محض گردگیرون
یکی منو از این ایدهآلگرایی مزخرفم نجات بده.
بار و بندیل سفر چپوندهشده تو ماشین، تنگ گندهی اون ماهی فایتر لوسمون به بغل، ده دقیقه مونده به سال تحویل ویراژ تو خلوتهای خیابونها به خونهی مامان. کمتر از بیست ثانیه مونده به تحویل سال رسیدیم، عین وایسادن ِ باورنکردنی ِ همیشهگی تایمر بمبهای ساعتی این فیلمها به قران.
چند ساعت بیزمانی ِ نه و دو دقیقه تا دوازده شب، به تو سر و کله زدن با پسرداییها و عیددیدنی رفتن باهاشون خونهی اون یکی دایی بعد دستهجمعی برگشتن به عید دیدنی خونهی مامان/مامهین و این یکی دایی و عیدی گرفتنها و بوس و بغلها و سر به سر گذاشتنهای معمول و تکراری و تکرارینشدنی بین این خونوادهی بیست نفرهمون میگذره.
در اولین ساعات سال نویی هم پیش به سوی جادهی صاف و دراااز و خلوتِ مشهد. هیچ خلی نصفهشبی نمیزنه به این جاده خب. بلوار امامرضا. از خود سر جاده تا تهش همینه اسمش جدی. جادهش بهترینه برای هرچقدر دلت میخواد از هر ژانری، موسیقی گوش بدی، اون سیدیهای از شیر مرغ تا جون آدمیزادی که داری. بهشرطی که از پس وسوسهی ابی/گوگوش/داریوش/فرخزاد/قمیشیهای همواره بتونی بربیای که نمیتونی معمولن.(آی رامین! یه کپی از اون قمیشیمون بده خب اقلن مونده بودیم تو خماریش هی)
شیش صبح میامی(بیچش نه طبعن). یکی از این جایگاههایی که واسه مسافرها ساختهن که پارکینگ و دششویی و سکو برای نشستن و این بساطها داره. جفتی منگ خواب. پتو بالش هم که آماده تو ماشین. یه چرت سه-چهار ساعته همون توی ماشین. ناهار، مشهد. مقصد.
- کنکور و پتیبور و دهه شصت محسن نامجو
- آدم دچار نوستول خودش
- کم شدن آدمها از جمعها
- وی دونت لیو هیر انیمور
- مازوخیسم دستهجمعی
- از گودرینگها
- اتسِـتِرا، اتسترا، اتسترا… (سلام آقای یول برینر)
همینه که هست. دیگه نوشتنم نمیاد ازشون.
هیه میبینی کاوه؟ نه که نخوام برات حرف بزنم که بفهمی چمه. همینم کلن. همینجوری کدشده و تو لفافه حرف بزن و قسمم بده تا بنویسم و بنویس/پاک کن/بفرست هوا شدهم. بماند که از بچهگی نوجوونی هم همچین خیلی جیک و پیک نمیریختم رو داریه واسه حتا رفقای گرمابه گلستان.
حالا، البته، یه وقتهایی یه استثناهایی هم بوده لابد (سلام آقای اولدفشن. ال مردمآزاری :ي)
این هم یه جورشه خب. صبح سیزده به در بخوابی بسکه از شب تا همین صبحش با فامیل شوور ولوی مافیا بودهین و مسافرا رو هم خروسخون بدرقه کردهین و اومدهین خونه. حواس-تون هم باشه چار تا آدم بزرگ (بر وزن آدم حسابی مثلن) هم اگه دارن باهاتون بازی میکنن احساساتتونو وقتی بیدفاع کشته میشین کنترل کنین که نپرونین: کارآگاه خوبتونو از دست دادین دیوونهها!
تبریک مبریک عید که نگفتیم اقلندکن سیزدهتون به در.

کامنتهای این مطلب
- کامنت نوشته شده توسط علی بلیغی در روز جمعه، ۱۳ فروردینماه ۱۳۸۹، ۱۰:۱۹ صبح