خودتان قضاوت کنید: زندگی. مرگ.
یهدفعه هوس سیگار میکنم. تو این چندین روز این چندمین دفعه است که هوس سیگار میکنم و تو همون لحظه سیگاری در کار نیست. سیگاری که نباشی و سیگار کشیدن روتین ِ زندگیت نباشه و فقط هرچندوقتیهبار ی بسته به فضا و قاطی رفقا سیگار(های)ی گیرونده باشی، گمونم سختتر میشه این هوس کردنه و لابد کشیدنش لذتبخشتر.
از جا، همین صندلی، میپرم به عشق پاکت سیگاری که مدتهاست تو یخچاله. سانی خوابه، چند ساعتی هست. از این اتاقِ دربسته با نور سفید و پر از صدای فنِ کامپیوتر - که از سر ِ پهلوهای همیشه لخت و دل و رودهی طبقمعمول بیرونش، صدای هام و هوم ِ فنش هم بیشتره - و ویزویز ِ آروم ِ موسیقی که میرم بیرون همهجا تاریکتر و ساکتتر و حتا گرمتر میشه- مثل همیشههای شبهایی که او زودتر، خیلی زودتر، میخوابه.
به آشپزخونه نرسیده صدای شرشر بارون رو از پنجرهی نیمهبازش میشنوم. از خوششانسیم صدای همیشهبلند ِ تلویزیون همسایه هم خفه است. در یخچال رو باز میکنم و دریچهی پایینی ِ توی درش رو، چشمم به چند تا آبنباتچوبی میافته از باقیموندههای سوغاتیهای فرنگی. ایول! چه یادم رفته بود! آبنباتچوبی آبیه رو هم با سیگارها ورمیدارم، بلو رَزبری.
فسفسان میرم که چایی بریزم تا این تکصدای خوشگل شرشر رو بیشتر بشنوم. از کنار سه تا مورچهای که دور یه ریزه نون کوچولوی افتاده کف آشپزخونه جمع شدهن رد میشم. چایی میریزم، میچشم، سرد شده. تا توی مایکرویو گرم شه آبنباتم رو باز میکنم و میذارم گوشهی لپم. طعم ترشش دهنمو آب میندازه. از همون کابینت بالای سر زیرسیگاری رو ورمیدارم و کبریت رو هم از کنار اجاقگاز. همینجاست که تصمیم میگیرم بیام بنویسم…
انگار مثلن این چار تا قر و قمبیل ِ سیگار و آبنباتچوبی و چایی و صدای بارون و سکوت و تنهایی میشن کرم برای نوشتن. انگار هم نه انگار که هزار بار تو خیابون و تاکسی و اتوبوس به سرم زده بوده که وقتی رسیدم خونه از ماجرا و بیماجرایی، دلتنگی و سرخوشی، دانشگاه و بساط، بنویسم و هی یه چیزی رو کدشده تو گوشیم درفت کرده بودم یا حتا یهوقتا نخواسته بودهم دیگه هیچ بنویسم با این فکر ِ دایمی و مزخرفِ که چی آقا جان؟ نوشتن/ننوشتن ِ تو، میون ِ این همه آدمِ خوشنویس تو وبلاگستون چه فرقی به حال ِ کی داره؟
…قبل از اینکه وینگوینگ مایکروویو دربیاد خاموشش میکنم، یه سیگار روشن میکنم و فنجون چاییه رو با باقی مخلفات میکشونم با خودم تو همین اتاق. دوباره از اون سکون و تاریکی و دیوارهای خواب برمیگردم به زنده-گی ِ این اتاق. شبِ خودم. تلفنِ کمصداشدهی خونه توی کمد، خب گفتم که سانی خوابه. گوشی ِ رو ویبرهی خودم همین پایین صندلی- که یهو رو گوشهموشههای چوبی ِ میز نلرزه بند دلمو پاره کنه. پوپیتر و نتهای پراکنده وسط اتاق. فلوت ِ نمدار روی میز اتو و باخ پخش تو هوا. میشینم ول میشم…
آخ! آخرین باری که سیگار کشیدم تو همون دورهمی ِ شبِ طولانی و سرد و خوشِ فشم بود ها. سه چهار هفته پیش.
