زنگ زده به عادت همیشهش آروم حرف میزنه. یواشتر از همیشه. محتاطتر. تاریکترین و ساکتترین کنج ِ خونه رو گیرآوردهم، ملافهپیچ چسبیدهم به رادیاتور و گوش میکنم. چهل و پنج دقیقه حرف میزنیم. حرف که نه. کلمهها و جملههای نامطمئنی که یه حالا بعدن باید برات تعریف کنم تهِ همهش چسبونده از نگرانی ِ همچنان کنترلشدن. حرف که نیستن، یه جوری ترسوان که باید هی خودت حدسشون بزنی، ازش بپرسی، تا نصفهنیمه و تا حد ممکن بدون اشاره به اسمهای خاص جواب بده. شاید هم این دو-سه هفته عادتش داده به اینجوری حرف زدن/نزدن و از زیر زبون حرف کشیدن. حرف میزنه و باز هم میگه که همهچی خیلی بیخشونت بود و با احترام، فشار روانی شدید بود اما. صبرت تموم میشد.
فکر میکنم به اون همه ساعتهای متوالی با چشمبند حرف زدن و شنیدن از چندشترین چیزها دربارهی عزیزترین آدمهات. فکر میکنم به آخرین دقیقههای دمِ رهایی که بهجای اینکه زهر این چند روز تو تنهایی و فشار بودنه با استقبال ِ ازت یهذره شیرین شه، باید با ترس و نگرانی و چشم ِ بسته تا نزدیک ِ خونه و تنهایی تا خونه گز کردن، کش بیاد. فکر میکنم به اون همه ناامیدی ِ توی حرفهاش. به هدفشون رسیدهن نامردا.

Comments (4)
- کامنت نوشته شده توسط آذین در روز دوشنبه، ۱۰ اسفندماه ۱۳۸۸، ۱۱:۵۲ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط مکین در روز سه شنبه، ۱۱ اسفندماه ۱۳۸۸، ۲:۱۰ بعدازظهر
- کامنت نوشته شده توسط سورنا در روز سه شنبه، ۳ فروردینماه ۱۳۸۹، ۸:۲۳ صبح
- کامنت نوشته شده توسط farzane koli در روز یکشنبه، ۸ فروردینماه ۱۳۸۹، ۴:۵۷ بعدازظهر