می‌گویم میرحسین یا شیخ؛ چه فرقی می کند؟ توی دلم می گویم خوشا به سعادت این مرد، کروبی، که این چنین خوش‌نام می‌ماند در تاریخ. مگر چند نفر در هر صدسال از فرصت‌های تاریخی‌شان این‌قدر درست استفاده می‌کنند؟
ترسا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بهجت جون، حالا اگه بگیرن‌مون قرص‌هامون رو نیوردیم که
پیرزنه به اون یکی می‌گفت
لیتیوم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـ ان‌قدر زدن، ان‌قدر کله شیکوندن، ان‌قدر دس‌بند زدن کردن تو ماشین بردن، ان‌قددددددددرررررررررررر اشک‌آور زدن، ان‌قدددددددددددددددددددددددددرررررررررررررر هار بودن که من هم در عملیات سطل‌آشغال آتیش‌زنی و آجرکف‌خیابون‌پخش‌کنی و سنگ‌پرت‌کنی شرکت کردم ... جنگ بود به‌قرآن، جنگ واقعنی
ـ یه پسر ریغوی خونی‌ای رو یه دونه از این بسیجی‌های رضازاده‌طور داشت می‌کشید رو زمین ببره مغولستان خارجی، بعد یه پسر ریغوی دیگه‌ای با حجم عظیمی تخم، به سبک بروسلی جفت پا رفت تو گردن و کتف بسیجی‌ئه، مادرش رو فیلان فی‌الواقع ... بعد جفت ریغوها فرار کردن
خیلی حال داد.
ـ سر حافظ 50 متر جلوتر از خط مقدم بود.
نگار
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـ تو خیابون سنائی تازه از گاز اشک‌آور و باتوم فرار کرده بودیم که یه قیافه‌ی آشنا دیدم. هی برگشتم نگاهش کردم، هی یادم نیومد کیه، الان دو زاریم افتاد که اصغر فرهادی بوده.
ـ من همین الان برگشتم. هفت تیر عین روز 30 خرداد بود. افتضاح به قصد کشت می‌زدن و لباس‌شخصی‌ها با قمه حمله می‌کردن موقع دست‌گیری بچه‌ها. جلوی چشم‌های خود من چند نفر و بردن یکی‌شونو سوار پژو کردن نشستن دورش رو سرش کیسه کشیدن. چند نفرو که گرفتن داد می‌زدیم ولش کن یه بار یکی‌شون اومد تو صورتم گفت خفه شو یه بار یکی دیگه‌شون حمله ور شد طرفم با کابل کوبید تو کمرم. اولش نفسم گرفت بعد فکر کردم درد نداشت اصلن. درد نداشت ترسم بیش‌تر از قبل ریخت. پسرِ آزاد شد اما. نگران مامانمم موبایلش هیچ جور نمی گیره.
ـ می‌دونی چی آتیشم می‌زنه هر وقت از تجمع‌های این مدلی می‌آم . این که جلوت می‌زنن، به قصد کشت می‌زنن و تو نمی‌دونی باید چی کار کنی. می‌ری طرف‌شون بدتر می‌زننت. می‌دون پشت سر چهار تا جوون که دارن فرار می‌کنن، تو هم می‌دوی پشت سرشون داد می‌زنی ولش کن، اما این تنها کاریه که می‌تونی بکنی، چون تو نه هفت تیر داری، نه قمه، نه چوب، فقط یه دست بند سبز داری.
سولماز
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـ وقتی من داشتم برمی‌گشتم، یه عده گاردی و لباس شخصی خیمه زده بودن جلوی خوابگاه پسران توی به آفرین. شلیک هم می‌کردن تو کوچه. زدن بیش‌تر شیشه‌های خوابگاه رو با سنگ شکوندن، چون بچه‌ها از بالا به حمایت از مردم وسیله‌هاشون رو پرت می‌کردن سر گاردی و لباس شخصیا.
ـ می زدن، به قصد کشت. به هیچ کس هم رحم نمی کردن. همین‌جور هم الکی می‌گرفتن، هرکی دم دست‌شون بود.
ـ سر به آفرین، غوغا بود، خون بود که از سر و صورت بچه‌ها می‌ریخت، صدای سرفه بود از سیگار و اشک آور، صدای شلیک بود و موج سنگ‌های پران از هردو طرف
