« April 2010 | Main | June 2010 »



May 2010 Archives





چهارشنبه، ۲۹ ارديبهشت ۱۳۸۹

*

پفف پفففففف پفف
خاک بود.

کامنت‌های این مطلب

هــــــــــــپــــــــــــــچـــــــــــــوووووو!!!! :ی




جمعه، ۳۱ ارديبهشت ۱۳۸۹

بعله آقای نامجو! از کلانتر ِ جان و زندان ژان‌والژان هم بدتره گاهی

اولین خاطره‌ی زندگی من، دست‌کم تا الان که چیز دیگه‌ای یادم نیومده،  مال دور و بر دو ساله‌گی‌مه. از شکل خونه‌مون. جوری که تو خاطرم مونده مثل حرکت دوربینه. انگار دوربین روی دست از دید قهرمان فیلم، با تکون‌های معمول-ی که یه آدم وقت راه رفتن و دور و برش رو پاییدن داره. از در ورودی و ابتدای یه راهرو شروع می‌شه، با نور کم، نور روز ولی انگار یه جای خیلی کم‌نور، بعد از دو قدم سر می‌گردونه سمت چپ، آش‌پزخونه، دوباره به روبه‌روش نگاه می‌کنه و راهرو رو ادامه می‌ده تا اون ته، اتاق‌خواب (اتاق‌خواب‌ها؟) حتا یه نگاهی هم به تخت خواب خودش می‌ندازه. بعد همین مسیر رو دور می‌زنه برمی‌گرده و قبل از رسیدن دوباره به آشپزخونه، می‌پیچه سمت چپ توی یه سالن پذیرایی نسبتن بزرگ، یا به نسبت سن و سالش بزرگ. حالا دوربین می‌کشه عقب و از دید یه ناظر بیرونی می‌بینه. یه بچه‌ی تقریبن دو ساله، من، با موهای کوتاه و یه شورت و بلوز سرهمی سفید، نشسته کف ِ زمین و یه بشقاب کوچولو با چند تا دونه‌ی انار توش جلوشه، با یه ریتم منظم و آروم هر بار یه دونه از این انارها برمی‌داره می‌ذاره دهنش، بدون این‌که دستشو برداره، با لثه‌هاش فشارش می‌ده و فیس‌فیس آب ِ دونه‌ی انار رو می‌مکه و هسته‌شو می‌ذاره تو بشقاب، دونه‌ی بعدی رو برمی‌داره همین‌جور تا تمام دونه انارها تموم شن. و البته که از وسط کار دوربین بی‌خیال می‌شه و نمی‌بینم که بعدش چی شده.
مامان می‌گفت که این ماجرا و اون شکل خونه مال وقتیه که من نزدیک دو سالم بوده و بعله خیر سرم دندون نداشتم هنوز. نُه ماهگی راه افتادم، زودتر از یه ساله‌گی به حرف افتادم، تو همین سن و سال ِ زیر دو سال من مرد تنهای شبم ِ حبیب واسه ملت اجرا می‌کردم، پستونک می‌خوردم و هنوز دندون نداشتم. به خودتون بخندین! تازه حال ندارم مامانمو خِرکش کنم بیاد براتون قسم و آیه بخوره که بیش‌تر از نه ماه تو شکمش بودم.

