« بعله آقای نامجو! از کلانتر ِ جان و زندان ژان‌والژان هم بدتره گاهی | Main | خ.ب.س »

چهارشنبه ۵ خرداد ماه ۱۳۸۹

چهارشنبه‌ها خوب است

این نورهای صبح آشپزخونه‌مونو دوست دارم…
(مثل نور ِ پدرسوخته‌ی بعدازظهرهای یه‌کم مونده به دم ِ غروب ِ هال‌مون با اون نارنجی گرم ِ هوس‌آلود ِ ردشده از پرده‌ی نازک‌ش… آخ آخ!)
…صبح‌ ِ یکی دو ساعت مونده به ظهر، آسمون صاف و روشن، آفتاب هم انگار یه‌خورده تنبلانه. خونه ساکت، کل آپارتمان (ایشالله به لطف یزدان) ساکت، نصف اهالی بیرون رفته، بچه‌کوچولوها هنوز خواب یا شاید مهربون و بی‌صدا :ي. حتا سکوت ِ پارکینگ ِ خالی از ماشین. این یاکریم خل‌ها دیگه نم‌نم خسته شده‌ن و تو لونه‌های بیخ نورگیر پشت‌بوم ولو شده‌ن، گنجیشک‌ها با نای کم‌تر از اون ویغ‌ویغ ِ پنج و شیش صبح‌شون جیغ می‌زنن، از پنجره‌های باز آشپزخونه‌ها نیم‌چه صداهای تلق‌تولوق ظرف و ظروف می‌پیچه تو خالی ِ زیر نورگیر و می‌خوره به در و دیوار و پنجره‌های دیگه. خوش‌بختانه هم انگار هیشکی به شجاعی‌مهر علاقه نداره.
هوس می‌کنم صدای موسیقی‌مو بندازم به سر ِ خونه، نه ولی، بی‌خیال می‌شم تا همین‌جور صدای فیس‌فیس کتری‌م و شرشر آب ظرف‌شویی‌م رو بشنویم با بقیه‌ی خونه‌مونده‌های ساختمون.
دو سه تا پـِلـِنگ ظرف که تموم می‌شه، کتری رو که از آتیش برمی‌دارم، آشپزخونه‌ی ما می‌خوابه. آب جوش می‌ریزم روی پودر نسکافه‌ی توی ماگ، هوسِ بعد ِ قرنی‌م، بوی فندق با صدای خفه‌ی لیوان می‌زنه به صورتم. میام بیرون، آشپزخونه و هال رو ول می‌کنم برسه به اون لامصب ِ  بعدازظهرهاش…
این گاهی صبح‌های تنها تو خونه موندنمو دوست دارم.

TrackBack

TrackBack URL for this entry:
http://www.worldof.us/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/1948

Comments (1)

آخ آخ... گفتی... اگه بدونی چقدر دلم برای اینجور صبح های آفتابی تنبلانه تنگ شده

Post a comment