« December 2009 | Main | March 2010 »



January 2010 Archives





چهارشنبه، ۱۶ دي ۱۳۸۸

تا شب بی‌جنبش بی‌حوصلگی پشت این پنجره‌ی خالی قابم نکنه

خوشم میاد غصه‌هه وقت نمی‌شناسه، ادب نداره اقلن درزده بیاد، دلیل ملیل هم سرش نمی‌شه (خودمونیم شاید هم بسکه زیادی حافظه‌ش قویه، همیشه یادشه اون زیرمیرا چه خبره گول نمی‌خوره). می‌تونه یه‌وقتی سر و کله‌ش پیدا شه که تو سرحال رسیدی دانشکده و درو که بازکردی صدای نی و تنبک ریخته تو صورتت. دونوازی همون وسط هم‌کف.
گفته‌م شاید قبلن که چقدر این هم‌کف دانشکده رو دوست دارم که یه‌جور سالن اجراست با اون پیانویی که همیشه اون وسطه. و نیمکت‌های فلزی که دور تا دور توی دیوار کوبیده شده، دور تا دور طبقه‌ی اول هم همین‌طور، مثل یه بالکن می‌مونه که ازش می‌تونی کل اون پایینو ببینی. به طبقه‌ی دوم و سوم که می‌رسه این نیمکت‌ها پخش و پلاتر می‌شن و از اون وسط دورتر، ولی تو هرکجای راهروهای دانشکده که باشی می‌تونی بشنوی اون پایین چه خبره- ایستگاه مترویی که هرکسی می‌تونه بیاد توش وایسه، سازشو دربیاره و هرچی دوست داشت اجرا کنه (سلام آقای لطفی) و البته که هیچ‌وقت به همین بی‌برنامه‌ای نبوده واقعن- یا هم می‌تونی بری بشینی و رسمن قاطی فضای تماشاچیای کنسرت بشی. با یه سازه‌ی فلزی مینی‌مال و باحال از یه سری نوازنده‌ی سنتی.
همون‌جا دم پله‌ها وایسادم به گوش دادن تا تموم شد. حزن نی نشست تو جونم. رفتم بالا، به همین‌جور ذره‌ذره خوندنِ اعلان‌های تابلوهای اعلانات، تاریخ‌های تغییرکرده‌ی امتحان‌ها، ‌اطلاعیه‌های کلاس‌های جبرانی به تلافی اون هفته‌ی اعتصاب، تاریخ‌های گذشته‌ی مسترکلاس‌ها و اجراهای تو دانشکده، پوسترهای بعضی کنسرت‌ها و نمایش‌ها و کتاب‌ها و جزوه‌های جدید. گه‌گداری هم اون وسطا دو تا سلام به بچه‌ها. تا به راه‌پله‌ی طبقه‌ی دوم برسم صدای سنتور پیچید. چه خوب می‌زد. نوازنده‌شو نمی‌شناختم، درد موذی و خزنده‌ی ترم‌های آخر درس و مدرسه. می‌مونم. سنگینی کوله‌مو می‌ندازم رو نرده و وایمیسم به تماشا. رقص تند مضراب‌ها می‌برتم. منم از خدا خواسته می‌رم که می‌رم که می‌رم…

یادم باشه این‌جور وقت‌هام، تو رخوت اتوبوسانه‌ایِ برگشت به خونه، دیگه اقلن بیژن نجدی نخونم.

کامنت‌های این مطلب

انجل:
کم پیدایی کلا مکین جونم حواست هست؟؟ به قول شاعر هستی و غایب زنظر؟ دلمون تنگیده بود برات نافرم :*
مکین:
من که تو گودر پهنم که :ي :*




پنجشنبه، ۱۰ دي ۱۳۸۸

بفیلمیم

خب البته پیش‌فرض من اینه که می‌دونین که گودر و وبلاگم جدا از هم نیستند ولی اگر اصولن در جریان گودر نیستین یا حالشو ندارین ولی هم‌فیلم‌بینی/نویسی دوست دارین، هوای وبلاگ‌شو داشته باشین پس.

اصن من پیشنهاد می‌کنم کلن همه‌ی اخبار و احوال رو هم همین‌جا بنویسین (طبعن منظورم مدیران وبلاگه). فیلم بعدی چیه و کی شروع کنیم ازش نوشتن و ال و بل.

کامنت‌های این مطلب

فرزانهکولی:
مکین باره چندمه میگم دلم میخواد ببینمت؟امتحانات تمو م شد بگو من بیام ببینمت
سلام به صورت کاملا تصادفی در گودر با وبلاگ شما آشنا شدم و با شیر هایتان حد اقل میتوانم بگویم که مطالب زیبایی میخوانید کاش مختصری از خودتان هم مینوشتید منتظرم
کولی:
مکین gmail ت چیه؟بگو بهم.من گوگل ریدر دارم.هه هه




يكشنبه، ۴ بهمن ۱۳۸۸

Eyes Wide Shut

هم‌فیلم‌بینی ِ چهارم.