ـ هنوز تو هفت تیر بودیم، هنوز به‌مون حمله نکرده بودن، هنوز زیر پل عابر بودیم، دختره تنهایی داشت بلند می خوند (داد می زد): از خون جوانان وطن، لاااااااااااله دمیده. صداش می‌لرزید از بغض، دستم منم وقتی داشت شماره بچه هارو می گرفت. بعد از زیر پل که اومدیم بیرون، حمله که کردن، گریه می‌کرد فقط. هیچی نمی‌خوند.
ـ جلوی هتل مروارید، خانومه داد می‌زد، ضجه می‌زد، داشتن می‌کشوندنش، زن‌ها شروع کردن ولش کن ولش کن. یکی داد می‌زد مامان نداشت، بردنش، بردنش!
ـ این‌بار خودشون ماسک زده بودن، ماسک ضد گاز. از اینا که وقتی شیمیایی می‌زنن باید بپوشی.
ـ نفر اول افتاد، نفر دوم افتاد، من افتادم و فقط حس کردم رضا داره منو می‌کشه از زیر دست و پا نجاتم بده. همه که ازمون رد شدن (من اون زیر وسط درد و فشار، تصویر بچه خرگوش رابین هود زیر دست و پای دیگرون رو داشتم و نیشم باز شده بود:ی) من موندم و رضا و برادران مسلح که می‌زدن و فحش می‌دادن و لنگه کفش من که با بندهای صورتیش افتاده بود وسط کوچه. داد زد گم شو، داد زدم کفش منو پس بدین، بعد اشاره کردم به بسیجی که کفش رو داشت می‌برد. کفشم رو گرفتم، دویدیم تو خونه‌ای که درش رو برامون باز کرده بود و صدای نعره موتورسوارها ازمون رد شد. بعد تازه فهمیدم ای وای مچم! کیست دستم ترکیده، و دیگه لازم نیست عملش کنم، ولی ساقط شده فعلن طفلی!
ـ ما داد می زدیم، سفارت روسیه لانه‌ی جاسوسیه.
برگشتنی شنیدم کثافتا که می‌رفتن جلو خوابگاه می‌گفت لانه‌ی جاسوسی جدیده. بریم اون‌جا!
کثافتا، کثافتا
ـ باز هم سر به آفرین: بچه‌ها تو کوچه سنگر گرفته بودن (پشت چی؟ هیچ‌چی!) یه ماشین به سرعت پیچید تو کوچه، سنگ و چوب بود که رو شیشه‌اش فرو می‌اومد، از طرف بچه‌ها. بسیجی‌ها دوره‌ش کردن. گیر کرده بود. چندتا از پسرهای خودی اومدن جلو، شدن سپر ماشین. توش دوتا آخوند بود. داد زدن نزنیدشون، بذارید رد شن، بچه ها سنگ نزدن دیگه. ماشین دنده عقب گرفت، پسر خودی داشت به راننده کمک می‌کرد، به راننده با قیافه سنگی خیره به جلو کمک می‌کرد. ما ها سنگ نزدیم، اونا هم سنگ نزدن، برای چند ثانیه‌ای که به دقیقه نکشید. ماشین که رفت ولی اول اونا شروع کردن، سنگ پرونی‌شون رو
ـ اتوبوسه پر بود از پسر مدرسه‌ای با پرچم ایران، تک و توک توشون به‌مون داد می‌زدن مرگ بر منافق، هومون می کردن. اون وسط، دقیقن همون‌جا که می‌شه مرز بخش زنونه و مردونه، پنجره‌ش باز بود و یه پسره یواشکی بهمون V نشون می‌داد.
ـ مثلن فرار کرده بودیم جلوی اون ساختمونه سر حافظ. بچه‌های اورژانس هم کلن اون‌جا مستقر بودن واسه کمک. دست دختره رو با باند معمولی و مقوا آتل بسته بودن. کنار ساختمون اشک‌آور زدن، باد آورد پیش ما، به‌مون حمله کردن ماسک‌دارهای باتوم‌به‌دست و زدن، ما مثلن پناه گرفته هارو. اورژانسیا دو سه تا بودن، دستاشون رو دادن به هم، جلو ما وایسادن، که اینا مریضن، بذارید برید! دختر زخمیه گریه می‌کرد، می‌ترسید بره. می‌گفت دستم این‌جوریه، ببینن می‌گیرن، می‌برنم. مثه جوجه خیس می‌لرزید تا رسوندیمش یه جای امن که سوار ماشین بشه بره.
