« * | Main | * »

سه شنبه ۱۵ تیر ماه ۱۳۸۹

قبرستون کهنه می‌شکافیم

هیچ یادم نمیاد که کی این‌ها رو درفت کرده بودم و اصلن چرا همون موقع‌ها پابلیش‌شون نکرده بودم. مطمئنم که مال بیش‌تر از یک سال قبله! الان اومدم ول‌چرخی تو لایورایترم بلکم دو خط بنویسم، دیدم‌شون. از دهن افتاده‌ن یعنی؟

 

- به نظر شما چرا ترجمه‌های تازگی فیلم‌ها و سریال‌ها انقدر بد شده؟
+ بی‌مایه فتیره.
- چرا انتخاب مدیران دوبلاژ مناسب نیست؟
+ پله‌ها کوتاهه.
- چرا انتخاب صدای دوبلورها متناسب با کاراکترها نیست؟
+ بازار بله‌قربان‌گویی داغه.

حاضرجوابی‌هایِ منوچهر خانِ اسماعیلی، به سؤال‌های جیرانی، دو قدم مانده به صبح. (سؤال‌ها نقل به مضمون)

 

*

زن خیلی زیبا نبود. صورت کوچک و معمولی‌اش چیزی کم داشت، انگار طبیعت آن آخرین حرکت تعیین‌کننده را که می‌توانست زیبایش کند- خطوط چهره‌اش را دست نزند اما به آن حالت ناگفته‌ای ببخشد- از او دریغ کرده بود... سرش را طوری می‌چرخاند که نشانه‌ای از یک هارمونی احتمالی را آشکار می‌کرد و وعده‌ی یک زیبایی حقیقی را می‌داد که درست در لحظه‌ی آخر ناکامل مانده بود.

 

لوژین خواب دیده بود که به طرز عجیبی- وسط اتاق- نشسته بود و یک‌باره، با همان یک‌باره‌گی بی‌منطق و مطبوعی که فقط توی رؤیاها وجود دارد...

 

این جلیقه‌ی از مد افتاده و عجیب‌غریب که نمی‌شد بدون اشک و ناراحتی نگاهش کرد، آن فر بالای پیشانی که دل آدم را می‌سوزاند و آن گردن سفید و برهنه که مثل گردن بچه‌ها چین خورده بود...

دفاع لوژین/ نابوکوف / رضا رضایی
(از لحاظ توصیفات)

 

*

این شعرها به من کمک کردند تا زنده بمانم. تمام آن سال‌ها به‌تدریج که روی کاغذ می‌آمدند ضربه‌های مهلک را مستهلک می‌کردند، با ضربه‌های محجوبی که بر سپیدهای خیره‌ی کاغذ می‌زدند و مرگ آن‌چنان روزمره شد که روزمره‌های من از شعر خالی شد. هجوم مرگ، مرگ را ابتذال کرده بود و زندگی را انتظار. وقتی همه می‌میرند انتظار طولانی‌تر می‌شود. انتظار طولانی خلاصه‌ی احتضار است که طول وحشت است و یا که وحشت مرگ است که طول احتضار است؟ نمی‌دانستم. هنوز هم نمی‌دانم. حالا فقط می‌دانم این مرگ نیست که سر می‌رسد، زندگی است که به سر می‌رسد. چه می‌دانیم، چه می‌میریم؟ دانسته‌های ما نه به دردِ بودن ما می‌خورد نه به دردِ مردن ما. حرف‌های من همه حدس‌های من‌اند. دربرابر مرگ ما همه حدسیم و انگاریم. حتا حیات ما انگاره‌ای از اوست، حتّای اوست. و اوست که در انتهای حیات من ایستاده است. همه‌چیز در فاصله‌ی بین او و من می‌گذرد. نه طول، نه ادامه، نه عدد، هیچ مفهومی از این فاصله بیرون نیست. مفهوم هرسه را در آن و از آن می‌فهمم، که این فاصله خود، پر از فاصله‌هایی است که حجم‌های کوچک خیال را می‌سازند.

هفتاد سنگ قبر/ یدالله رویایی/ درآمد

TrackBack

TrackBack URL for this entry:
http://www.worldof.us/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/1952

Post a comment