حالا اینا رو ول کنین. داشتم فکر می‌کردم خب اصن چی باعث می‌شه یه چیزی واسه آدم بشه خاطره تو اون سن و سال؟ یا نوستالژی. یعنی ماجرا نمی‌تونه پیچیده‌تر از یه فرایند ِ ساده‌ی به‌یادموندن باشه؟ مثل وقت‌هایی که یه روز/شبی انقدر برامون مهم بوده، از هر لحاظ، و انقدر به‌ش فکر می‌کنیم یا ناخودآگاه خاطره‌شو مرور می‌کنیم که ثبت می‌شه تو حافظه و می‌ره تو آلبوم خاطرات. ولی آخه یه بچه تا وقتی که هنوز نمی‌دونه چی براش مهمه، چی دوست داره یا نداره چرا باید خاطره بسازه؟
شاید هم تو بچه‌گی ساده‌تر و بی‌دغدغه‌تر می‌دونستیم چی دوست داریم/نداریم. اصلن کی می‌تونه بیاد مدعی بشه که من تو همون سن هنوز هیچی برام مهم نشده بوده یا تو همون خونه و شهر به چیزی دل‌بسته نشده بودم؟ لابد شده بودم و لابد این به یاد موندن ِ شکل خونه و اون سالن و انارها، به خاطر رفتن از اون شَهره (تو همون سن و سال). یا اون شب سرد زمستونی، یکی از شب‌های چهار-پنج ساله‌گی‌م، که بابام تب شدید داشت و ما مجبور شده بودیم وسط ِ رفتن از شهری به شهر دیگه، اراک خونه‌ی پدربزرگ پدری بمونیم، در حالی‌که آخرین باقی‌مونده‌ی اثاث‌هامون توی پیکان-استیشن آجری رنگ‌مون بود و دزد، دزد کثیف، ماشین‌مونو برد که برد (مامانم تا همین چند سال پیش‌ها که موجودیتی به شکل پیکان-استیشن آجری تو خیابون‌ها دیده می‌شد، چشمش دنبال می‌کرد که نکنه مال ما باشه) کی می‌تونه بیاد بگه به یاد ِ من موندن اون شب به‌خاطر اهمیت خود ِماجرا بوده و نه تمام عروسک‌هام و اسباب‌بازی‌هام که تو ماشین بود تا برسه به اتاق جدید خونه‌ی جدید شهر جدید زندگی‌م؟

کامنت‌های این مطلب

علی بلیغی:
ننه! اون لباس سر هم ت :دی




چهارشنبه، ۵ خرداد ۱۳۸۹

چهارشنبه‌ها خوب است

این نورهای صبح آشپزخونه‌مونو دوست دارم…
(مثل نور ِ پدرسوخته‌ی بعدازظهرهای یه‌کم مونده به دم ِ غروب ِ هال‌مون با اون نارنجی گرم ِ هوس‌آلود ِ ردشده از پرده‌ی نازک‌ش… آخ آخ!)
…صبح‌ ِ یکی دو ساعت مونده به ظهر، آسمون صاف و روشن، آفتاب هم انگار یه‌خورده تنبلانه. خونه ساکت، کل آپارتمان (ایشالله به لطف یزدان) ساکت، نصف اهالی بیرون رفته، بچه‌کوچولوها هنوز خواب یا شاید مهربون و بی‌صدا :ي. حتا سکوت ِ پارکینگ ِ خالی از ماشین. این یاکریم خل‌ها دیگه نم‌نم خسته شده‌ن و تو لونه‌های بیخ نورگیر پشت‌بوم ولو شده‌ن، گنجیشک‌ها با نای کم‌تر از اون ویغ‌ویغ ِ پنج و شیش صبح‌شون جیغ می‌زنن، از پنجره‌های باز آشپزخونه‌ها نیم‌چه صداهای تلق‌تولوق ظرف و ظروف می‌پیچه تو خالی ِ زیر نورگیر و می‌خوره به در و دیوار و پنجره‌های دیگه. خوش‌بختانه هم انگار هیشکی به شجاعی‌مهر علاقه نداره.
هوس می‌کنم صدای موسیقی‌مو بندازم به سر ِ خونه، نه ولی، بی‌خیال می‌شم تا همین‌جور صدای فیس‌فیس کتری‌م و شرشر آب ظرف‌شویی‌م رو بشنویم با بقیه‌ی خونه‌مونده‌های ساختمون.
دو سه تا پـِلـِنگ ظرف که تموم می‌شه، کتری رو که از آتیش برمی‌دارم، آشپزخونه‌ی ما می‌خوابه. آب جوش می‌ریزم روی پودر نسکافه‌ی توی ماگ، هوسِ بعد ِ قرنی‌م، بوی فندق با صدای خفه‌ی لیوان می‌زنه به صورتم. میام بیرون، آشپزخونه و هال رو ول می‌کنم برسه به اون لامصب ِ  بعدازظهرهاش…
این گاهی صبح‌های تنها تو خونه موندنمو دوست دارم.