ـ سیگار به سیگار داشتیم می‌گرفتیم، همین‌جوری هی فوت می‌کردیم تو چش و چال هم! آقاهه پیر بود، سیگارم تموم شده بود. دستمال کاغذیش رو آتیش زدم، دعایی کردا همه رو، همه‌مون رو.
به خدا این دعاها یه روز باید جواب بده، یه روز ِ زود! یه روز جواب می‌ده!
ـ از شرکت رفتنی بچه‌ها باهامون روبوسی کردن، بغل‌مون کردن، حلالیت خواستیم:ی فحش‌مون دادن:ی
بعد یه جوری بغل‌مون می‌کردن، می‌گفتن مواظب باشید که به شوخی گفتم الآن حس لحظه‌های قبل از عملیات دارم ها، انگار داریم می‌ریم عملیات، خط مقدم، کربلای 5! چه می‌دونستم راستکی می‌شه این‌قدر؟!
ـ خانومای چادری باتوم زنونه به دست. یعنی باتوم‌شون سایز زنونه بود، چون مال مردا گنده‌تر بود!
بعد من تاحالا ندیده بودم‌شون این خانوما رو، تا امروز!
ئه‌سرین
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
١- قائم مقام نرسیده به هفت تیر: دور هم جمع می‌شویم. هنوز دخترهای خوشگل میان جمع را درست و حسابی رصد نکرده‌ام که یک بخیل خیرندیده‌ای اشک‌آور را استاد می‌کند. چپ و راست همه سیگار روشن می‌کنند. آقا جان اشک‌آور می‌زنی بعد توقع داری ملت سیگاری نشود؟غلط نکنم بعدها می‌فهمیم دم واردکنندگان اشک‌آور و واردکنندگان سیگار به‌هم جایی گره خورده. کجا؟ من چه می‌دانم. حتمن توی شرکت مخابرات ... اصلن به من چه!
٢- قائم مقام نرسیده به میدان شعاع: من بدو، آهو بدو، من بدو، آهو بدو ... البته لازم به توضیح است آهوی فوق‌الذکر یک نره‌خر کریه‌المنظر عربده‌کشی بود که شی دراز کلفتی را هم در دست داشت و آن را به طرزی تحریک‌آمیز می‌چرخاند. من اگر می دانستم چرا غیرت دینی برخی حضرات فقط در باتوم متجلی می‌شود، شب سر آسوده به بالین می‌گذاشتم. خواستم بایستم از طرف بپرسم اتفاقن حسابی نور معنویت کهریزک هم در جبینش می‌درخشید و متخصص امور بالینی به نظر می‌رسید. اما غیرت طویلش مانع شد ... اصلن به من چه!
٣- میدان شعاع: نه جان من تست کنید. باراک حسین اوباما، یا با اونا یا با ما ... بعد این قر دارد، بعد آدم وسط اغتشاش مشت گره کرده به سوی آسمان، فریاد خشم یک ملت علیه قرن‌ها استبداد و این‌ها؛ ناگهان قر در او فوران کرده و مشغول رقصیدن می‌شود، بعد حیثیت آدم می‌رود. همین کارها را می‌کنید به آدم می‌گویند سوسول دیگه. شعار باید روح رزمی در آدم ایجاد کند نه قر بزمی. کسی گوش نمی‌کند که ... اصلن به من چه!
۴- تخت طاووس سر میرزای شیرازی، شاید هم ته میرزای شیرازی: یک آقای ریشویی از میدان شعاع تا آن‌جا دنبال ما آمده، دویدیم، دوید. ایستادیم، ایستاد. اولش فکر کردم روشن‌فکری چیزی است و چشمش مرا گرفته و رویش نمی‌شود شماره بدهد، بعد دیدم نه جاسوس، مرا به عنوان ره‌بر اغتشاش شناسایی کرده و می‌خواهد ترتیب‌مان را بدهد. رفتم توی یک خیابان فرعی گفتم اگر باز هم دنبالم آمد از حریم حرمتم دفاع کنم. رفتم، آمد، خفتش کردم مثل یوزپلنگ، مشت اول را نزده گفت به خدا من نیتم خیره، از دوستام جدا شدم گفتم هم‌راه شما بیام. یه دفعه قبلن تو کافی شاپ فلان، میز بغلی شما نشسته بودم. خواستم بغرم که یارو هیشکی وسط کافی شاپ نمی‌تونه تو بغل من بشینه، فکر کردم وسط این هاگیر واگیر چه کاریه ... اصلن به من چه!
