مورچههای عزیز!
چرا؟ نه آخه واقعن چرا وقتی من این همه باهاتون مهربونم، هواتونو دارم، نمیکُشمتون، چه بسا نمیکِشمتون، کفِ آشپزخونهمو باهاتون تقسیم میکنم باز هم انقدر بیچشم و رویین؟ ها؟ چرا چشم طمع میدوزین به کمد آدم؟ راه مخفی میسازین؟! کدوم سپیدهتون اومده بود نشسته بود هریپاتر دیده بود با ما، یا قبلن خونده بود، جوگیر شده بود که از کمد به کمد راه مخفی بسازه؟ بهش میگفتین د آخه سپیده لامصصصب! نه از آشپزخونه به کمد.
اینها رو دارم به اون یهدونه مورچهای که زنده مونده بود و من بالاسرش وایسادم و با بیرحمی داد زدم که نمیکشمت تا سرگردون بشی از خونه-زندگی ِ آوار شدهت و اصلن بری به بقیه هم بگی مینویسم که تو تاریختون بنویسه بلکم بعدیهاتون درس گرفتین. که آدم، آدمیزاد، اگه بهتون رحم میکنه که خب آقا اصن از اول ما اومدیم تجاوز کردیم به حریم طبیعت و زندگی اینا و اصن زندهباد زندگی مسالمتآمیز ِ از سر ناچاری با شماها و حالا چی کارشون داری دو تا دونه مورچه رو، خودشون اون یه ریزههه که تموم شد میرن پی کارشون و نابودشون نمیکنه، یهو کار به قتل عام میرسه و یه نسلتون باهم نابود میشه!
حالا هم میدونم خیلی هم کاری نداشتین و سر همون یکی دو تا پسته جمع میشدین انقد ریزهریزه میبردین تو لونهتون تا تموم شه، ولی آخه اون لشگر سیاهتون کف کمد ترسناکه دیگه! تجاوز کردین قبول کنین!
از ما گفتن بود، همه هم عین من نیستن، خود دانید!
با سپاس
مک
پ.ن. چی؟ نخیر! اصصصنش هم توجیهنامه نبود!
پ.ن.تر. رسولی نکنه بشینی در مدح مورچه هم بنویسی ها! فقط سوسک :ي

Comments (5)
- کامنت نوشته شده توسط sepp در روز جمعه، ۱۵ آبانماه ۱۳۸۸، ۱۰:۵۳ صبح
- کامنت نوشته شده توسط مکین در روز جمعه، ۱۵ آبانماه ۱۳۸۸، ۳:۴۱ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط کنج در روز شنبه، ۱۶ آبانماه ۱۳۸۸، ۶:۵۸ صبح
- کامنت نوشته شده توسط araam در روز جمعه، ۲۹ آبانماه ۱۳۸۸، ۲:۲۷ صبح
- کامنت نوشته شده توسط مانی در روز سه شنبه، ۱۰ آذرماه ۱۳۸۸، ۷:۰۳ صبح