اولین بار که فیلمو دیدم، همون ده سال پیش‌ها، و درجا برگشتم از اول و دوباره دیدم (باور کنین که انگار همون روزها سه‌باره هم دیدمش) تا بلکه از بهت دربیام؛ یه‌جایی‌ش بیش‌تر از همه گیر کردم، و دارم اغراق هم می‌کنم شاید که حتا بیش‌تر از سکانس اعتراف آلیس. سکانس عشق‌بازی ِ بعد از مهمونی‌شون. دقیق‌تر، نگاه‌های آلیس توی آینه به خودش/شون. همون یکی دو دقیقه و Baby did a bad bad Things … همون نگاهی که فرداش گره می‌خوره به اعتراف‌های آلیس و اون everything محکمی که ته ِ همه‌ی حرف‌هاش می‌گه. اوری‌ثینگی که یک‌سال تمام دغدغه‌ش بوده/هست؟ و حاضر بوده/هست؟ که به خاطر یک شب به بادشون بده. و اون خنده، بعد از این‌که بیل می‌گه به تو اطمینان دارم، خنده‌ی حاکی از اگه می‌دونستی…
همین دو سه سال پیش هم به یه بهونه‌ای از این نگاهه نوشتم همین‌ورا، کوتاه، از نکند اجبار به وفادار بودن به خاطر عشق (ازدواج هم؟). چند هفته پیش باز هم یه چیزی دور و بر همین نگاه، درفت‌شده داشتم که نمی‌دونستم چه بلایی سرش بیارم. حالا هم بعد از چهارمین بار دیدن فیلم جز همین پراکنده‌گویی‌ها چیزی بیش‌تر نمی‌تونم.

 

خیانت برای من، مثل عشق، تعریف‌نشده است. تعریف‌شده نیست. هنوز که هنوزه نتونستم یه شابلون بذارم رو همه‌ی رابطه‌ها بگم این‌جاش عشقه این یکی جاش خیانت. تعریفش برام شخصی‌تر از این حرف‌هاست و قضاوت نسبت به‌ش بسته به هر آدم و موقعیت و شرایطش فرق داره.

 

می‌تونم یه شکل متقارن از تو فیلم دربیارم؟ (حالا بلکم هم از بی‌سوادیمه که این‌جوری توجهمو جلب کرده و هر فیلم‌نامه‌ی کلاسیکی هم ممکنه همین ساختار متقارن شروع و اوج و پایان رو داشته باشه) یه ساختاری که انگار اون مهمونی مدل فراماسونری مرکز ماجراست و بقیه‌ی سکانس‌های مهم‌تر نسبت به این مرکز تقارن هندسی دارن باهم. این‌طوری:

یک. شروع‌فیلم، آرامش، خونواده، مقدمات مهمونی (با یه‌کم اغماض، نماهای جریان زندگی، آلیس و هلن خونه/بیل مطب)
   دو. مهمونی کریسمس خونه‌ی ویکتور
          سه. اعترافات آلیس
اتفاقات اون «خونه»
          سه. خواب آلیس
   دو. گره‌هایی که ویکتور برای بیل باز می‌کنه، باز هم خونه‌ی ویکتور
یک. فروش‌گاه و خرید کریسمس و سعی در برگردوندن آرامش به خونواده

نمی‌دونم چرا. که این سه شب طولانی و عذاب‌های طولانی رو بی‌خودی خلاصه و هم‌قرینه کنم؟ که ساده بشه، بشکنه؟ که سرنوشتی بوده که چاره‌ای جز اون نبوده و خلاص؟

 

از اون مراسم عجیب، اونیفورم، اونیسون، که هم با تعریف‌های ویکتور ساده و نمایشی به‌نظر می‌رسه و هم انقدر آیینی و اصول‌منده که رعب و وحشتش ولت نمی‌کنه با اون تک‌نت‌های پیانو، که تو هم رسوا می‌شی همراه با بیل و بی‌نقابی‌ش، بی‌حجابی‌ش، نمی‌تونم بنویسم.
اصلن چرا من آدمِ طولانی نوشتن، زیاد حرف زدن، نمی‌شم؟ خوبه اقلن الان، تو این فیلم، قابل توجیه‌ام.

 

تکلیف آلیس چه معلوم‌تره، با خودش با فانتزیش با زندگیش با عشق بی‌شکش به بیل(حتا اگر بنا بشه به وسوسه تن بده). حتا در دلبری‌های مستانه و رقصش با مرد مجار(حتا اگر بهونه‌ی رفتنش متأهل/متعهد بودنش باشه نه لزومن عشق) و چه یهو بیل رو، بیل غرق-شده در ثبات زندگی رو، که انگار همین‌جوری هم قابلیت سرگردون شدن داره، می‌ندازه تو سرگردونی.
همینه که هربار، هر دوشب، این بیله که شکسته و نابود خودشو می‌کشونه خونه و می‌رسه به آلیسی که - ظاهرن - آروم خوابیده، و دست نوازش‌های آلیس. گیرم که اصلن این خود آلیسه که نیاز به بغل‌شدن و آرامش‌گرفتن و ترمیم داره. اما می‌تونه هنوز هم آرام‌بخش باشه.