۵- قائم مقام پایین عباس آباد: سر کوچه یک اتوبوس در ترافیک مانده و ملت دارند توی اتوبوس شعار می دهند. نصف حواس‌مان به اتوبوس است، نصف بقیه به عابرین، الله مع الصابرین! چند فقره اغتشاشگر مونث می‌آیند رد می‌شوند، همین‌طور بی‌جهت از مغزم می‌گذرد یک وقتی مادرها برای پسران‌شان در حمام زنانه دختر پسند می‌کردند، یک وقت هایی در سونا و استخر، حالا باید مادران را به صفوف اغتشاشگران هدایت کرد و جنبش نرم‌افزاری زن پسرم می شی یا نه، را راه اندازی نمود. جان؟ مغزم مرد سالار و متحجر و آنتی فمنیست است؟ بد کردم دنبال حل مشکل ازدواج جوانان بودم؟ ... اصلن به من چه!
پی نوشت: این همه مزخرف نوشتم تا تلخی امروز یادم برود، نمی‌شود، نرفت. یکی از بچه‌ها هنوز برنگشته شرکت. دوست دیگری هنوز نرفته خانه ... دل‌نگرانم، می‌دانستم امروز نمی‌گذارند مثل روز قدس دور هم جمع شویم، می‌دانستم شمشیر را از رو بسته اند اما ... اما دلم نمی‌خواهد تسلیم تلخی شویم، روز سختی بود که بود ... اصلن به من چه!
ـ هم کارمان برنگشته ... دوستم هم ... عصبی و بی‌قرارم. موبایل آنتن نمی‌دهد. مادر هم‌کارمان پنج دقیقه یک‌بار زنگ می‌زند سراغـش را می گیرد. مرتب زنگ می‌زنم به دوستم جواب نمی‌دهد ... هزار لعنت خدا بر صدر تا ذیل‌تان که گرفتار این روزها کردیدمان. نفرت می‌کارید و دیر یا زود توفان خشم درو خواهید کرد ... تا آن روز فقط چه خون دل ها که باید بخوریم ... چه خون دل ها
ـ ص دختر لاغر اندام کوچولوی مهربانی‌ست. ان‌قدر ریزنقش است که من توی شرکت صدایش می کنم دخترم، او هم به من می گوید پدر جان. صبح با ما آمد. آخرین بار که میان جمعیت دیدمش، داشت کیت‌کت می‌خورد. در اولین موج حمله گمش کردم. همه تقریبن هم‌دیگر را گم کردیم، هر کس دوید یک طرف. دیگر ندیدمش تا برگشتیم شرکت. ص نیامده بود. موبایلش در دست‌رس نبود. مادرش را به هر ترفندی که می‌شد آرام کردیم و دیگر داشتیم مطمئن می‌شدیم که بلایی سرش آمده که آمد ... کتک خورده و ویران!
داشته بر می‌گشته شرکت. با همان یورش اول حضرات از ادامه ماجرا منصرف شده، اما سر خیابان مشاهیر سه نفر می‌آیند سراغش. می‌گویند دیده‌اند که میان جمعیت بوده، کتکش می‌زنند، با باتوم. لنگ می‌زند و روی ساعدش خون‌مردگی بزرگی عیان است. سومی قوی‌هیکل‌ترین‌شان بوده، با یک دست ص را نگه می‌دارد و با دست دیگر چند بار محکم مشت می‌کوبد به دهانش ... لب‌هایش هنوز متورم است. بعد رهایش می‌کنند و به تمسخر می‌گویند دفعه دیگر که خواسته بیاید تظاهرات، یاد مزه‌ی این مشت‌ها بیفتد ... ان‌قدر حال ص زار بوده، که کسی می‌بردش خانه، تا هم اوضاع آرام شود و هم سر و وضع ص مرتب.
از آن وقت، من فقط دارم با خودم فکر می‌کنم این بی‌شرف‌ها را وقتی مثل سگ هار به جان مردم نمی‌اندازید، کجا نگه می‌دارید؟ جدی هم‌دیگر را نمی‌درند؟ نمی‌ترسید روزی شما را هم تکه پاره کنند؟ می‌ترسم برای‌تان. سگ هار باید گاز بگیرد تا آرام شود، ما که همیشه نیستیم، نوبت شما کی می‌شود که گزیده شوید؟
تلخ مثل عسل