کامنت‌های این مطلب

آخ آخ... گفتی... اگه بدونی چقدر دلم برای اینجور صبح های آفتابی تنبلانه تنگ شده




يكشنبه، ۹ خرداد ۱۳۸۹

خ.ب.س

حالا هی کون به زمین بکوب، زمینه رو به زمان بدوز، روز تولد دونفره‌تو به گه بکش- برعکس شب قبلش با اون شیش‌نفره‌ی قدیمی و خوش‌مزه و خوش‌مست و آروم و فشمی‌مون - هی چرت بباف که می‌خوام از روزگار انتقام بگیرم، آخرش که چی؟ همچین بیخ خِر‌تو چسبیده، قا‌قاه تو روت می‌خنده. تو هم دست و پاتو بزن! نمی‌شه آقاجان، نمی‌تونی از پس‌ش بربیای، زورت به‌ش نمی‌رسه - سلام رفیق کوچولوی الهام اسنپ‌شات - مجبوری تو زندگی‌تو بکنی.
دیروز جمع می‌شم، با شرمنده‌گی جواب اسمس‌ها و تلفن‌های تبریک ِ رفقای بهتر از برگ درخت، مونده پشت ِ سگ‌اخلاقی روز تولدمو می‌دم. (هنوز هم سراغ فیس‌بوک نرفتم علیرفتی! پیغام‌های ملت هم برام ایمیل نشد که نشد)
امروز خودمو جمع و جورتر می‌کنم، یه بار دیگه تو روش وایمسم که سگ‌خور اصن یه‌بار دیگه آشتی می‌کنم و باهات می‌سازم، بچرخ تا بچرخیم. بهتر که نمی‌شی، بلکم ما باز مثل همیشه دل خوش کنیم به همون چار تا دل‌خوشی‌ای که از تو دل ِ نابه‌دل‌ت می‌کشیم بیرون…

سی‌دی‌ای رو که کاوه برام زده بود می‌ذارم تو پخش. یه‌راست می‌رم سراغ اولدسانگز. می‌رم آشپزخونه با هوکا پیتو چه تی اَمو. برنج می‌شورم. با جانی گیتار می‌خونم. مرغ سرخ می‌کنم. با لا شاته می کان تاره می‌رقصم. ظرف می‌شورم. با فرزانه و مهتا و سحر تلفنی حرف می‌زنم، باز هم تبریک می‌گیرم. ذوق می‌کنم - اَه! خاک بر سر بی‌لیاقتت روزگار! - پنجره رو چارتاق باز می‌کنم و صدای بارونو قاطی موسیقی و سیگارم می‌کنم. سیب‌زمینی سرخ می‌کنم. یه معجون غریب ِ من‌درآوردی با طالبی و عسل و یخ و بستنی ِ افترناین می‌سازم، محــشر، دو تا ماگ گنده می‌شه، می‌ذارم تو جایخی. دوش می‌گیرم با درِ ِ باز، نه که خدای نکرده مجبور شم آهنگامو خفه کنم. بیرون میام با مووس و دیودورانت و لوسیون به جون موهام و تنم. هوووم! بوهام قاطی می‌شن به‌هم. قربون صدقه‌م می‌رم - خاک بر سر بی‌لیاقتت روزگار!- لاک‌های قرمز لب‌پر شده‌ی ناخون‌های پامو پاک می‌کنم و لاک پوست‌پیازی می‌زنم. تاپ نیم‌تنه و دامن کوتاه ِ گل‌گلی می‌پوشم، سبز و زرد و آبی. ماتیک نارنجی می‌زنم. میام این‌جا به نوشتن. منتظرم تو برگردی ببینی‌م که چه دوباره خر شدم، دست در گردن با روزگار، شلنگ‌اندازان.

کامنت‌های این مطلب

Mandi:
Happy belated Birthday Sahar joon :*
کنج:
اک.ه.رم دیدی یادم رفت، تبریکات صمیمانه....
کنج:
اک.ه.رم دیدی یادم رفت، تبریکات صمیمانه.... سولوم ایتالیانو،‌ نبش کوچه هشتم
بدینوسیله مراتب تبریکات خودرا اعلام می داریم :ی درضمن الد سانگ و جانی گیتاروهستم زیاد
مکین:
قربونت برم مندی جون مرسی :* /// مگه باید یادت می‌موند جناب کنج؟ بابا دمت گرم! مچکرم/// مراتب تشکرجات بریف خان اصن اولدسانگز فور اور
اگر بپذیرید تبریک ما را هم با تاخیر
مکین:
البته که. مچکرم
sepp:
هی دخترجون تولدت مبارک!! پر از آب طالبی و افترناین و لوسیون و موس و اولد سانگز باشه ایشالا برات امسال :*
مکین:
:))) مچکرم دختر گل :*