 

دیده‌این هیچ‌جای فیلم با این تم شاهکار والس شوستاکوویچ که تیتراژ شروع و پایانیه، کسی والس نمی‌رقصه؟ عوضش تمِ تمام صحنه‌های زندگی کاری بیل و کات خوردن‌هاش به روزمره‌ی آلیس و هلنه. توی مهمونی اول، ملت با when I fall in Love می‌رقصن. تو اون مراسم نمایشی با Strangers in The Night که بی‌ربط نیستن قطعن به شرایط و صحنه‌ها و آدم‌ها. لابد شنیدین هم یه تیکه از رکوئیم موتسارت رو روی اون نمایی که بیل از دست اون تعقیب‌کننده‌هه فرار کرده به کافه‌ای و داره می‌ره که خبر مرگ مَندی رو تو روزنامه بخونه که البته باز هم می‌رسه به همون تک‌نت‌های خوفناک پیانو.

 

آلیس تشنه‌ی توجهِ بیله؟ می‌خواد حسادتش رو برانگیزه؟ بیل واقعن کم‌توجه‌تر از قبله؟ پای وسوسه و هوس درمیونه؟ آلیس با محاکمه کردن بیل دنبال بهونه می‌گرده؟ دنبال شریک جرم؟ رویا و فانتزی رو با واقعیت تلافی می‌کنن؟ و برعکس؟

 

منِ عاشقِ حواشی و جزئیات و بازی با بعضی دیالوگ‌ها و لهجه‌ها و بادی‌لنگوئج‌ها. کلافه کنی بسکه دیالوگ‌ها رو بگی.
خوش‌مستی/‌‌خوش‌نشئگی‌گویی‌های نیکول کیدمن
آهنگ اسم نیک نایتینگل، با اون N هایی که انگار تو هوا ول می‌شن
اون مسوول رسپشن هتل ِ نیک، کلن

 

چه معلومه که طفره می‌رم. ای کاش هم‌فیلم‌بینی-نویسی‌هامون، گاهی که انقد بی‌رحمانه فیلم‌های به این سختی رو انتخاب می‌کنین، فیلمی که یکی از قطعی‌ترین‌های لیست ده‌تایی منه (حالشو ببرین یه دونه‌شو لو دادم)، می‌شد بشه هم‌فیلم‌بینی-گویی. اون‌وخ شاید راحت‌تر از ریز-ریزش حرف زده می‌شد. از چیزایی که تو کلمه‌های نوشتنی - دستِ‌کم کلمه‌های محدود من- نمی‌گنجه. که توی نوشتن اصن نمی‌دونم از کجا شروع کنم. چیو بگم چه‌جوری بگم که اطناب نشه و ایجاز هم خیلی نباشه. انقدر الکن نباشم (کوتا بیا ننویس خب!). اصلن ای کاش بعضی فیلم‌ها رو انتخاب نکنیم که ازش حرف بزنیم و بنویسیم. بذاریم برای خودمون بمونن. فیلم یه عمرمون.

کامنت‌های این مطلب

ماندانا:
سوء استفاده از فرصت، جهت اینکه، پنداری اینجوری بهترم هست، اگر در گودر بود، وقت نبود این نوشته ت رو بخوونم اصلن. حالا ولی هست و خووندم. سلام عطا. و هم فیلم بینی رو باز کردم کنار کارهام نرم نرم بخوونم. آدم باید خودش جنبه داشته باشه، ولی وقتی نداره... مجبوره.
وقتي که زندگي برات خيلي سخت شد، يادت باشه که درياي آروم، ناخداي قهرمان نمي‌سازه. www.return2heaven.net
وقتي که زندگي برات خيلي سخت شد، يادت باشه که درياي آروم، ناخداي قهرمان نمي‌سازه. www.return2heaven.net
خانومِ مکینِ عزیز ممنون بابتِ خبررسانی­تان در گودر. نمی­دانم چرا نمی­شود همان­جا برایِ­تان کامنت بگذارم(سوادِ گودری­ام لک و لکی می­کند). با اجازه جهتِ رفعِ نگرانیِ بعضی اقمارِ دورتر که به گودرِ شما دسترسی ندارند قسمتی از کامنتِ­تان را شر کردم اگر از نظر شما ایرادی دارد بفرمایید. باز هم ممنون به امید بهترین خبر و به زودی
کنج:
اول کامنت دونی سانی و هرمس و دیگران، بعد خونه‌ی مستقل شیک، حالا هم که گودر، بعدی چیه به سلامتی؟ :دی
مکین:
:)))) دیگه بستگی به خلاقیت گودرسون/وبلاگسون داره