 

سیزده آبان هشتاد و هشت





دانه‌کشی ِ زیادی می‌کنی؟

مورچه‌های عزیز!

چرا؟ نه آخه واقعن چرا وقتی من این همه باهاتون مهربونم، هواتونو دارم، ‌نمی‌کُشم‌تون، چه بسا نمی‌کِشم‌تون، کفِ آشپز‌خونه‌مو باهاتون تقسیم می‌کنم باز هم انقدر بی‌چشم و رویین؟ ها؟ چرا چشم طمع می‌دوزین به کمد آدم؟ راه مخفی می‌سازین؟! کدوم سپیده‌تون اومده بود نشسته بود هری‌پاتر دیده بود با ما، یا قبلن خونده بود، جوگیر شده بود که از کمد به کمد راه مخفی بسازه؟ به‌ش می‌گفتین د آخه سپیده لامصصصب! نه از آشپزخونه به کمد.

این‌ها رو دارم به اون یه‌دونه مورچه‌ای که زنده مونده بود و من بالاسرش وایسادم و با بی‌رحمی داد زدم که نمی‌کشمت تا سرگردون بشی از خونه-زندگی ِ آوار شده‌ت و اصلن بری به بقیه هم بگی می‌نویسم که تو تاریخ‌تون بنویسه بلکم بعدی‌هاتون درس گرفتین. که آدم، آدمیزاد، اگه به‌تون رحم می‌کنه که خب آقا اصن از اول ما اومدیم تجاوز کردیم به حریم طبیعت و زندگی اینا و اصن زنده‌باد زندگی مسالمت‌آمیز ِ از سر ناچاری با شماها و حالا چی کارشون داری دو تا دونه مورچه رو، خودشون اون یه ریزه‌هه که تموم شد می‌رن پی کارشون و نابودشون نمی‌کنه، یهو کار به قتل عام می‌رسه و یه نسل‌تون باهم نابود می‌شه!

حالا هم می‌دونم خیلی هم کاری نداشتین و سر همون یکی دو تا پسته جمع ‌می‌شدین انقد ریزه‌ریزه می‌بردین تو لونه‌تون تا تموم شه، ولی آخه اون لشگر سیاه‌تون کف کمد ترسناکه دیگه! تجاوز کردین قبول کنین!

از ما گفتن بود، همه هم عین من نیستن، خود دانید!

 

با سپاس
مک

 

پ.ن. چی؟ نخیر! اصصصنش هم توجیه‌نامه نبود!
پ.ن.تر. رسولی نکنه بشینی در مدح مورچه هم بنویسی ها! فقط سوسک :ي

کامنت‌های این مطلب

sepp:
آقا دیگه این جور تحقیر اسممون رو ندیده بودیم تا حالا. اینم از صدقه سری آقای فرهادیه؟؟؟
مکین:
:))))) الاااهی! آره به خدا تقصیر اصغر آقه :ي ولی بابا به جون خودم تحقیر نیست سپ! اصن مورچه که نازه که
کنج:
میگن طرف آزارش به مورچه هم نمی‌رسه اینجاست؟
araam:
babaaaaaaaaaaaaaaaaaa,to ke bazam aali minevisi saa iraane man:) migam ye chand vaght chek nakarde boodam, webloge makintashe khoonam umade bood paiin,akheyshshshs,alan khoob shodam :)
مانی:
ببین مکین! مورچه داری هم راه و روش داره شما اگه در مسیری که دوس داری حرکت کنن براشون غذا بزاری اینطور به کاهدون نمی زنن. خب این بدبختا هم حیونن نمی فهمن که ... بعدشم من مورجه خیلی دوس دارم هم اخلاق خوبی داره سخت کوشه و سرش به کار خودشه و تازه به خاطر اسیدی که داره خیلی هم موجود تمیز و نظیفی هست. بعله