…باخ رو پاز میکنم، بیتأمل دنبال محسن میگردم رو هارد…
آخرین بار محسن گوش دادنها هم همون چند هفته پیشها بود.
…بینظیر رو پیدا میکنم و پلی. لایورایتر باز. کف پا رو صندلی. زانو زیر آرنج. شست و انگشت انگشتر رو پیشونی. وی هم که رو هواست دیگه. مینویسم. یه قلپ چایی رو آبنبات ِ گوشهی لپ. گوش میکنم. که چشمانم را دستانم را بسته بود او…
چهجوریه که شماهایی که سیگاریاین به هر بار یه دونه راضی میشین؟ اصن چرا قدِ سیگارها استاندارد نیست؟
…با دومیه میرم سراغ پنجره و چارتاق بازش میکنم. توریش رو هم. تنهم رو میبرم بیرون. آرنجهامو میذارم رو آجرهای هره. بازوهام مورمور میشه از سرما. پایینو نگاه میکنم پر از برگهای زرد و خیسه. بارون تموم شده. بالا رو نگاه میکنم. همینجوری ماه دیده نمیشه. باید تنمو نود درجهای به چپ و بالا بچرخونم. آسمون صاف شده. چند تیکه ابر که انگاری ادامهی دود منه، با سرعت، به زور ِ باد، از رو ماه گرد و سفید رد میشن. خیره میشم تو ماه. سرم یه گیج خوبی میره. کلمهی خوشآوای «لوناتیک» میچرخه تو سرم. لونا، لوکو.
میام تو. هوسم نِشت؟ آره. میرم سراغ ساز. بیصدا. حالا هرچی هی استاد بگه با صدای کم تمرین نکن. نمیشه بابا! هوس دو تا خط تمرین کردنِ هروقت دلت خواستِ شب و نصفهشب چی میشه پس آخه؟ خودم با سازم که دیگه تو کمد جا نمیشم که اون تو بزنم. چند دقیقهای چار تا فیسفیس از ساز ول میشه تو هوا. کرمم نِشت؟ آره. میدونم دیگه تا فردا نمیرم سراغش ها ولی بازش هم نمیکنم همینجوری دوباره میذارمش رو میز اتو. شاید هم رفتم.
برمیگردم اینجا. با ملافهی دورم پیچیده. همین جام حالا.

کامنتهای این مطلب
- کامنت نوشته شده توسط terme در روز چهارشنبه، ۱۳ آبانماه ۱۳۸۸، ۳:۲۸ صبح
- کامنت نوشته شده توسط کنج در روز چهارشنبه، ۱۳ آبانماه ۱۳۸۸، ۹:۱۱ صبح
- کامنت نوشته شده توسط مانفرد در روز چهارشنبه، ۱۳ آبانماه ۱۳۸۸، ۱۱:۴۰ صبح
- کامنت نوشته شده توسط Dialectictor در روز پنجشنبه، ۱۴ آبانماه ۱۳۸۸، ۰:۱۲ صبح
- کامنت نوشته شده توسط میرجونور در روز پنجشنبه، ۱۴ آبانماه ۱۳۸۸، ۰:۰۶ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط بینام در روز پنجشنبه، ۱۴ آبانماه ۱۳۸۸، ۵:۴۸ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط رضای روشنا در روز پنجشنبه، ۱۴ آبانماه ۱۳۸۸، ۵:۴۸ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط مکین در روز پنجشنبه، ۱۴ آبانماه ۱۳۸۸، ۷:۵۶ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط بیداد در روز یکشنبه، ۱۷ آبانماه ۱۳۸۸، ۱۰:۲۱ بعدازظهر