« November 2009 | Main | January 2010 »



December 2009 Archives





پنجشنبه، ۳ دي ۱۳۸۸

هگل/بتهوون یا ما؟

دانش‌گاه سوت و کوره. نمی‌دونم بچه‌ها امروز از صبح جمع شده‌ن کاربردی به اعتراض و تحصن یا قرار به همون یک و دوی بعدازظهره، همین‌هایی هم که هستیم یا رفته‌یم برای تمرین قطعات آنسامبل و هم‌نوازی‌مون باهم، یا توجیه کردن استادها که خب همون یکی دو روز اول دست‌شون اومد همه‌چی. و البته که همه‌شون هم زیر بار نرفتن و لجوجانه کلاس‌هاشون رو با احتمالن یک‌سوم دانش‌جوهای کلاس برگزار کردن (نخ‌سوزن همون استادهای گروه معارف که هفته‌ی پیش‌تر واس خاطر دل سوخته‌شون از پاره شدن، همه چیو تعطیل کرده بودن و رفته بودن خیابون!)
دلم برای سه تا پیرمرد می‌سوزه- سه تفنگ‌دار ِسازهای بادی- همین‌جوری تو روزهای عادی هم همه‌شون شاکی‌ان از راه طولانی تا کرج، الان ولی به‌نظر خوش‌حال هم میان! واسه خودشون توی یه خط نشسته‌ن دور عرشه‌ی طبقه‌ی اول گپ می‌زنن. گه‌گداری هم اگه یکی از شاگرداشونو ببینن فقط مطمئن می‌شن ازش که فلانی نمیای کلاس دیگه! مثل یه مامان به این اتحاد بچه‌ها (اتحادمون حتا خب!) مفتخرم.

هه! هفته‌ی پژوهشه. (چه پارسال شلوغ بود و بچه‌ها پرجنب‌وجوش بودن، کلی اجراهای خوب راه انداختن تو دانش‌کده. امسال ولی…) دکتر ارد.لان سخنرانی داره. هرگز نمی‌شه ازش گذشت. همون چهل-پنجاه تا پخش و پلایی که هستیم به عشقش جمع می‌شیم آمفی‌تئاتر. اول از همه تی‌شرت سبزش چشم‌مونو می‌گیره. وسط حرفاش- با یه ته‌لهجه‌ی شیرین کردی- باربط و بی‌ربط، یه ارجاع هم به اوضاع-احوال این روزا می‌ده. یه‌وقتا وجدان استادی‌ش می‌چربه که باباجان چرا هی واسه خودتون همه چی رو تعطیل می‌کنین، بشینین موسیقی بنویسین، ‌سازتونو بزنین، انقد نریزین تو خیابون (بعد برای محکم‌کاری بیشتر، سیبلیوس و شوپن و آثار تأثیر گذار انقلابی‌شون رو مثال می‌زنه) پنج ثانیه بعدش، آروم‌تر، بی‌توجه به دوربین آرشیو، می‌گه حالا نه که اصلن نرین. ده روز بریزین خیابون ده روز بشینین ساز بزنین! عاشق‌ترش می‌شم.

کامنت‌های این مطلب

mim:
منم که نمی شناسمش عاشق ترش شدم
میرجونور:
خوش به سعادتون ننه مکین!
Rah:
من تو فکر این بودم بیام بگم چقده کم می نیمسی:دی دیگه نرسید،واسه دور بعد حالا




چهارشنبه، ۹ دي ۱۳۸۸

اعصاب ندارم از اخبار و بیسدوسی و فیلان ها!

یکی بیاد به من بگه تصویرهای با هلی‌کوپتر گرفته‌شون هم قابل فتوشاپینگ و چه می‌دونم ژانگولر ِ آدم زیاد کردنه. بیاد بگه بیشتر این آدم‌ها بچه‌مدرسه‌ای‌ها و سربازها و کارمندهای به‌زور برده شده بودن. بگه صدای شعاردادن‌ها به تعداد آدم‌ها نمیومد. بیاد بگه اگه به ما هم اجازه‌ی راهپیمایی بی‌ترس و بی‌قلع و قمع بدن، یا اصن بذارن این بی‌شماری که هستیم و بودیم دو ساعت جمع‌شیم، بی‌شمارتریم. بگه انگِ محارب و منافق و معاند و اعدام و مرگ بر به این راحتیا هم نیست. بگه این تهِ تهِ شون بود. همین بود.

کامنت‌های این مطلب

اسماعیل:
نه! ایم خروش از امت حزب الله بود . بر گردید به دامان ملت :) امروز جمعیت بسیار زیاد بود. باور کنید این دروغ نیست
نکته ظریف در اینجاست که افرادی که تا به حال حضور معترضین رو ندیدند و نبودند توشون، دارند حضور دیروز رو با حضور ندیده و شنیده ای مقایسه می کنند. من باور می کنم که حضور دیروز در حد حامیانشون بود. دامن ملت رو دادن بالا به کجاش برگردیم؟
می دانید چیست؟برای من که دیگر تعداد و کم و زیاد آنها خیلی مهم نیست.نباید درگیرش باشیم،چه یک نفر برود چه یک میلیون نفر.ما که به خودمان ایمان داریم،ما که می دانیم کشتن و دروغ و دربند کردن راه به جایی نمی برد... چشمهایی که بسته اند را می شود به زور باز کرد؟