شنبه، ۹ آبان ۱۳۸۸

My Bluberry Nights

یک دیر-پست در راستای این پست آقای اولدفشن و این پیشنهاد سر هرمس:

برای من قصه‌ی فیلم بیش‌تر از اون‌که قصه‌ی الیزابث باشه، یا سو لین/آرنی یا لزلی/پدرش، که هرکدوم حرف و حدیث‌های خودشونو دارن، قصه‌ی جِرمی‌ه. از همه هم بی‌ادعاتر و بی‌هیاهوتر و شکیباتره. تو کل فیلم هم راوی الیزابثه (گیرم که خطاب به جرمی) و فقط یه جاست که جرمی از رفتنِ الیزابث می‌گه. آدم‌های فیلم مثل خودش همه تنهان و در اولین فرصتی که بتونن ول می‌کنن و می‌ذارن می‌رن، ولی جرمی مدت‌هاست که با همون کافه‌ش مونده، دوست هم داره لابد خودش. آدم‌ها بی‌رحمانه میان تو کافه‌ش - زندگیش- و کلیدهاشون رو پیشش جا می‌ذارن، و می‌رن بدون این‌که بفهمن که ردشون رو هم جا گذاشتن. جرمی حواسش هست. قصه‌ی همه‌ی آدم‌هاش رو با کلیدهاشون می‌دونه. مشتری‌هاش رو با اسم که نه با غذایی که همیشه سفارش می‌دن می‌شناسه. قصه‌ی آدم‌هایی که مستقیمن تو زندگیش نیستن هم با نامه‌های کارت‌پستالی الیزابث وصل می‌شه به‌ش. حتا دوربین کافه‌ش عمرن اگه برای دزد گرفتن باشه، خودش که می‌گه یه‌جور دفتر خاطراته براش، می‌گه هم که انقدرا هم دیگه دیوونه نیستم که همه‌ی فیلم‌هاش رو نگه دارم و فقط بعضی مهم‌هاشو نگه می‌دارم، ولی بی‌خود می‌گه! همیشه یه سیگار اضافی خودپیچیده دم دست‌ترین جا، پشت گوشش، داره انگار خوب فهمیده که همیشه سر و کله‌ی یه آدمی مثل الیزابث پیدا می‌شه یا مثل کاتیا دوباره پیدا می‌شه، که سیگاره رو بخواد و به بهونه‌ش دمی رو سپری و درددل کنه.
مدت‌هاست انگار، از همون بچگی، که داره فکر می‌کنه سرنوشت خودش هم مثل بلوبری پای‌هاش می‌مونه، هیچ مشکلی ندارن حتا خوش‌مزه هم هستن طفلیا ولی هیچ‌کس نمی‌خوادشون. صحنه‌های فیلم، که بیش‌تر از همه قصه‌ی جرمی‌ئه، پره از نگاه‌های جرمی. نگاه‌های مستقیم و بی‌پرده و جورواجورش. فقط ما می‌دونیم و می‌فهمیم نگاه و نیم‌چه اخم/نیم‌چه بغضِ جرمی و نیم‌خورده موندن غذاش رو، شبی که بعد از کلی انتظار، الیزابث میاد و به جای این‌که بمونه مثل هرشب بلوبری پای بخوره، کلیدهاش رو می‌بره. ما می‌مونیم و نگاه و پک به سیگارش بعد از دوباره اومدن و رفتن کاتیا. لبخندی که دوباره انگار داره یادآوری می‌کنه به خودش که همینه دیگه سرنوشتم. من‌ی که هستم و آدم‌هایی که میان و می‌رن.
(حالا که دارم فکر می‌کنم فیلم کلن کلوزآپ آدم‌هاست، خلاصه‌شون کرده تو صورت و نگاه‌هاشون. فوقش دوربین ناقلایی که خودش می‌ره می‌شینه اونور شیشه، پشت پیش‌خون و دیوار، جای دوربین کافه، گل‌های آرنی و سرک می‌کشه، دید می‌زنه آدم‌ها رو از یه‌هوا دورتر.)
جرمی - بر خلافِ آرنی- گیر نمی‌ده. دل‌تنگی‌ها و انتظارکشیدن‌هاش رو تو چشم طرف نمی‌کنه ولی معلومه که اون کارد و چنگال و لیوان روی میز چقدر منتظر مونده‌ن، و یه دسته گل سفید خوشگل از کی و برای چی نشسته‌ن توی تُنگ بلوری جای همه‌ی اون کلید‌ها، و آدم‌ها. گیر نمی‌ده اما یکی هم که این وسط خودش پیداشده که داره ماجرا رو ادامه می‌ده، الیزابث، نمی‌تونه پیداش کنه. خود الیزابث نمی‌خواد انگاری. دوست داره با طعم همون شب‌های بلوبری‌خورون تو کافه فقط براش حرف بزنه پشت این کارت‌پستال‌ها و نشونی نذاره که جوابی بگیره که نکنه بی‌خود بند شه براش و برش گردونه. لابد همینه که هرجا یه‌جوره و هرجا یه اسم، یه بخش از اسمش رو، داره. جرمی هم که سرجاشه، همیشه آماده، همیشه منتظر، روز/فاصله‌شمارهای فیلم هم روزشمار جرمیه، از لحظه‌ای که لیزی رفت، از شبی که به اعتراف خودش انقدر شب قشنگی بوده که فیلمش، فیلم دوربین کافه‌ش، مخدوش شده بسکه دیدتش (از الکی می‌گه ها بقرران، می‌دونه که لیزی بوسیدنِ خوش‌مزه‌ی اون آخرین شب رو فهمیده، ‌نمی‌خواد نشونش بده ولی). همینه که لیزی رو برمی‌گردونه سراغ پای‌هایی که از وقتی رفته بوده، دیگه فقط درست می‌شده‌ن برای این‌که نکنه یه شب ناغافل از راه برسه.

شب‌های بلوبری ِ من لطیفه، ساده است، قصه‌ی آدم‌هاش تکراری و دغدغه‌ی همیشگی هست اما خوش‌مزه تعریف شده. یه دسره، بلوبری(یعنی همون زغال‌اخته؟) پای، با طعم جرمی/جودلاو!

کامنت‌های این مطلب

مسعوده:
دقیقن مک که به نظر من این فیلم اصن جرمی‌محوره! خیلی جرمیه فیلمش بس که می‌گنجه لامصب. بعد خوشم میاد که ما اصن ناگفته انقد نگاهمون مثه همه!
میرجونور:
تفسیر کردن هر چیزی ،هر چیز جدید و قدیمی و بی مزه و با مزه از طرف آدم های مختلف شنیدنیه هر چند من این فیلم رو خیلی وقت پیش دیده بودم ولی باز تعریف کردنش خوشمزه بود حتی خوشمزه تر از خود فیلم واسه من!
سلام دِ بياين پيش ما...پس چيكار مي كنيد...نكنه باز ترافيك شده....اعصايم از دست اين ترافيك حورده...يا ما توشيم يا مهمونامون...هر وقت رسيدين يه كامنت بذارين بيايم تبادل لينك منتظرم
سلام من شما رو زودتر لينك كردم شما هم اينكار رو بكني خوشحال مي شم ممنون
nima:
درود بر پاکان و پاک زادگانی چون شما که از رسم نسیان شده ی عشق نشانی دارید. من نیز بسان باران زدگان شهر پرتلاطم عشق امده ام تا بر قلب های زنگار بسته خیلی از ان کم ها یادگاری بنویسیم و بخوانیم و بدانیم که هنوز هم در میان شهر هستند کسانی که از درد بودن می گریند از درد با انها بودن. به امید روز باران به امیدش...... همچنین پیشنهاد می کنم که کتاب خانم سهیلا قربانیان (متخلص به باران) را با نور چشمانتان جلا دهید نیما دلربایی (نویسنده کتاب درویش کوچگان عشق)(دانشجوی مهندسی برق فردسی مشهدE.mail:yasin_sornax( به امید روز وصال ................
farzaneh:
salam.man taze blog zadam.khoshhal misham ye sari be bloge man bezanid. http://khastanhayeman.blogspot.com




شنبه، ۳۰ آبان ۱۳۸۸

*

تمام ِ ناتمام ِ من،
با تو تمـ…

چه کاریه خب اصلن، بذار هی تمام نشود!

کامنت‌های این مطلب

sepp:
چه دوست داشتم این نوشتت رو...